خورشید شب

هلما،یزدان،مهسا و یاسون

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۵۷ ق.ظ

هلما،serek و مهسا(که به درخواست خودت لینکت نکردم) نامه هاتون عالی بود.
منو عارفه کلی با خوندن نامه هاتون کیف کردیم و انتخاب از بین شما 4تا خیلی سخت بود

بعد کلی فسفر سوزوندن و بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدیم که یاسون به عنوان برنده انتخاب شه

هلما، هی ذهنم میگفت هلما رو انتخاب کن هلمارو انتخاب کن(نه صرفا به خاطر علاقه شخصیم بهت،واقعا من و عارفه جای 33سالگیت از نامت لذت بردیم) اما خب صدای علاقمو خفه کردم 

مهسا اولین نامه تو بودی و اولین نامه ای هم که خوندم نامه تو بود.اینقد عالی بود که به عارفه گفتم مهسا انتخاب منه تمام.اگه یاسون نامه نفرستاده بود شاید انتخاب ما تو بودی

و serek فقط منو عارفه میتونیم بفهمیم که چقد خوب نوشته بودی(چون فقط منو عارفه خوندیمش :))

میتونم بگم دیپلم افتخار بهترین نامه میتونه برسه به شما سه تا

از کسایی که نامه فرستاده بودن کمال و مراتب تشکر به جا میارم

ممنون که به من لطف داشتین نامه های همتون در مقام و جایگاه خودش عالی بود

و اما نامه یاسون:

سلام یاسین! راستی! هنوز همین اسم را داری؟ آخر ده سال از آخرین باری که مثل همدیگر فکر می کردیم و می نوشتیم و غذا می خوردیم گذشته. حالا سی سالت شده. شاید دیگر کسی یاسین صدایت نمی‌کند. احتمالاً در محل کار، «آقای ناطقی» صدایت می‌کنند. آنجا کسی می‌داند که زمانی عاشق این بودی که به نام کوچک صدایت کنند؟

وای. فکر کردن به این نامه و محتوایش آنقدر مرا ترسانده که حتی نمی‌دانم چه باید بنویسم. تخیل‌م دارد دیوانه‌ام می‌کند. هزاران احتمال عجیب و غریب را دارم مرور می‌کنم. کدامشان تویی؟ اصلا زنده‌ای؟ چقدر وحشتناک است اگر مُرده باشی. اگر مرده باشی، این نامه مثل هزاران نامۀ بی‌صاحبی می‌شود که یک روز پستچی آن را به خانه‌ای رسانده‌است، زنگ در را زده و کسی در را باز نکرده. گیرندۀ نامه مُرده، یا رفته سفر یا حتی در اتاق پشتی خوابش برده. چه عبث می‌شود این دقایقمان اگر در این ده سال به درک رفته باشی! اما اگر زنده باشی و این را بخوانی، چه حالی می‌شوی؟ می‌دانی چه موزیکی دارد پلی می‌شود؟  sia  دارد می‌خواند. شاد است. می‌گوید «بیبی، من به هیچ پولی نیاز ندارم! نه تا وقتی که می تونم شاد باشم و برقصم». یک بار تنهایی با این آهنگ در خانه رقصیدم. آنقدر حالم عجیب بود که چیزی نمانده بود که از مسخرگیِ روزگارم به گریه بیفتم. نمی‌دانستم به متن آهنگ باوری دارم یا نه. گُه خورده‌ام اگر به پول و ثروت نیاز نداشته باشم! همین امشب باید یک مطلب را تحویلِ سردبیر بدهم و پول ناچیزی در قبالش دریافت کنم. چقدر مهمل گفتم در همین چند خط! خلاصه بگویم، امیدوارم زنده باشی(باشم؟). مسخره است. حتی نمی‌دانم خودم هستی یا خودت!

