خورشید شب

طولانی اما خواندنی

يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۴۸ ب.ظ

طولانی اما خواندنی

دیشب داشتم مجله امتدادو میخوندم،یه داستان البته داستان که نه واقعیتی رو خوندم که دلمو به درد اورد،بهم فهموند یه انسان چقد میتونه پست باشه بهم فهموند ادما تا چه اندازه میتونن بی تفاوت نسبت به اطرافشون باشن،فهمیدم که ماها میتونیم چقد نامرد باشیم ،نمیدونم شماهاهم حس و حال منو میفهمین یانه!؟ولی واقعا دلم پره ،دلم پره از ادمایی که دنبال پست مقام هستن اصلا دلم پره از خودم،از خودم که فقط ادعا دارم....خودم که جانبازارو به فراموشی سپرده بودم....

قسمت کوچیکی از اون واقعیت تلخو واستون مینویسم

.....اقای رضا امینی یه جانباز هستن که در نوجوونی .فرار کردن و به جبهه رفتن چندین بارهم فرارشون ناموفق بود،خاطرات جالب و خوندنیه زیادیو دارن که بماند وقتی خبر قطع نامه ی 598 رو میشنوند شدیدا ناراحت میشن و چون با جنگ و فضای معنوی جبهه خو گرفته بودن برگشتن به قم واسشون سخت بود این شد که بلافاصله  به خدمت سربازی رفتن

بعد از چند ماه ایشون رو مرخص کردن{اینجور که خودشون میگن دلیلش شیطونی هاشون بوده}در راه بازگشت به قم اسیر میشن توسط مجاهدین خلق و به عراق منتقل میشن

.......

میگذره ....میگذره.....تا بعد از یک سال اندی با اسرای ایرانی معاوضه میشن و به ایران بر میگردن

حالا از بدو ورودشون از زبون خودشون بخونین:طولانیه ولی فکر میکنم ارزششو داره...این حد اقل کاریه که میتونیم بکنیم

سال 74 برای این که خرج زندگی ام  را خودم در بیاورم،مشغول در وپنجره سازی شدم و از این راه امرار معاش میکردم. همان سال اعلام کردند که هرکس جانباز است با ارائه ی مدرک به بنیاد جانبازان،برای درصد اقدام کند.میخواستم مدارکم را ببرم که سروکله ی داداش جوادم پیداشد.جواد تا این مدت خبری ازش نبود و اصلا اسارتم راهم به حساب نمیاورد مانع از رفتنم شد.میگفت تو لیاقت جانبازی را نداری.بگذار انهایی که لیاقت دارند بروند.اگر رفتی خودم همه ی مدارکت را اتش میزنم.

من هم به خاطر ترس از نابودی مدارکم  بی خیال شدم و به در و پنچره سازی ادامه دادم.

یک روز سر کار تشنج کردم  و مرا به بیمارستان  رساندند.سیتی اسکن،نوار قلب  و چند ازمایش از من گرفتند دکتر گفت:کار جوشکاری برایت سم است نباید بکنی.چند روز توی خانه زمینگیر شدم  و کسی را نداشتم.حتی مادرم هم دیگر خانه شوهرش بود و خودم ماندم  و خانه قراضه ی 50متریمان.یک شب مادر امد پیشم.من هم گوشه ای دراز کشیده بودم و سرم را میخاراندم.یک دفعه متوجه چیزی در دستم شدم.نگاه کردم دیدم ترکش های ریزی که در سرم بوده دارند از سرم خارج میشوند و سرم پر خون شد.مادرم با موچین ترکش هارا در میاورد.

فردایش رفتم پیش دکتر کیهانی.پس از بررسی مدارکم گفت{تو مغزت مثل دوربین هسته.زوم کرده روی جنگ.باید از این حالت بیای بیرون.}بعضی شب ها هم دچار موج گرفتگی  و تشنج میشدم بدون لباس از خانه میزدم بیرون  و شروع به دویدن میکردم.مردم هم مرا میپوشاندند و به خانه بر میگرداندن.وقتی به خودم میامدم خجالت میکشیدم ولی دست خودم نبود.

