خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

اخرین باری که غمو با تمام وجودم حس کردم و فهمیدم زندگی میتونه چقدد تلخ باشه

به نامردی دنیا پی بردم و حتی دیگه گفتن گور بابای دنیا هم ارومم نکرد

وقتی که زل زدم تو چشای داداشم و غمو تو چشای اونم دیدم شاید برای بار دوم بود که چشای خوشگلش پر از غم میشد (اولین بار فوت داییم بود)

وقتی که حتی دلداری های مامانمم ارومم نمیکرد

وقتی که حس کردم قسمتی از وجودم شکست و رفت...و نمیتونستم هیییچ کاری کنم

وقتی که از تهههه دلم ارزو کردم زمان برگرده عقب و بتونم جلوی این اتفاقا بگیرم

دیشب بود

ساعتای 12نیم

وقتی که محمد باقر تشنش شد و رفت سر یخچال تا اب بخوره اما نمییدونم چه طوری درو باز کرد که شیشه شربت البالو افتاااد وسط اشپزخونه و نیستو نابود شد.دوتاییمون به مدت 2دقیقه فقط به شربتی نگاه میکردیم که در میان خرده شیشه ها راه خودشو داشت پیدا میکردو میرفت....

شدت فاجعه اینقد عمیق بود که حتی نتونستم یه فحش نثارش کنم!

من دیگه بعد دیشب اون ادم سابق نشدم!


البالو خوراش دردمو میفهمن

:|

.

پ.ن:نتیجه اخلاقی :اون که شربت البالو بود راهشو پیدا کردو رفت،دیگه واقعا وقتشه ماهم راهمونو پیدا کنیم

:|

۹ نظر ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۴
مریــــ ـــــم

فردا اخرین امتحان کارشناسیمِ

این ترم کلهم  ترم بی خودی بود، چرا که همه ی رفیقام فارغ التحصیل شده بودن و تنهاا یک رفیق باادب با شخصیت اروم متمدن برام مونده بود.از اون رفیقا که اگه حرف بی ادبی جلوش بزنی دلت میخواد فلفل بربزی تو دهن خودت

حالا نه اینکه چون وجیهه فقط مونده بود ترم بی خودی بود اتفاقا بخوام از نظر وجود وجیهه به قضیه نگاه کنم خیلی هم با خود بود.عصن روایت داریم دوستی که بانک ادم به حساب بیاد گلی ست از گلهای بهشت :)

عوامل موثر در بی خود بودن این ترم رو میتوان یک:فقط یک روز در هفته کلاس داشتن . دو:فراق یاران .سه:ساعات نامناسب کلاسها. چهار:مکان نامناسب کلاسها. پنج:کلاس داشتن با یک موووشت 93یی :/ (که هم من از اونها بیزار بودم وهم اونها از من)این همه تنفر بی سابقست ،برشمورد.

و وجود دختر خاله ، رفیق پولدار و استاد ایرانمنش و استاد توحیدی تا حدودی تسکین غم ترم 8 بود.

سال اولی که وارد دانشگاه شدم هیچ هدفی نداشتم،فقط شوق دیدن محیط دانشگاه بود که منو کشوند اونجا.الان که به چهار سال پیش فکر میکنم پیش خودم میگم شاید اگه برگردم به اون روزا هیچوقت این رشته رو انتخاب نمیکردم اگه هم انتخاب مبکردم خیلی بیشتر درس میخوندم خیلی بیشتر میخندیدم خیلی بیشتر سعی میکردم بهم خوش بگذره خیلی بیشتر سعی میکردم با استادام رفیق شم خیلی بیشتر سعی میکردم برم بوفه و خیلی کارارو نمیکردم و جلوی بعضی از اتفاقارو هم میگرفتم

و الانم که سال اخرم همچنان یه موجود بی هدفم که دارم به زندگی نباتیم هر روز میخندمو و سعیی در تغییرشم نمیکنم


این جکه که میگه تنها فایده رفتن به دانشگاه برای دخترا اینه که ارایشگر خوبی میشن 

برا من یکی همینم نداشت

ولله


باشد که رستگار شوم!


۶ نظر ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۴
مریــــ ـــــم

هاجر میگفت:


اگ باید از یه جایی برید ،دست دست نکنید.

خودتونم گول نزنید.ادم که نمیتونه تو یه مسیر بین راهی اقامت طولانی کنه.

مطمئن باش اتفاقای بهتر و روزهای روشن تری میان.پس شک نکن که راه رفتنی رو باید رفت و در بستنی رو باید لیس زد.



:)

توصیه بهداشتی:هر روز تو اینه زل بزنین به خودتون و بگین 

ته این راه روشن هست

منم مثل تــــــــو میدونم

واسه کندن از این برزخ، گریزی غیر دنیا نیست

منم مثل تــــــــو میدونم

ته این جاده سرسبزه

۵ نظر ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۳
مریــــ ـــــم

گفت ای موسی ز من می جو پناه

با دهانی که نکردی تو گناه

گفت موسی من ندارم آن دهان

گفت مارا از دهان غیر خوان


من با زبان شما گناه نکردم و شما با زبان من گناه نکردید....معامله پر سودیست اگر دو طرفه باشد.

#التماس_دعا


۸ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۰
مریــــ ـــــم

با شکمی خالی ،اندیشه ای خالی تر ، چشمانی اشک بار  و کتابی که هنوز تموم نشده اما امیدوار به فضل پروردگار عزیزترازجانم میرم سرجلسه امتحان....باشد که استاد توحیدی عزیزِدوسداشتنی به لطف اون ۲۰ که از انقلابش گرفتم ،تلاشهای مجاهدانه منو در راه کسبِ علم و دانش پاس بدارد و این ترم به دلیل مصادف شدن امتحانات با ماه رمضان مساعد نبودن شرایط اب هوایی و با احتساب به اینکه نامبرده الان کارمند این مملکت است و همچنین دانشجوی ترم اخری ۴واحدیه بیچاره ای که همانا اگه از این درس نمره مقبولی  نگیرد ،فاتحه معدلمش خوندست 

نهایت مساعدت را در حق این بنده علم جو به کار ببندد.

باشد که رستگار شوید.

۵ نظر ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۴
مریــــ ـــــم

اینکه خالت رییست باشه هم خوبی هایی داره هم بدیهایی

از سری خوبیهاش اینه که میتونی با بلوز شلوار یا یه تیپ شلو ول چروک و نامنظم هم بری سرکار

چون بقیه وقتی خاله اتوکشیده خوشگل مشگلو ترو تمیزتو میبینن دیگه فکر بدی در مورد تو و خونوادت  نمیکنن میگن مدل خودش اینه !خونوادم خیلی برام مهمن که فکر بدی در موردشون نشه K

خوبیه دیگش اینه که میتونی از حجم اینترنت شرکت استفاده کنی و دچار عذ اب وجدان هم نشی و حتی میتونی بیای به وبت سر بزنی و مطلبم بذاری و تازه وب گردی هم بکنی و اخرشم باز دچار عذاب وجدان نشی

هرچند هر وقت ترافیک تموم میشه دچار یه ترس میشم و به خدا قول میدم دیگه استفاده شخصی نکنم فقط خالم نفهمه همه ی حجمشو من تموم کردم

خداهم باز معرفت به خرج میده و خالم نمیفهمه اما من دوباره مث یه بز شروع میکنم به استفاده شخصی و قولمو فراموش میکنم

یه( خونه ی خالته )خاصی تو نگاه همکارم هست !که منم در جوابش یه (شرکت خالمه )خاصی تو نگاهمه J

از خوبی دیگش اینه که میدونی خالت در مورد کارکرد تو از بقیه سوال نمیکنه(که بخواد بفهمه من خوب کار میکنم یانه)اما در مورد کارکرد بقیه از تو سوال میکنهJ

بخش خوشمزشم اینه که میتونی از خوراکی های خوشمزه ی مخصوص رییس بخوری و ککتم نگزه

یه خوبی دیگشم اینه که هروقت نیاز به مرخصی داری کافیه به مامانت بگی

وقتی مامانت خواهر بزرگترم باشه دیگه همه چی حله J

و اخرین خوبیشم اینه که یه احساس مالکیت خاصی میکنی جلو بقیه

و مهمترینشم اینه که همه هواتو دارن هرچند سمت و درجشون بالاتر از تو باشه J

دعا میکنم رییستون خالتون باشه ،دایی هم بنظرم چیز جذابی میشه


باشد تا رستگار شویم.

 

۲ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۲
مریــــ ـــــم