امیدوارم کارمندِ هیچ جهنمی نشده باشی. همیشه از کارمند بودن بدمان می‌آمد! یادت می‌آید؟ از کت و شلوار پوشیدن اجباری و صدا زده شدن به نام های «مهندس»، «آقای فلانی»، «جناب معاون» ... چه می‌توانی باشی؟ سردبیر یک مجلۀ معروف. نویسنده‌ای که بابت توهین به یک مقام والا، ممنوع القلم شده! سیاستمداری که یقۀ آخوندی دارد و به خیالش مشکلات مردم را حل می‌کند. طراح مد؟ این یکی را کمتر از یک ماه است که خوشم آمده. تو هم زمانی دلت می‌خواست طراح مد باشی. مجری تاک شو! این یکی را اگر رسیده باشی، ایول داری. بازیگر تئاتر؟ نمایشنامه نویسی شهیر که تنهایی در اکباتان زندگی می‌کند! راستی هنوز در ایرانی؟ پسر چطور تحمل کردی اینجا را؟ آخ! کاش جهان را یک دور زده باشی! نمی‌دانی در پایان نوزده سالگی چقدر می‌خواستی دنیا را بچرخی. با دوست دخترِ کلمبیایی ات؟! بامزه است. حتی به همین جزییات خنده‌دار هم فکر کرده ام. دختری با پوست سبزه و شرت جین و پیراهنی صورتی، بامزه است! مگر نه؟ شاید داماد یکی از آن مذهبی‌های شهر شده باشی و زنت از آن پوشیه زن های روضه‌برو باشد! اصلا ازدواج کرده‌ای؟ چه طور می‌توانی زندگی کردن با یک نفر را تحمل کنی؟ لعنت به تو.

بگذار کمی عاقلانه تر و منظم تر نامه را ادامه بدهم. تا به اینجا، فهمیدی که دوست نداشتیم کارمند باشیم، دوست نداشتیم کسی به نام فامیل صدایمان کند و یک جا ساکن باشیم. دلمان می‌خواست شاد و خنده بر لب باشیم. حال آدم ها را خوب کنیم. چه با تاک شو و چه با سیاست‌گذاری و نوشتن داستان‌های بامزه و تئاترهای کمدی. خب. حالا در مورد بقیۀ نامه. دربارۀ زندگی زناشویی، پول، مامان و بابا و مذهب و دوستان و مسیر بزرگ شدن می‌گویم. آهنگ عوض شد! حالا رسیدم به یک موزیک متال از رامشتاین! این موزیک را یادت هست؟ خورشید. سفید برفیِ خشن و وحشی و معتاد. دلت می‌خواست آلمانی را یاد بگیری. بگذریم.

 اگر روزگارت خیلی مساعد نیست، اشکالی ندارد. دروغ گفتم! خیلی هم اشکال دارد. مطمئنم جزو مستعدترین انسانهای تاریخ بوده ای. به یاد بیاور هر جهنمی که می‌رفتیم و روی هر گُهی که دست می‌گذاشتیم، یک کار درست می‌آمد و می‌گفت «پسر تو چقدر توی این جهنم و روی این گه خوبی! ادامه بدی، به جای خوبی می رسی. حتما پیگیر باش». گور بابای نظم. دلم نمی‌خواهد دربارۀ زندگی زناشویی و پول حرف بزنم. این روزها حالم گرفته است. نمازهایم را یکی در میان می‌خوانم و نمی‌دانم چقدر می‌توانم خودم را در این مسیر حفظ کنم. امشب جدیدترین پیشنهاد کاری ام را گرفتم. لعنت به تو! لعنت به من. هنوز بیست سالمان تمام نشده و تا امشب، شش تا پیشنهاد کاری دریافت کرده ایم. طرف آمده بود دنبالم. می گفت شما ژورنالیست مستعدی هستی. رشته ات هم مرتبط با اقتصاد و مدیریت. انگلیسی ات هم خوب است. ما مترجمی با فلان حقوق و فلان مزایا لازم داریم. اگر خواستی، بیا. منتظرتم. همین امشب سردبیر یک نشریۀ محلی بهمان پیشنهاد نوشتن یک مطلب و ورود به یک هفته نامۀ نووجوان را داد. قبول کردم. احمق شدم.

خسته شدم. بگو ببینم وحید رفت آلمان؟ یا کانادا؟ با چه کسی ازدواج کرد؟ مامان بعد رفتنش گریه کرد، نه؟ آخرش با دخترِ مهناز ازدواج کردی؟ :) به یاد بیاور که مامان دهنمان را سرویس کرد که حنانه(؟) یا هانیه(؟) چه دختر خوب و کاملی‌ست. از خوشگلی‌اش گفت و درس خوان بودن و ورزشکاری و اخلاق و قدّ و والدین پولدار! دو سال است که کاراکترِ حانیه وارد زندگی ام شده و هنوز یک بار هم او را ندیده‌ام. اگر با حانیه ازدواج کردی، صورتش را از طرفم ببوس. اگر هم نه، این کار را به شوهرش بسپار! از تو بهتر بلد است! تو همان دختری را ببوس که کنارت دراز کشیده یا الان با هیجان نشسته و منتظر است این نامه را بخوانی و محتوایش را برای او تعریف کن. دوازده و چهل و شش دقیقه است. فکر کردن به این که این نامه را قرار است یک نفر بخواند، عذابم می‌دهد. از همین الان دارم عذاب می کشم. همین قدر کافیست. مرا دوباره شناختی. خودِ ده سال قبل ات را به یاد آوردی. همین قدر کافیست. فهمیدی کسی را دوست نداشتی و نمی دانستی باید نویسنده بشوی یا کارآفرین یا سیاستگذار یا شاعر یا نمایشنامه نویس. آهنگ عوض شد. «من یک مردِ تنهام. خیلی تنها. من یک مردِ خیلی تنها هستم.» مودی بلوز تو را در بیست سالگی، کوبید. خدا رحمتشان کند.

خدا پشت و پناهت باشد. گاد بلس یو. همینقدر کافیست.

یاسین ناطقی

زمستان هزار و سیصد و نود و شش

  • موافقین ۱۱ مخالفین ۰
  • يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۵۷ ق.ظ
  • مریــــ ـــــم

نظرات  (۳۵)

خیلی خوب نوشته بود ، با دوست دختر کلمبیاییش کلی خندیدم:)) قشنگ درگیر بودن با خودش توی متن نمود پیدا کرده بود:)
امیدوارم ده سال دیگه هر کاره‌ای شد و به هر جا رسید موفق و دلش شاد باشه:)
پاسخ:
:)))
اره 
ماهم امیدواریم
نامه های بقیه بچه ها بذار
پاسخ:
اگه خودشون موافق باشن میذارم
:|
هنوز نامه یاسون رو نخوندم ولی به شخصه از خوندن نوشته هاش لذت میبرم و اینکه وقتی اسمش رو دیدم مطمئن بودم حتما قابلیت انتخاب شدن رو داره.
و اما خودم.... واقعا راست میگی؟؟ یا دستم انداختی؟؟ من چون قول داده بودم دقیقه نود بدون ویرایش فرستادم :)) حتی بعدا میخوندم چند تا کلمه جا انداخته بودم. خوشحالم خوشتون اومده ولی مطمئنم حس خودت نسبت به خودم هم تو لذت بردن از نامه دخیل بوده وگرنه فک نکنم در حد کاندید شدن بوده باشه.
پاسخ:
اوهوم.دقیقا
اره هلما.چرا باید دستت بندازم!
خب عارفه بااینکه شناختی ازت نداره هم لذت برد .اصلا اول اون نامتو خوندو بعد به من گفت هلما هم خوب نوشته 
:))
عه؟! چنین مسابقه ای داشتین؟ :))
پاسخ:
هاع
چنین مسابقه ای داشتیم با جایزه ی خفن
:|
آخ آخ یاسون
یاسون اگه نظرات رومیخونی،بایددوباره بگم که چقدرکیف کردم باخوندن نامه شما
چقدرکیف...
پاسخ:
:|

اعتراف میکنم که تازه فهمیدم موضوع فراخوان چی بوده

با تشکر از یاسون و عارفه و مریم
پاسخ:
:|

ایول چه قشنگ نوشتن
کارکتر حانیه هم خیلی خوب بود..:))

تبریک به برنده دیپلم افتخار گیرندگان
پاسخ:
:))
میدونم حوصلتون نمیذاره
والا نامه ی بقیه بچه هارو هم میذاشتم

  • مهسا سادات
  • خیلی ممنونم دیپلم افتخارتون هم گرفتنش افتخار داره :)
    پاسخ:
    :)))
    خیلی خوب بود مهسا
    تبریک میگم به این سه نفر
    ولی تبریک ویژه میگم به نامه ی جناب یاسون ...
    امیدوارم همیشه ایام موفق و موید باشند.



    +

    متن نامه شون رو متاسفانه هنوز نتوستم بخونم چون متاسفانه خطوط نوشتاری که استفاده شده از بس به هم نزدیکند چشام رو خیلی اذیت میکنه :|
    با تشکر از مریم بخاطر تایپ نامه که خطوط رو این همه به هم نزدیک نمودند :|:))


    ++
    با تشکر از هیئت داوران که خدا رو شکر بعد از دو هفته بلاخره برنده رو اعلام کردند :))
    خدا قوت خسته نباشین :))))


    سلام :)
    پاسخ:
    :)))))
    واران یادم رفت تشکر کنم از شماها که تو مسابقه شرکت کردین
    بذار برم یه ویرایش بزنم
    :|
    من تایپ نکردم من فقط کپی پیست کردم
    :دی
    بخدا وقت نمیکردیم واران
    من به یگ بدبختی نامه هارو خوندم
    فکرکنم پرسه جایزه فرستادنمون 2ماه طول بکشه
    :دی

    سلام به روی ماهت که اومدی مارو با خاک یکسان کردی و رفتی
    :)
    آقا حیف این نامه نیست خونده نشه ؟!:))
    مسولین مسئول هستند که پاسخگو باشند :))))))

    ولی جدا خدا قوت که هر متنی رو این اندازه بوده باشه واقعا همت و تلاشی مضاعف میخواد :))
    خسته نباشین :)



    خواهش میکنم :)
    ما فقط خواستیم فرمان مریم اجرا بشه وگرنه قصدمون برنده شدن نبود :))
    ما به فرمان امپراطور مریم عمل کردیم :دی :)))



    +


    کپی پیست محکوم است :|:دی

    پاسخ:
    بخاطر تو میرم بین کلمه هاش فاصله میذارم
    :|
    من برای خواهرم این کارو نمیکنم هااا
    حجم علاقه رو میبینی؟

    این از لطف شماست به من
    :))

    کپی پیسن کنندگان به بهشت نمیروند.
    :|
    خب پس خودتون یه شرح کوچولو از بقیه نامه ها بدین که چه کررردیم:))

    خخ میدونم این یکی ام از حوصله تو خارجه حتما:))
    پاسخ:
    ترجیح میدم با حوصله شما بازی کنم تا باحوصله خودم
    :)
    ماشین میدین؟ :|

    ما جایزه مون رو از مردم میگیریم خانم :/ به جایزه ی سفارشی و سیاست زده ی هیئت داورانِ وابسته به ارگان های دولتی و حزبی نیازی نداریم :/ برو از خدا بترس اصن
    پاسخ:
    ماشین دوس داری؟
    :|
    من رفتم
    مرسیی مریم جونی :**
    علاقه تون دوست داشتنی است ؛)
    بلی بلی میبینم :)
    مرسی