چند وقتی را باهمان وضعیت گذراندم.ا یک روز یکی از دوستانم گفت:رضا این داروها را که به جانبازان میدهند مخدر است.به جای این که این همه هزینه برای داروهایت کنی و خیلی وقت هاهم از نداری تشنج کنی هر دفعه یک ذره تریاک را با چایی بخور.چند وقتی هر زمان که درد وتشنجم شروع میشد  یک ذره تریاک با چای میخوردم .نمیدانم داداش جوادم از کجا خبر دار شد یک روز با برادر دیگرم امدند وبا لگد در خانه را باز کرد و وارد شد گفت تو معتاد شده ای باید ببرمت و تحویلت بدهم

من هم به جای ان که داد بیداد کنم  خنده ام گرفت و به مظلومیت خودم خندیدم   که   بهترین کسم برادرم  باعث شده بود تا به تریاک روبیاورم و از خدمات بنیاد نتوانم استفاده کنم.نگاهی به او کردم وفقط گفتم.{خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است/کارم از گریه گذشتست به ان میخندم}

با هر زوری بود مرا سوار ماشین کرد  وبه نیروی انتظامی واحد مواد مخدر رساند .وقتی افسر فهمید من جانبازم تحویلم گرفت.اما چون برادرم در دادستانی حرفش برو داشت توانست یک شب مرا انجا نگه دارد.فردا هم امد دنبالم و به دادسرا رفتیم .قاضی پرسید جریان چیست من هم تمام جریان را تعریف کردم.داداش جوادم گفت:{ اقای قاضی ایشان ننگ جانبازان هستن و باید محاکمه شوند}.قاضی هم گفت {جوان برو خانه شما جرمی مرتکب نشده اید..}وقتی از دادسرا بیرون امدیم .گفتم اخوی تیرت به سنگ خورد.او هم با عصبانیت گفت{ به روح امام خودم اعدامت میکنم

}.من هم گفتم {به روح امام اگر بخواهی به این کارا ادامه بدهی خودم رسوایت میکنم}

چند سالی گذشت و به سختی زندگی میکردم مادرم یک دختر برایم پیدا کرده بود  و به خواستکاری رفتیم .پدرش قبول کرد.4ماه از عقدم میگذشت که سرو کله ی جواد پیدا شد.وگفت باید زنت را طلاق بدهی،پدرش پرونده دارد..گفتم {پدرش چه ربطی به خودش دارد؟}

زیر بار نمیرفت حتی پدر دختر راهم تهدید کرد .فایده ای نداشت و مجبور شدم طلاقش بدهم مادرم هم سال79 به رحمت خدا رفت.پس از مرگ مادر تنها سرمایه ام همان خانه ی قراضه ی 50 متری بود .یک روز داداش جوادم امد و گفت:میخواهم ان را بفروشم وقف کنم و سهمت را بدهم.من هم گفتم {اقا جان اصلا سهم من دستشویی.نمیفروشم و درش راهم قفل میکنم}.بگو مگو بالا گرفت حالم بد شد به بیمارستان متقل شدم.همان جا توی بیمارستان کار جانبازیم را جور کردند و 25 درصد هم جانبازی بهم دادند.سال80 بود که مدام حالم  خراب میشد.بیمارستان فاطمی بستری شدم  ولی وقتی فهمیدن ریه ام شیمیایی شده است و دچار مشکلات تنفسی شده ام به بیمارستان ساسان تهران منتقلم کردند.بعد از چند وقت به قم بازگشتم..سال 83 حالم خراب شد و به تهران منتقل شدم.این قدر از زمانه و از عزیزترین کسانم خورده بودم که گوشه ی بیمارستان و روی یک تخت افتاره بودم ... چند وقت گذشت.امدم قم 2ماه گذشت که حالم بد شد و قتی چشمانم را باز کردم در بیمارستان بودم.از ریه ام خون بالا میامد و حالم بدتر شده بود.همان روزها بود که یکی از بنیاد امد  و به من گفت : یک خانمی توی بنیاد در کلاس های قران شرکت میکند و نزر کرده است که زن یک جانباز شود و ماهم شمارا معرفی کردیم. خانم امد و شروع به صحبت کردیم.به او گفتم خانم وضعیت من ممکن است بدتر از این بشود و شما جوانی  و حیف است ولی زیر بار نمیرفت و میگفت خدمت به جانباز باید ارزوی هر زنی باشد.خلاصه بله را گفتم حالم بهتر شد از بیمارستان به منزل پدر خانم رفتیم و خطبه عقد را خواندیم.بعدش به لافاصله به تهران رفتم  و ریه ام را عمل کردم.پس از عمل،ریه ام که در شیشه ی الکل بود را با خودم به قم اوردم.روزهارا با قرص و اسپری میگذراندم اما تشنج دیگر امانم را بریده بود........شش ماه بعد عروسی کردیم  و زندگی مشترک را شروع کردیم .پایین شهر یک زیرزمین 50 متری را ااجاره کردم  و چند ماهی را در ان گذراندیم.باز حالم بد شد و دیگر جانم به لبم رسیده بود.از طرفی هم دلم برای خانم میسوخت که چرا باید جوانیش را بامن خراب کند.به بیمارستان اعصاب و روان فاطمی رفتم.یک روز گذشت.فردایش دیدم اقا جواد  با اجازه خودش مرا از بیمارستان مرخص کرده و من که هنوز تحت تاثیر شوک درمانی بودم  اصلا نفهمیدم به کجا رفتیم .فقط خاطرم هس  که پای یک برگه را انگشت زدم و وقتی به حال خودم برگشتم فهمیدم خانه مادری  را فروخته و به من هم مبلغ 4 ملیون تمان مرحمت کردند.

...

خانه اجاره ای  هم وقتش تمام شده بود .مجبور شدم به نقطه ی دیگری  از شهر برویم و به زیرزمین 50 متری دیگری نقل مکان کنیم..در اثر خستگی اسباب کشی .حالم داشت خراب میشد و برای این که  جلوی خانومم تشنج نکنم و اوهم مثل ابر بهاری نشود سوار موتور قراضه ام شدم و به سمت داوخانه رفتم بین مسیریک ماشین پلیس رد میشد .ناگهان روی موتو تشنج کردم...

ادامه دارد...

اگه واستون جالب بود و دوس داشتین ادامه ی  زندگی نامه ی اقای امینی رو بخونین که ببینین منظورم از ادم هایی که گفتم چه کسایی بوده حتما تو نظراتون واسم بنویسین.

ممنون

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۴۸ ب.ظ
  • مریــــ ـــــم

نظرات  (۲۲)

  • کوثر ✜عاشق شهید همّت✜
  • سلام
    خیلی غم انگیز بود.
    اگه ادامه شو بذارین واقعا لطف کردین من که مشتاقم آخرشو بدونم.
    التماس دعا..

    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم احفظ قائدنا امام الخامنه ای
    اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک
  • محرم نینوا
  • نمیدونم گریه کنم...
  • میــرزا حکیـم
  • سلام.. خاطره بسیار تلخی بود، نتوانستم تا آخر بخوانمش.. حالم بد شد.. اما واقعا جانبازها خیلی سختی میکشن و حتی اون نهادهایی که وظیفشون حمایت از آنهاست.. کم کاری میکنند!..

    به هر حال ممنون خبر دادید، استفاده بردم!..
    یاحق
  • یک آخرالزمانی
  • راس میگین شما جانبازان به فراموشی سپردیم .....
    حالم گرفته شد...
    منتظر ادامش هستم 
    هر وقت گذاشتین خبرم کنین.

