خورشید شب

ادامه.....

شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۲۱ ق.ظ

ادامه....

......ناگهان روی موتور تشنج کردم و با ماشین پلیس و نرده ها ی کنار خیابان برخورد کردم.استخوان های پای چپم از زانو خرد شد.سه بار عمل روی پایم انجام شد و چند تا پلاتین توانست پایم را نگه دارد.سه ماه توی منزل زمینگیر بودم و حتی حیاط خانه ام را ندیدم.اولش دلم به بنیاد خوش بود  ولی حتی یک نفر هم به زنم و بچه ی تازه به دنیا امده ام سر نزد.از یک طرف همسرم به خاطر موج گرفتگی و شیمیایی بودن من دچار بیماری شده بود و پسر کوچکم دچار بیماری ریوی شده بود.همه ی این اتفاقات مثل اوار روی سرم خراب شده بود ولی باز هم میخندیدم چون چاره ی دیگری نداشتم  وفقط امیدم به نظر خدا بودحالم که بهتر شد به بنیاد رفتم قرار بود کمسیون  تعیین درصد تشکیل شود.یک پدربیامرزی گفت:{ریه ات را که از تهران  توی شیشه ی الکل با خود اورده بودی  را بیاور و توی کمیسیون توضیح بده.}شیشه را باخود بردم و قتی نوبتم شد شیشه را جلوی دکتر مربوطه  گذاشتم دکتر گفت خب توضیح بده.مدارک پزشکی ام را بهش نشان دادم.بعد شیشه ی الکل را جلویش گذاشتم و گفتم این هم ریه ی سمت چپم است که تخلیه شده است.دکتر یک نیش خندی زد و گفت ما خودمان این داستان هارا فیلم کرده ایم.با تعجب گفتم چرا؟ گفت ممکن ست این شش یک گوسفند باشد.از کجا معلوم ریه تو باشد؟من هم به جای این که دوباره توضیح بدهم گفتم خاک بر سرت با این که دکتری  هنوز فرق ریه انسان و شش گوسفند را  نمیدونی.یقه اش را گرفتم با مشت خواباندم توی ملاجش گفتم حالیت میکنم گوسفند کیه......


چند روز از ان ماجرا گذشت بود که دیدم چند نفر امدند  و لباس دیوانه هارو تنم کردند و مرا به تیمارستانی در سرعین اردبیل بردند که در ایران دورافتاده ترین تیمارستان محسوب میشد...وقتی دوران محکومیتم تمام شد به قم بازگشتم و خسته کوفته خانه نشین شدم.مدتی گذشت و من با  با ورزش اشنا شدم  تغییرات زیادی با ورزش در زندگیم ایجاد شد .سال 89.مقام معظم رهبری  به قم امدند قرار شد با خانواده ی شهدا و جانبازان دیداری داشته باشند.بنیاد دعوت نامه به خانواده شهدا  جانبازان داده بود که برای من نیامد.یک شب پیش از دیدار  یک از جانبازان به من خبر داد اگر میخواهی  میتوانم برات برگه ورود جور کنم. .گفتم نمیخواهم اگر خدابخواهد در جلسه دیدار باشم مطمئن باش جور میشود.شب خوابیدم ساعت 4 صبح برای نماز صبح به حرم حضرت معصومه رفتم..پس از نماز متوجه  صف طولانی جانبازان شدم.جلو رفتم و به یکی از مسئولان  که برگه ورودی دستش بود.گفتم جانبازم و یک بلیط میخواهم.  او هم به بلیط گفتنم خندید  و گفت منظورت برگه ورودیست؟گفتم بله همان که شما میگویید گفت:باید شرایطش را داشته باشی دعوتمانه بنیاد هم همینطور.نمیدانم چه حسی در دلم بود که باعث شد یک ذره داد بیداد کنم که باعث شد مسئول به جای یک برگه3برگه ورود بهم بدهدو گفت  بیا این سه تارا بگیر و دادبیداد نکن. توی صف وایسادم.زمان در صف ایستادنم طولانی شد حالم داشت خراب میشد داشتم بی خیال میشدم که درهای  شبستان حرم باز شد وبه داخل رفتیم و منتظر ورود رهبر بودیم. بلاخره اقا وارد شبستان شدند و خانواده های شهدا و جانبازان با شعارهای گرمشان به رهبر خوشامد گفتند.لحظه به لحظه دل شوریده ام شدیدتر میشد وقلبم داشت ازسینه کنده میشد.خودم هم نمیدانستم چرا این حالت رادارم پس از سخرانی پدر شهید زین الدین و یک نفر دیگر نوبت اقاشد.تا اقابسم الله را گفت از جا کنده شدم و بی اختیار وسط جمعیت ایستادم و بلند داد زدم رهبر من دردم را به که بگویم؟تورا به دختر موسی بن جعفر به دردم برس..اقاهم با لبخندی زیبا گفت.عزیزم بیا این جا