    +

    وای مریم اینجا نیستی ببینی چه تگرگی میباره از آسمون :)
    صدای رعد و برقی میاد که نگو صداش عینهو داخل فیلم هاست^__^
    من هر لحظه تصور میکنم همین الانه برقمون قطع بشه :|:)
    اگر برق قطع شد بعدا میام متن رو میخونم ایشالا:)
    بازم ممنونم
    پاسخ:
    :))
    ای خوشبحالتون
    اینجا که همه لباسای تابستونیشونو اوردن بیرون
    و اینکه من شکایتم رو از شما به خدا میبرم :/
    [ همراهِ تشویقِ حضار به سمتِ درب خروجی سالن رهسپار میشود ]
    پاسخ:
    احیانا سالها روی این سن نیمدی و بری؟
    سی چهل سالی میشه رفت و آمد داریم :/
    پاسخ:
    اَی ادم وابسته
    :/
  • نیــ روانا
  • ایول عالی بود
    مریم بزار بقیه نامه ها رو هم
    10 تای اول مثلا
    پاسخ:
    :)))
    عامو روی هم بیشتر از 12/13تا نامه نیستن

  • نیــ روانا
  • بهتر
    پ همشو بزار سرانه مطالعه مملکتو جابجا کنیم :دی
    پاسخ:
    :))))))
    چقدم استقبال بشه واقعا
    اول سلام :)
    دوم؛ خیلی خیلی ممنون از خانم‌ها مریم و عارفۀ عزیز که این موقعیت رو برای همه بچه‌ها فراهم کردن که چند ساعت رو بشینن و با خودشون و به خودشون فکر کنن. به خود بزرگواران هم عرض کردم که کارشون بیشتر از یه مسابقه بوده.
    سوم؛ مرسی از هلما، فرشته، یسنا و دچار عزیز و بقیه رفقا-که تد هم توشون مستتره! :)-، بابت لطفی که داشتند و خوندند نامه رو.
    چهارم؛ راستش یادم نبود توی نامه از حانیه و یه سری چیزای دیگه حرف زدم! فقط نوشتمش و فرستادمش و تا فردا صبحش نخوابیدم. خلاصه که رسوای عالمین شدم! :))
    پنجم؛ خطاب به خانم عارفه: می‌خونم نظرات رو :) چقدر خوب. خوشحالم بابتش.
    .
    تهشم یه تشکر بکنم بابت این که لایق دونستین ما رو و دم همۀ بچه هایی که شرکت کردن گرم. زنده باشین
    پاسخ:
    سلام
    :)
    ممنانم از طرف خودم
    و ممنونم از طرف همه ی بچه ها بخاطر ممنون و مرسی هات
    :)
    اولین بار ه که اسم یاسون رو میشنوم و ایضا اولین باره نوشته ش رو میخونم و اینکه خوشم آمد و دنبالش خواهم کرد:)
    پاسخ:
    خب خداروشکر باعث خیر شدم
    :))
    ممنون از کلیه و روده و معده ی همه ی دست اندرکاران عزیز مزیز ❤
    ناموسا خیلی خوب نوشته قلمش خیلی قویه بگو یه کلاس بذاره ما بریم پیشش آموزش ببینیم...
    یه نکته ای، من بیشتر دوست دادم serek خطاب بشم تا یزدان...در واقع یزدان یه اشتباه تایپی در وارد کردن مشخصات برای ثبت نام در بیان بوده و ربطی به شخصیت وبلاگیم نداره
    پیشاپیش و پساپس از همراهی و همدلی آن بزرگوار موچکرم
    پاسخ:
    الان قلبم ناراحت شد
    :دی
    ببخشید.من الان درست میکنم
    خیلی طولانی بود خیلی کش داده بود میتونست خیلی کوتاه تر و قشنگ تر باشه:|
    من دوسش نداشتم:)
    پاسخ:
    ولی بنظر من اگه کوتاه تر میشد دیگه اینقد خوب نبود