  • فرزند آدم
  • داداش ایشون چرا اینکارا کرده ؟
    واقعا برادرشه ؟!
    بله بذارید حتما ادامه رو ..
    لینکتون کردم
    پاسخ:
    بله واقعا برادرشونه
    نمیدونم افراطی که میگن اینه دیگه....
    چرا این جوری بود؟!
    این داداشش بود؟؟
    واقعا گیج شدم
    حتما خبرم کنین 

    آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه !

    این تنها چیزیه که به ذهنم میرسه

  • سوشیانت ...
  • سلام
    ادامشم میذاشتی دیگه تازه رفته بودم توی حس.اگه عکسه این برادر عزیز رو هم دارید بذارید.
    یا علی...
    سلام
    فقط آه

    منتظر ادامه ایم ..
    ...
    یخده رنگ فونت چشم در آر ه
     یا حق

    سلام جالب بود

    انشالله هیچوقت شرمنده جانبازان و خانوادشون نباشیم

     

    متاسفانه از امثال آقا جوادها بسیارن خدا هدایتمون کنه

  • سجاد عبدی
  • سلام
    خیلی تلخ بود
    .......

    طاعات قبول
    خدا قوت
    بروزیم
  • کوثر ✜عاشق شهید همّت✜
  • سلام بزرگوار
    به روزم با:
    +منبرمجازی باحضور استاد فاطمی نیا
    التماس دعا..

    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم احفظ قائدنا امام الخامنه ای
    اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک
  • یک آخرالزمانی
  • سلام
    به روزم 
    یا علی

    سلام

    امیدوارم عباداتتون مورد قبول درگا] حق باشن و ما رو هم از دعای خیرتون محروم نسازید.

    خیلی ممنون که به وب ما سر زدید نظر لطف شماست نسبت به ما آره مطلب خودم بود خیلی خوشحال میشم بازم به ما سر بزنید

    منتظرتون هستیم

    سلام

    بعضی مال خودم هستن ولی اینا هم مال دوستان میباشن

    یهنی چند تا رفیق داریم دیونن میشینن و جملات زیبا میفرماییند

    ما هم دکلمه میگیم در کل وب مال خودتونه صاحب اختیارید هرچی که میخواید اصلا اگه میخوایید خودمون هم بیایم اونجا؟یه وقت تعارف نکنید ها!؟

    به ما سر بزنید ما رو خوشحال میکنید.

  • سیّدمیلاد موسوی
  • چه نیکوست کودکی که از شیر پاک بزرگ بانویی هم چون زهرا (علیها السلام) نوشیده باشد و در دامان پرمهر بزرگ مردی چون علی (علیه السلام) پرورش یابد و بر دوش آموزگار بزرگ بشر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) راه زندگی پیموده باشد ...
    + کودکی از گهر آسمان
        باما همراه باشید ...

    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر بحق محمد و آل محمد

     

    ممنون از حضور گرمتون. 

     

    واقعاً زیبا و پرمحتوا بود. بازم به ما سر بزنید خوشحال میشیم.

     

    اللهم عجل لولیک الفرج

     

    سلام
    خدا قوت
    بروزیم

    اره عزیزم میشه بنویسی

     

    الهی دلم براش ریش شد

    چه ادمایی پیدا میشندا

    خیلی جالب بود

  • محرم نینوا
  • سلام
    ادامه اش چی شد پس؟
    سلام
    ادامش رو که هنوز نذاشتید!!!!!!!!!!!!!! :(
    بروزم یه سر بزنید
    یا علی...
  • طلبه امروزی
  • سلام

    با مطلب " تقلید عوامانه " بروز هستم . بحثی نوین در حوزه احکام دینی . بحثی که تقلید بدون دلیل را در شریعت نفی می کند .

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی