خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

سی یاهو و قهوه ای یو

جمعه, ۲ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۱ ق.ظ
بابابزرگم‌یه خر داشت
میتونم شرط ببندم از‌نصف بچه هاش بیشتر دوسش داشت
سوار شدن روش یه امتیاز بود که فقط نصیب منو خواهرم میشد چون نوه های مورد علاقه ی بابابزرگم بودیم
همین باعث حسادت تمام دخترعموها و عمه هام به ما شده بود
اخه یه خر ارزش این همه کینه و حسادت رو داشت؟!
من به بابای بابام نمیگفتم بابابزرگ
آغ بابا صداش میزدم
وقتی که مرد همه گریه میکردن
منم گریه میکردم
دوم دبستان بودم
گریه میکردم چون میدونستم دیگه کسی نیست منو روی خر سوار کنه و بچرخونتم
گریه میکردم چون میدونستم تلافی‌همه ی سالهایی که حسرت به دل خر سواری موندن رو از سر خر بیچاره در‌میارن و هیشکی نیست با ترکه انار دنبالشون کنه
هیچکس تاکید میکنم هیچکس حق نداشت ۱۰متری این خرِ خاکستری بپلکه وقتی بابابزرگم زنده بود
بعد فوت بابابزرگم بابام بخشیدتش به یک پیرمرد بدونِ خرِ خر نیاز!
از بچگی تو گاو، گوسفند، مرغ ،خروس ،جوجه و سگ بزرگ شدم
دوتا سگ داشتیم
قهوه ای و مشکی
مثل الانا نبود که سگا اسم داشته باشن
دیگه تهش میخواستیم در‌مورد یکیشون حرف بزنیم
سی یاهو
و
قهوه ای یو
صداشون میزدیم
قهوه ای یو یادم نیست چی شد
از خاطرات دبستانم به این ور دیگه نیست
اما سی یاهو بود
تا زمانی گاوداریمون بود بود
اما یه جایی به بعد دیگه نبود
و حدس میزنم از چشمش کرم زد و مرد
ما هیچکدوممون حق نداشتیم دست بزنیم بهشون
مامانم نصفمون میکرد اگه میفهمید
بابام و داداش بزرگم چند بار که جلوی من دست کشیدن روی سرشون و منم مثل دهن لقا دوون دوون رفتم و به مامانم گفتم و مجبور شدن برن حموم از سرانگشت پاشون تا مرکزی ترین نقطه ی کلشونو بسابن دیگه منو باخودشون نمیبردن گاوداری!
و چون سی یاهو به عنوان یه سگ باعث شده بود من دیگه نرم گاوداری تاتو نی زار پشتش بچرخم و بازی کنم و حسرتش بمونه رو دلم
دل خوشی ازش نداشتم
فکرکنم اخر سرهم نفرینای من گرفتتش و مرد
وقتی که مرد داداشم اشک میریخت
بابا بزرگم که مرد من به شخصه اشک داداشمو ندیدم
سی یاهو که مرد دیگه گاوداریمون گاوداری نشد!
منم دیگه نی زار نرفتم
وهنوز هم به هیچ سگ دیگه ای دست نزدم!
این نه سی یاهو اِ و نه قهوه ای یو
ولی منو یادشون انداخت.
۹۷/۰۹/۰۲
مریــــ ـــــم

کامنتدونی  (۱۸)

ببین اگه خواستی رژیم بگیری حتما در کنارش ورزش هم بکن چون همانطور که در عکس مشاهده میکنید رژیم تنها موثر نیست. دو یا دوچرخه سواری خیلی خوبه
جوابِ مریم:)
:|
من هیچ
من نگاه

=))))
فوبیای سگ و گربه دارم
از گربه نففففففرت دارم
وقتی بابابزرگم مرد من گریه هم نکردم شش سالم بود
ولی وقتی مادر بزرگم مرد به چشمام تف میزدم اون موقع هشت سالم بود یکم بیشتر میفهمیدم=)
جوابِ مریم:)
:))))))
منم زیاد تف مالیدم به چشام
۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۳:۳۳ رضا برزگری
منم وقتی 7 سال داشتم یه سگ قهوه ای پا کوتاه (پاهاش سفید بودن) داشتیم اسمشم جیمی بود باهاش فوتبال بازی میکردم :)
جوابِ مریم:)
اگه به من بود اسمشو میذاشتم قهوه ای یو
:|

ما دو تا خروس داشتیم. سفید برا من بود و حنایی برای برادرم. اما این سفیده انقدر جنگی بود که لنگه کفش به پاش می‌بستن که مهمونا رو نزنه. همیشه توی مسیر دستشویی ته حیاط کمین می‌کرد و همه رو غیر از من و مادربزرگه می‌زد. آخرشم به خاطر این روحیه‌اش کشتنش و یه وعده ناهار شد. ولی چقدر من گریه کردم براش...
جوابِ مریم:)
پایین چشم راستم یه حالت فرورفتگیه
مثل اینکه بابا بزرگم یه خروس داشته که جنگی بوده
یه روز عصر همه نشسته بودن فیلم هندی میدیدن
درخونه رو میزنن هیشکی پا نمیشه بره باز کنه
من ۲ ساله بودم میپرم روی حیاط 
این‌خروسه هم میوفته به جونم
دیگه جونم‌برات بگه که همه فکرمیکردن من کور شدم 
بابابزرگم میبرتم بیمارستان وبخیه
وقتی هم برمیگشتیم خونه بابابزرگم زنگ میزنه که تا ما نیمدین خروسه رو بکشین :))
و میشه یه وعده ی شام برای همه ی اون کسایی که فیلم هندی رو بر من ترجیح دادن :)
کلا حیوونا رابطه ی خوبی باهام ندارن !
نکنه این همون خروس منه و من و تو فامیلیم :)))
جوابِ مریم:)
نه دیگه
خروس بابابزرگم شام شد
خروس شما نهار
:دی
۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۷:۰۳ صبورا کرمی🦄
کامنت خودت و غمی 😂😂😂😂😂
جوابِ مریم:)
:)))))
بابابزرگ خرش رو از نصف بچه هاش بیشتر دوست داشت. :|
داداشت برا مرگ سگ بیشتر از فوت شدن بابابزرگ گریه کرد. :|
حالا میفهمم که باحال بودن تو ژنتیکیه. :))
تو هم که بخاطر از دست دادن لذت خرسواری برا بابا بزرگ گریه میکردی. :|
بقول خودت: من هیچ ... من نگاه ... من سکوت ... من دیوار
جوابِ مریم:)
:))))))
هلماااااااا من الان یادم اومد باید بهت زنگ میزدممممممممممممممم
من یادم بود ولی زنگ نزدم. :))
جوابِ مریم:)
اخ
ببخشید بخدا
باشه میبخشمت :))
جوابِ مریم:)
درگیر سخاوتتم
من بودم طرفو نصف میکردم
پس پاره ات میکنم. :))
جوابِ مریم:)
مگه کاغذم
:دی
۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۰:۱۸ بهارنارنج :)
هلاک پستاتم!😁
جوابِ مریم:)
یه باره دیگه منو زیر پستای صدف بیوتی تگ کنی بلاکت میکنم :دی
میخواستم بهت بگم یادم میرفت
۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۱:۳۲ بهارنارنج :)
خب بد جنس تو رو تگ نکنم اقاگل تگ کنم؟یا مستر سینو یا چهارتا اقای دیگه؟بده تگت کنم خودم چایزه ببرم؟کجا رفت اون وفا و از خود گذشتگی و ایثار
جوابِ مریم:)
:))))))))
امیدوارم برنده شی و چندتاشم به منم‌بدی
۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۴ جناب منزوی
تو تصویر خیلی با احتیاط بنظر می رسید :)
جوابِ مریم:)
صاحبش داشت میگفت بهش نزدیک نشین
۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۴ شوفر تاکسی
دوبار خندیدم یکی اونجا که مامانتون نصفتون میکرد. یکی وقتی که بابابزرگ فوت کرد داداشم گریه نکرد و وقتی سیاهو مُرد، گریه کرد.
جوابِ مریم:)
مامانم دائما درحال نصف کردن ماست
:))
۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۶ آقای مُرَّدَد
:)))) خدا لعنتت کنه.:))
جوابِ مریم:)
الان باید بگم آمین؟؟
:)
۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۰۴ ام شهرآشوب
عجب امتیازات ویجه ای داشتی مریم!!
تو از بچگی رانتخوار بودی :|
جوابِ مریم:)
:))))
نمیدونم چه حکمتیه که بابا بزرگام خیلی دوسم داشتن
از افتخارات زندگیمه
این سگ سفید سیاهو هم داره عاقبت سیاهوی مرحوم نصیبش میشه؟:))
اینجا همون نی‌زار مذکور است ؟!
جوابِ مریم:)
:)))))
یادم نیست چرا اینجوری بود
نه یه جای دیگست از گلباف
اون نی زار اصلا سرسبز نبود
دوروبرش همش خاک بود
نی ها تو یه جوب رشد کرده بودن
بابام یه بلوک برام گذاشته بود که بشینم روش
میشستم روی بلوک و به صدای نی ها گوش میدادم
اخرین باری رفتم اونجا پارسال بود که نصف نی هارو سوزونده بودن
۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۸:۴۴ سنجاب کوچولو
من بیشتر گربه پشمالو دوست دارم تا سگ...
سرت سلامت خانمی:)
جوابِ مریم:)
من از همه چی بیشتر خودم رو دوست دارم
:))

در نظربازی ما بیخبران حیرانند!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">