خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

شاید باورتون نشه ولی من سرنمازام دعا میکنم فلانی و فلانی دوست پسری نامزدی چیزی پیداکنن
سرشون گرم شه و دست از سر کچل من بردارن
بدبختی‌اصلی اونجایی شروع میشه که طرف قهر میکنه با پسره یا بینشون بهم میخوره
نمیدونم چی میشه که منوجایگزین اون مذکر میکنن و اعصاب و روان از من ساقط میشه
حتی شده سعی کردم نخود هر آشی بشم و آشتیشون بدم
دوستان برین به اون دوستان بگین درسته قیافم شبیه سنگه!سنگه صبور ولی رحم کنین!
چرا اخه من باید جور گند زدن تو رابطه هاتونو بکشم
وقتی بلد نیستین آدما رو نگه دارین چرا وارد رابطه میشین !
با عارفه و مریم و مهلا رفتیم نمایشگاه کتاب!
هرچی به عارفه گفتم بذار برم تو غرفه گاج و بپرسم گاج منتشر نکرد؟نذاشت!
به مریم گفتیم وقتی‌حواسمون‌نیست ازمون عکس بگیره!چنان ضایع عکس میگرفت که نه تنها ما میفهمیدیم داره عکس میگیره بلکه فروشنده و آدمای اطرافمون هم میفهمیدن.اینجا داره به فروشنده میگه خودش گفته ازش عکس بگیرم وقتی حواسش نیست!
منم باصدای بلند خندش خندم گرفت!

کلا۴تاعکس گرفت که تو همشون به طرزعجیبی مشخص بود من گفتم ازم عکس بگیره!

صبح همون روز که رفتیم نمایشگاه کتاب
کرمان سرد بود
صبح‌که رسیدم دفتر متوجه خراب بودن شوفاژا شدیم
خالم خواست زنگ برنه اقای موسی پور
منصرفش کردم و خواستم خودم هواگیری کنم
پیچوندن یه پیچ که دیگه تاسیساتی نمیخواست!
خصوصا که اقای موسی پور اصلا از من خوشش نمیاد!
خلاصه کنم براتون که شوفاژو فرستادم رو هوا
و جیغ زنان باخالم از اتاق فرار کردیم
منکه فاتحه اون اتاق رو خوندم با همه ی متعلقاتش
نمیدونم چی شد که هی پیچوندم و هی پیچوندم
میگن کار به آدم عاشق نسپارین‌همینه!
حالا درسته سعی کردم روزمو با اخمای اقای موسی پور شروع نکنم ولی مثل اینکه قسمت نبود و خالم برای حفاظت از مالش التماس کنان خواست بیاد بالا
بنده خدا کلا خیس شد
حالا کاش با آب تمیز
گِلی شد!
من که هر لحظه احتمال دعواشو میدادم روسریمو کشیدم تا روی بینیم و مثل یه بچه ی خوب نشستم سر جام.همینجور که دستمال کاغذی رو میکشید روی موهاش و آب گلای روی سرشو پاک میکرد اومد کنارم و گفت خواهش میکنم دیگه دست به شوفاژا نزن!
منم چون خیلی دخترباادبی هستم بهش گفتم شرمنده!
اونم خیلی بی ادب طور گفت شرمنده نباش، دستم دیگه نزن به اینا!
گفتم باشه!
رفت
روسریمو دادم بالاتر و روبه همکارم گفتم حالا باید ببینم چی میشه!
عصبانی بود جراتشو نداشتم به خودش بگم!
نتیجه گیری میکنم پیچای شل زندگیتونو هی شل ترش نکنین!بلد باشین کی جهت عقربه ها بپیچونین کی خلاف عقربه ها!یهو دیدن در رفت و کل زندگیتونو به گند کشید علاوه براون یه موسی پور نام بی گناهی رو هم به گند بکشین!


۲۹ نظر ۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۰:۴۷
مریــــ ـــــم

هر روز
دقیقا هر روز باید خداروشکرکنم کارم و رشته ی تحصیلیم هیچ ربطی به محیط فرسایشی بیمارستان نداره و نداشت!
بودن تو بیمارستان علاوه بر جسمم روحم رو هم طوری خسته میکنه که انگار غلتک از روم رد شده!

خدا به همه ی دکتر و پرستارها اعصاب عنایت فرماید!اعصابِ زیاد!

۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۹:۰۶
مریــــ ـــــم
رفتم یه بسته شکلات تلخ ۹۰%خریدم
هر وقت ناراحت میشم یه گاز میزنم
میگن حال آدم رو خوب میکنه
راست میگن منتها حال آدمای اطرافمو خوب میکنه حین خوردنش با دیدن قیافه ی چپ و صداهایی که از خودم در میارم!
خوردن این شکلات رو بر همه ی مسلمین و مسلمات،مومنین و مومنات حرام اعلام میکنم!
این باید توییت میشد اماچون کل فالوورام ۷ نفرن که ۴تاش تبلیغاتیه و اون ۳ تا هم هیچ علائم حیاتی نشون نمیدن اینجا منتشرش میکنم.
۴۲ نظر ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۴۲
مریــــ ـــــم

این هفته خونه بودم
مامانم میرفت چپ
میومد راست یک سر انواع آش ها و غذاهایی که دوس داشتم و نداشتم رو میکرد تو حلقم
طوری که احساس میکنم ۲تا هندونه رو با قطر ۱۰ و ارتفاع ۲۴نیم سانتی متر درسته قورت دادم و ۶ ماه طول میکشه تا جذب شن!چه برسه به آب کردنشون!
خوابیدن روی تشکی که تمام رازها و خطاهای نوجونیمو میدونه
و اتاقی که زمانی گوشه ی اَمنم بود که هنوز خنده های منو زهره و شیما و فهیمه و هانیه رو تو دل خودش نگه داشته!
سوراخای دیواری که نشون از ساعت و تابلوی شیراز آورده زهره رو داره که هنوز هیچی جاشون رو پر نکرده
رانندگی تو خیابونی که قدم به قدمش خاطره های مدرسم رو برام زنده میکرد
از دبستان تا دبیرستان
بوی بارونش
بوی دیوارای گلی خیس خوردش
درختای بلند چنارش
همشون‌دم مسیحایی دارن
پامو که میذارم گلباف تمام غمای عالم میاد رو دلم
ولی وقتی تمام غمای عالم میاد رو دلم
دلم میخواد برم گلباف
برم خونمون
برم‌اتاق ته خونمون زیر تختِ تشکای انبار شده ی مهمون ها
قبل کلاس نقاشی پناهگاهم بود وقتایی که مامانم دعوام میکرد، میخزیدم زیر این تخت،کنار لباسای اِحرام مامان و بابام
دلم میخواد برم باغمون
برم کنار درخت آلوچه ی قد کشیدمون
یادم بیاد با مهلا ،باقر،سهراب، صادق،امین چه شبایی تو این درخت نشستیمو از اجنه برای هم گفتیم
برم گاوداری که حالا متروکه شده
گاوداری که همش به بابام التماس میکردم منو ببره باخودش تا بتونم برم تو نی زار کنارشو به صدای نی گوش کنم
برم خیابون بلندشو نفس بکشم
برم مدرسمو از دور تماشا کنم و یاد روزایی بیفتم که بابام قول میداد بیاد دنبالم ولی همیشه یادش‌میرفت و دیگه عادت کرده بودم‌به دیر اومدنش به نیومدنش!
برم یادم بیاد ریشه ام تو این شهره
شهری که توش قد کشیدم!
من خوشحالم که پناهگاهم اندازه یه شهره
یه شهرِ پر از خاطره ی خوب و بد با یه آسمون آبی!


۱۱ آبان ۹۷ ، ۲۱:۰۶
مریــــ ـــــم

همینطور که هم میزدم،میخوندم به سوووی تو 

به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم...
مامانم گفت همین کارارو میکنی تو زندگیت هیچی نشدی
باقر گفت البته هیچ عنی!
گفتم مامان منظور و معشوقِ من خودِ امام حسینه نه یه مذکر دراز
سر دیگ رو که برداشتیم
چیز خاصی نبود
درحال قولیدن بودن
هیشکی هیچ تفسیری ارائه نداد
ولی نظر باقر این بود که این قل قل کردن نشون میده تو اون دنیا گداخته ی داغِ در حال قولیدن میریزن تو حلق هممون
مامانمم تا همین الان گیر داده همش تقصیره توعه که سر دیگ امام حسین ترانه میخونی!
حالا کیه بیاد مامانمو راضی کنه من اون لحظه منظورم معشوق آسمانی بود
والا!
آرفه از نذری امسالمون پرسیدکه بلاخره یاحسین دیدیم روی شله زردا یانه؟
گفتم به شمام بگم.

۱۶ نظر ۱۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۸
مریــــ ـــــم

اتاق عمل
اتاق‌عمل سبز رنگه
نمیدونم چرا
و نپرسیدم چرا
اینقد ترسیده بودم و اینقد استرس داشتم که حتی دیگه‌برام مهم نبود کلاه آبی رنگ پلاستیکی که سرم‌گذاشته بودم از‌روی سرم افتاده و موهایی که مامانم بعد نماز صبح بافته بود افتادن پایین
نگام به پام‌افتاد
به قول عارفه مثل کاسه ی دسشویی شده بود درست مثل روز مسابقه!
یکی از آدمایی که تو اتاق عمل بود و منو یاد بابام مینداخت اومدو دستشو گذاشت رو شونمو گفت چرا گریه میکنی؟ما باید از تو بترسیم نه تو از ما
قبل اینکه بیام اتاق عمل بیرون چهارزانو نشستم روی صندلی
دکتر بیهوشی اومد کنارم و نگاه کرد به پام که با سرعت صد تکونش میدادم
گفت استرس داری؟
کلمو تکون دادم
گفت چرا؟
شونمو انداختم بالا و همزمان اولین قطره ی اشک از گوشه ی چشم راستم ریخت پایین
خندید و شروع کرد از جونیه خودش که رزمی کار بوده برام تعریف کرد
اتاق عملی که همیشه تو فیلما دیده بودم
تو اون لحظه ها با چشام دیدم
پرستار اومد ازم رگ گرفت و از پسرش برام گفت که مثل من دماغش شکسته بود و ۳بار عمل کرده بود و زنده هم بود!
اون لحظه همه تلاش میکردن منو آروم کنن
دکتر بیهوشی که اومد برانولو از دستم کشید بیرون و گفت کی رگ گرفته؟این چه وضع رگ گرفته؟!

و بعد یه جای دیگه از دستمو سوراخ کرد
میخواستم بگم
دست خودتونه
تعارف نکنین
هنوز جای سالم داره
میتونین سوراخ کنین
که دیگه بی هوش شدم
تو ریکاوری که به هوش اومدم
تو یه دالون بودم به سمت جلو حرکت میکردم
گیج و منگ دست پرستار کنارمو گرفتم و گفتم من نمردم؟؟؟
فقط یادمه دستشو کشید و رفت
بعد فهمیدم زنده ام منتها فرشته ی عذاب دورو برم زیادِ
قبلش همش احساس میکردم قراره بمیرم
فکرمیکردم‌زندگیم قراره اینجوری‌تموم شه
تا عارفه یکی زد پس کلمو چندتا فحش نثارم کرد و گفت تا حالا کی با عمل بینی مرده که تو دومیش باشی و فرستادتم تو اتاق عمل،در بسته شد و نتونستم بهش بگم شاید خب من اولیش باشم!

عاطفه چندیدن بار در دوران افسرگی پساعملم بهم دلداری داد و هی قسم میخورد بخدا به پیغمبر به امام 

به دوازده امام 

چهارده معصوم 

پنج تن

 شهدای دشت کربلا

 اسرای دشت کربلا 

شهدای هشت سال دفاع مقدس

 اسراشون

آزادگان 

ایثارگران

 جانبازان

 رفتگان خودمو خودش

 هیچ فرقی نمیبینه

ولی من همچنان مقاومت خرکیمو ادامه میدادم که در آخر هم بهم توپید کاش زیر همون عمل مرده بودم تا از دستم راحت میشد!

دچار دقت کن به ر و ط لطفا!

خب شکرگزاری امروزم هیچ ربطی به متن بالا نداشت!این‌متن رو از تو نوت گوشیم پیدا کردم که همون روزای بعد عمل نوشته بودم و اصلن هم یادم نیست گذاشته بودمش اینجا یانه!

گفتم حالا که امروزم شکرگزاری داره اینطوری ثبتش کنم!

۰۷ آبان ۹۷ ، ۲۳:۵۸
مریــــ ـــــم