    :)
  • پشمآلِ پشمآلو
  • خیلی قشنگ بود .. من اونجاش ک الا پیشنهاد کار داش حسودیم شد:))
    پاسخ:
    بله بله
    :)
    خیلی چسبید.
    نامه یک عدد یاسون سرگردان :)
    خیلی دوست داشتم.
    پاسخ:
    :))
    خداروشکر
    راستی من خودم امشب نامه ام رو منتشر میکنم :)
    پاسخ:
    منتشر کردی؟
    بی تعارف فوق العاده بود
    حتما نویسنده ی معروف میشه:))
    فقط اینجاش که میگه"راستی هنوز در ایرانی؟پسر چطور تحمل کردی اینجارا؟؟"
    واقعا نمیشه تحمل کرد این همه مصیبت و اتفاق و...
    پاسخ:
    منم امیدوارم
    :)
  • بهارنارنج :)
  • چالب بود:)
    پاسخ:
    اوهوم
    :)
    تبریک به یاسونی که ناشناس بود واسم:)))
    خیلییییی خوب بود واقعا لذت بردم:)))
    امیدوارم هرچی دوس داره اتفاق بیفته:)
    پاسخ:
    :)
    ممنونم ازت ارام
    وقت نشد امروز منتشر میکنم. :)
    پاسخ:
    شاید منم گذاشتم نامه هاتونو
    خیلی خوشحالم که نامه ی من تا روز آخر نرسید چون اون وسط مسطا گم میشد چون در حد و اندازه های اونا نبود
    انصافا دوستان خوب و عالی نوشتن بخصوص آقا یاسون که خوندیمش دستمریزاد داره
    لطفا اگه دوستان دیگه هم موافقن بقیه ی نامه هارو هم بزارین ممنون
    پاسخ:
    همه ی نامه ها خوب بودن
    :)
    چشم.حتما
    دنیای کامپیوتر:
    (احساس واژه ها!)
    پاسخ:
    :|
    !
    این که خیلی داغون بود :/
    پاسخ:
    بعد میگن خانما حسودن
    :|
    الان دقیقا کجاش شماها رو به وجد آورده؟
    بگین بلکه من از این گمراهی نجات یابم :/
    پاسخ:
    نزن تو ذوقمون خو
    نامه به این خوبی
    :|
    این سبک از نوشته ها منو یاد تانزانیا + میندازه. انتقال احساسات درونی آکنده از خشم و نفرت با چاشنی طنز.
    در مقابل تانزانیا و سایر بزرگان این سبک (!) عرض کردم که داغون بود :)


    + منم خیلی داغونم. ولی داغون بودن من از داغون بودن این نوشته چیزی کم نمیکنه :)
    پاسخ:
    خب اگه از نظر تو نامه یاسون داغون بود پس ماهم که انتخابش کردیم داغونیم و این همه ادمی هم که خوششون اومده داغونن
    :|
    توهم که داغونی
    :دی
    راستی صفحه "بدانید درباره من"تون را خواندیم. مبارکه. میشه یه دونه "بدانید درباره دختر من" هم بذارید آیا؟ :)))
    پاسخ:
    :)))
    ممنونم که هنوز لیلی رو فراموش نکردی
    چه جوری غیرتت اجازه میده درمورد زنت بذارم؟؟
    اینجوری :)))


    + من پشیمون شدم از لیلی. مادرزنم گاهی حرفای بی ادبی میزنه توی بعضی پست و کامنتاش :/
    گفتم یه صفحه واسه لیلی بزنین بلکه بختش واشه. به منم اصن ربطی نداره :)))
    پاسخ:
    :))
    اینجوری بهتره ها

    _واه کجاااا!!

    گناه مادرزن به پای زن ننویس مرد مومن
    :/

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">