اما پاسدارها امنم ندادند زیر بغلم را گرفتند تا مرا ببرند.بهشان گفتم اقا که ان طرف است چرا مرا این طرف میبرید؟   اقا هم از همان بالا  اشاه ای به انها کرد و مجبور شدند مرا  به سمت اقا بببرند بالای قسمتی که اقا رفته بودند رفتیم پشت پرده نشستیم تا اقا سخنرانیش تمام شود.یکی هم هرچند یک بار یک لیوان شربت میاورد تا اضطرابم کمتر شود.پیش از این که رهبر سخنرانیش تمام شود یکی از مسئولان بنیاد امد پیشم و گفت هر کاری داری به خودم بگو گفتم برو ان موقع که باید کاری میکردی نکردی حالا امده ای؟ یکی دیگر که نمیدوانستم از کجا امده گفت کاری کردی که اقا از ان زمانی که قرار بود سخنرانی کنند کمتر کردند گفتم بهتر زودتر تمم کردند که به کار من برسند گفت خیلی پررویی و رفت پرده کنار رفت و وقتی اقا را دیدم از هیبتش به زور از جایم بلند شدم و بی اختیار بغضم شکست و خودم را در اغوش اقا انداختم.میخواستم خودم را به پایش بندازم اما نگذاشت.ایشان هم با دستش صورتم را نوازش کردند پس از چند لحظه وقتی ارام شدم به اقا گفتم اقا ببنین با جانبازان چه میکنند بعد پیراهنم را بالا زدم تا جای ترکش ها  و محل بخیه سینه ام را نشان بدهم که یکی از پاسدارها گفت  پیرهنت را بزن پایین.گفتم به شما ربطی نداره اقا خودشان جانبازند و از این صحنه ها زیاد دیده اند اقا هم لبخندی زد و بازهم نوازشم کرد بعدهم گفتند میدانم درد شما جانبازان چیست

بعدش مرا سپرد به اقای حقیقی  و فرمود نگران نباش مشکلت حل میشود فردای ان روز یک روحانی با دوخانم امدند منزلمان وقتی وارد شدند گفتند این خانه چقد نم دارد چطور این جا زندگی میکنید؟ گفتم حاجی توی این خانه اگر گوسفند بیاوری پشم هایش میریزد چه برسد به این که ادم زندگی کند خدا خیرشان بدهد از طرف رهبی برایم وام جور کردند و باعث شد بتوانم برای نخستین بار بک خانه بخرم.ان هم طبقه ی بالا و از ان زندگی چند ساله در زیرزمین راحت بشوماین را مدیون حضرت اقا هستم.150 هزار تومن  از 300هزارتومن هدیه را هم بنیاد کم کرده بود.وقنی اعتراض کردم یکی از اصحاب بنیاد گفت همین هم برو خدارو شکر کن که اقا یک استخوان جلویت انداخته

این قدعصبانی شدم که با مشت شیشه ی اتاقش را پایین اوردم.گفتم اگر یک بار دیگر با رهبرم این طور گفتی حنجره ات را پاره میکنم.........

داستان زندگیم تا وقتی که زنده هستم به همین تلخی ادامه دارد ولی چشمم به شفاعت شهدا روشن است.دراخرباید بگویم که کار رابه جایی رسانده اند که دیدار با رئیس بنیاد از دیدار با رهبری هم سختر است و بنده باید با حقوق کم قسط بالا زندگی کنم.اقساطی که از حقوقم چیز زیادی باقی نمیگذارد.بااین حال خرج صعب العلاجی خودم و زن و بچه ام را از همین حقوق باید تامین کنم.خدابیامرزد پدر و مادر اقای عبدالحی را که کار بیمه ی همسرم را جور کرد.بیمه 70 درصد  نسخه هایش را متقبل میشود

ای کاش یک فرصت مثا8سال جنگ پیش میامد و میدیدم همین اقایانی که این بلاهارا سر ما اوردند انجا چه کاره هستند؟انهایی که مارا مسخره میکنند که چرا جنگیدیم چه کار میکنند؟

اما از همه مهمتر شرمندگیم جلوی زن و بچه ام هست که مرا دارد میکشد بعضی از شب ها به خاطر این که صبح در چشمانشان نگاه نکنم و شرمنده ی انها نشوم وسوسه میشوم چندتا قرص بیشتر بخورم تا دیگر صبح از خواب بیدار نشوم... .

