خورشید شب

۳ مطلب با موضوع «زهره» ثبت شده است


عاشق شهربازیم

میتونم شرط ببندم تعداد دفعاتی که بالای سن ۱۸سالگی رفتم شهربازی بیشتر از دوران کودکیم بوده

تمام کودکیه من خلاصه میشه تو ۱)تیله بازی ۲)عموپورنگ۳)بستنیا ۴)خرسهای مهربان ۵)یه بازی تکراری و مزخرف بادخترخاله هام(همیشه نقش یه زن حامله رو بازی میکردم ۶)بازی با دخترای همسایه رو به رومون۷)و یه بازی مزخرفتر و تکراری تر با دوتاداداشم (اینجا نقش یه پسرو بازی میکردم اسمم همیشه علی میذاشتن)

نهایت هیجانی که مامانم اجازه میداد بهمون وارد شه چرخ فلک بود

و همین دلیل خوبی شد تا از چرخ فلک متنفرشم

دیگه زمانی که قدم از ۵۰رد کرد و یه ذره تو چش امدم و دیده شدم، تونستم هیجان بیشتری به زندگیم وارد کنم


سال اول دبیرستان که من هنوز قدم ۵۰ بود،نمونه دولتی قبول شدم

مامانمم که فکرمیکرد میوه ی عمرش چه کار شاقی کرده اصرارررر که باید بری ،هیچی دیگه منو زهره بقچمونو جمع کردیم و راهی یه شهر دیگه شدیم

اونجا با فهیمه هم اتاقی شدیم

فهیمه هیکلا از ما خیلی بزرگتربود ،واسه همین یه جورایی قلدر بازی درمیورد

ماهم که مظلووووووم

فهیمه هه خیلی مارو اذیت میکرد ما بدجور قلقلکی بودیم اینم فهمیده بود و از نقطه ضعفمون سو استفاده میکرد

خودشم قلقلکی بود ولی خب من اگه حتی دستمم دراز میکردم میرسید زیر نافش 

زهره هم که ترسووو

خلاصه روزگار بهموم سخت میگذشت

سال اول دبستان سرکلاس نشسته بودیم که معلمم صدام کرد
رفتم سر میزش
اگه الان بود قطعا بهش میگفتم تو کارم داری ،تو بیا سر نیمکتم
:|
بهم گفت یکی از دوستات که هم محله ایت هم هست میخواد بیاد تو کلاسمون
مثلا میخواست  خوشحالم کنه
یادم نیست خوشحال شدم یا نه 
اون موقع ها کلا ادم خنثایی بودم
یه به من چه ی ریزی تو نگام نقش بست
ولی خب برای اینکه ذوق معلمم که دوست خالم و مامانمم بود نخوشکونم یه لبخند زدم
با توجه به این که من بچگیم زشت بودم  قطعا لبخندمم زشتو حال بهم زن بود
:|