خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی
فکرکنم باید برم یه دوره محبوبیت در دلها تنها با 8قدم بگذرونم
۶ نظر ۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۴
مریــــ ـــــم


سال اول دبیرستان که من هنوز قدم ۵۰ بود،نمونه دولتی قبول شدم

مامانمم که فکرمیکرد میوه ی عمرش چه کار شاقی کرده اصرارررر که باید بری ،هیچی دیگه منو زهره بقچمونو جمع کردیم و راهی یه شهر دیگه شدیم

اونجا با فهیمه هم اتاقی شدیم

فهیمه هیکلا از ما خیلی بزرگتربود ،واسه همین یه جورایی قلدر بازی درمیورد

ماهم که مظلووووووم

فهیمه هه خیلی مارو اذیت میکرد ما بدجور قلقلکی بودیم اینم فهمیده بود و از نقطه ضعفمون سو استفاده میکرد

خودشم قلقلکی بود ولی خب من اگه حتی دستمم دراز میکردم میرسید زیر نافش 

زهره هم که ترسووو

خلاصه روزگار بهموم سخت میگذشت

۱۰ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
مریــــ ـــــم
سال اول دبستان سرکلاس نشسته بودیم که معلمم صدام کرد
رفتم سر میزش
اگه الان بود قطعا بهش میگفتم تو کارم داری ،تو بیا سر نیمکتم
:|
بهم گفت یکی از دوستات که هم محله ایت هم هست میخواد بیاد تو کلاسمون
مثلا میخواست  خوشحالم کنه
یادم نیست خوشحال شدم یا نه 
اون موقع ها کلا ادم خنثایی بودم
یه به من چه ی ریزی تو نگام نقش بست
ولی خب برای اینکه ذوق معلمم که دوست خالم و مامانمم بود نخوشکونم یه لبخند زدم
با توجه به این که من بچگیم زشت بودم  قطعا لبخندمم زشتو حال بهم زن بود
:|
۶ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۳
مریــــ ـــــم

_اینستامو ببین

اخرین پستمو



(میره میبینه ،میاد)


+خعبب


_خب !!باحال نبود؟



+ارهههه

قشنگ بود


_معلوم میشه مشکلات زندگی برت موستولی شده


+چرا


_ذوقت خوشکیده


+(میخنده)

خودتون گرفتیدش؟



_نه خودمون نگرفتیمش(میخندم)


+میخنده

طفلکا

دلم براشون خیلی می سوزه

ولی بنظرم خیلی خوشبختت

*خوشبختن


_الان چون بچن

اما دو روز دیگه بزرگ شن دیگه اینطوری نیست



+آره خب

ولی فکر میکنی ماییی تهران زندگی میکنیم ،خوشبختیم؟

نه اصلا


_خوشبختی به دل خوشه

ولی اینا از حداقل هاهم محرومن



+هیشکی دل خوش نداره تو تهرون هیشکی


_هیشکی اغراقه



+باور کن

تهرونیا از امکانات اولیه خوشبختی محرومن



_ولی از امکانات ثانویه و ثالثیه و الی اخر زندگی برخوردارن


+میخنده

_میخندم


نمیدونم چه اصراری داشت بگه تهرانیا بدبختن :)

۱۰ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۰
مریــــ ـــــم


همینجور که داشت کمدشو تمیز میکرد چش دوخته بودم به پفک گیره زده ی بین کشوهاش 

داشتم به این فکر میکردم چطور یه ادمی میتونه کتاباشو ببخشه میتونه کلی چیزای خوب دیگه رو ببخشه میتونه حتی مهربون باشه ولی نمیتونه از پفکش بگذره!

رسید به کشوی وسطی

داشتم نگاش میکردم و فکر میکردم چطور میشه توی یک خونه ای به اسم خونه خاله پفک و چیپس ساعت ها و حتی روزها دووم بیارن و هیشکی طرفشون نره درحالی که همه دوسش دارن


رسید به کشوی اخری


برگشته این درنا رو بهم میده

میگه اولین درناییِ که درست کرده

اگه ۱۰۰۰تا از این پرنده های صلح درست کنه به ارزوش میرسه طبق یه افسانه ژاپنی،

مونده ۹۹۹تا پرنده صلح تا ارزوش

ینی ۹۹۹تا پرنده صلح تا ارزوش فاصله داره!

ینی ۹۹۹تا درنا باید درست کنه

ینی باید منتظر باشه ۹۹۹تا درست شه تا به ارزوش برسه

 ینی ۹۹۹تا درست شن به ارزوش میرسه؟؟؟


۱۲ نظر ۱۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۲
مریــــ ـــــم

-چه وقتایی قشنگی؟

+عصرها
-نه؛مثلامن وقتایی که دارم سالاددرست میکنم،چایی میخورم یاکتاب انتخاب میکنم حس میکنم قشنگ میشم وحس خوبی منتقل می کنم،حالاتوچی؟
هنوزکه هنوزه داره فکرمیکنه....
.
.
تاحالافکرکردین به اینکه شماچه وقتایی قشنگین؟

همیشه از این سوالای مسخره ازم میپرسه :|
بدم میاد از سوالایی که نیاز به فکرکردن دارن
والا
امروز ظهر سر ظرف شستن ازم پرسید
من فکر میکنم عصرا قشنگترم.برای همین همیشه اصرار دارم شبا مهمونی بریم یا مهمونی بدیم
ولی در کل فکر میکنم اون اولی که شروع میکنم به درس خوندن(همون اول اولش) قشنگ میشم.البته این حالت نادره!!
و شایدم وقتایی که دارم با علاقه اشپزی میکنم 
فکرنکنم دیگه حالت دیگه ای وجود داشته باشه
:|



۱۳ نظر ۰۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۳
مریــــ ـــــم