پایان

{شرمنده }نتونستم عکسی از ایشون پیداکنم 

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۲۱ ق.ظ
  • مریــــ ـــــم

نظرات  (۲۵)

  • سیّدمیلاد موسوی
  • آفرین♥✿ {لایک شد}

    اللهم عجل لولیک الفرج

     

    ممون از پست زیباتون .

     

    اجرکم الله

    وای خدا این بنده خدا روز خوش نداشته

    کلی از دست داداشش کشید کلی از دست این اقایان بنیاد  کلیم از دست مردم

    ان شاالله خدا اجر کبیر بهشون بده

  • کوثر ✜عاشق شهید همّت✜
  • سلام
    واقعا غم انگیز بود..
    سپاس از شما..


    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم احفظ قائدنا امام الخامنه ای
    اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک
  • جواد داداشت
  • سلام ابجی 

    افرین پستت خوبه
  • محرم نینوا
  • فقط میتونم بغض کنم
  • میــرزا حکیـم
  • سلام.. پست با ارزشی بود.. سپاس از حضورتان..

    یاحق
    خدا به فریادشون برسه...
    خیلی سخته ..اجرشون باخدا
    اللهم عجل لولیک الفرج[گل]
  • رضا غفاریان
  • سلام دوست عزیز
    تو این روزا به دعای شما به شدت نیازمندم
    دعا کنید عاقبت بخیر شم
    یاعلی

    اللهم اشف مرضانا
    ان شاء الله زودتر مشکلات شون حل شه

    خیلی بغض و اشک داره بخدا ..

    یاعلی علیه السلام

  • رضا غفاریان
  • با تبادل لینک موافقید؟
    ایام تسلیت

    یا حیـــــــــــــــــــــدر (ع)


    بروزیم
    خیلی عالی بود خیلی.
    خدا به همه ی جانباز ها سلامتی بده انشاالله
    التماس دعا
    یا علی...
  • کوثر ✜عاشق شهید همّت✜
  • سلام
    به روزم باسومین جلسه از منبرمجازی.
    ابن بار با حضور حجت الاسلام پناهیان.
    التماس دعا..


    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم احفظ قائدنا امام الخامنه ای
    اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک
  • کوثر ✜عاشق شهید همّت✜
  • سلام
    به روزم باسومین جلسه از منبرمجازی.
    ابن بار با حضور حجت الاسلام پناهیان.
    التماس دعا..


    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم احفظ قائدنا امام الخامنه ای
    اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک
    ممنون از پست ... زمان جنگ مرد و نامرد مشخص میشن..حتی کسایی که الان ادعا میکنن تو خط مقدم خواهند بود..زمان جنگ تو لانه ی موش قایم میشن


    به روزم
    بغض......بغض.....بغض.......
    اخه چرا اینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • محمدباقرکمالی
  • دردناک بود........
    چیزی برای گفتن ندارم......
    سلام
    خسته نباشید 
    به روزم 
    یا علی
    شب عفو است و محتاج دعایم،ز عمق دل دعایی کن برایم،اگر امشب به معشوقت رسیدی،خدا را درمیان اشکها دیدی،کمی هم نزد او یادی ز ما کن ،کمی هم جای ما او را صدا کن،بگو یا رب فلانی رو سیاه است دو دستش خالی و غرق گناه،بگو یا رب تویی دریایی جوشان،در این شب رحمتت بر وی بنوشان.التماس دعا

    سلام...

    وبلاگ خیلی قشنگی داری...مخصوصا آهنگ وبتون

    لینک شدین.

    التماس دعا

    یا علی

  • یعقوب کربلا
  • سلام
    با یک مطلب در مورد
    سینما در خدمت هستم..
    منتظر نظرتان...



  • یعقوب کربلا

  • سلام
    با یک مطلب در مورد
    سینما در خدمت هستم..
    منتظر نظرتان...


    سلام.خداقوت بسیار جالب بود انشاالله موفق باشید
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی