درب یخچال، درب زندگی

یکی از طبقه‌های در یخچالمان، جایگاه نصف ساندویچ‌ها و نیمه‌های باقی‌مانده‌ی غذاهاست. هر وقت بی‌حوصله، خسته یا گرسنه‌ایم، درِ یخچال مشکل‌گشای ماست. دراز کشیده‌ای و ناراحتی، که یکهو یادت می‌آید آخر هفته‌ی پیش، نصف آن شکلات توت‌فرنگی را در درِ یخچال گذاشتی. همان تکه‌ی کوچک کافی است تا حس کنی هنوز چیزی در این دنیا برایت باقی مانده. گاهی فکر می‌کنم درِ یخچال فقط یک در نیست. یک قول نانوشته است که می‌گوید: «هر وقت آمدی، چیزی برایت دارم.» گاهی درِ یخچال، پناهگاهی است که در آن نه فقط غذا، که تکه‌هایی از زندگی‌ات را ذخیره کرده‌ای—خاطره‌ای در شیشه‌ی مربا، انتظاری در ظرف ماستی که یادت رفته تمامش کنی، شادی کوچکی در بسته‌ی شکلاتی که فکر می‌کردی تمام شده، اما هنوز آن گوشه نشسته است.

 

چرا آدم نباید در زندگی‌اش چند تا از این درهای یخچال داشته باشد؟ درهایی که هر وقت سر بزنی، چیزی برای خوب کردن حالت داشته باشند. مثل یک آهنگ قدیمی، یک خیابان آشنا، یک کتاب، یک دوست و یا یک خواهر…یک خواهر که همیشه چیزی برایت نگه داشته، حتی اگر فقط یک تکه‌ی کوچک از خودش باشد.

میرزا مهدی:
۱۵ فروردين ۰۴، ۱۶:۰۰

خواهرای من تو یخچال جا نمیشن D:
چیزی که این وسط خیلی حائز اهمیته اینه که شخصیِ من خیلی دیر به دیر به اون گوشه های یخچال سر میزنم و هر وقت هم میرم سراغش، یا با یه مشت چیزهای کپک زده مواجه میشم یا تاریخ مصرف گذشته....
خواهرام هم که گفتم.:)


سلام. خوبی؟ احساس می‌کنم همه چیزم رو از دست دادم. ولی تو خیلی همونطوری. همونطوری که همیشه بودی. مهربون. بامزه. میرزا.
میرزا مهدی:
۱۵ فروردين ۰۴، ۱۶:۴۸

درود بر مریک بانوی گرامی. مهربانی رو از شما یاد گرفتم هم ولایتی


درود بر تو.
بهارنارنج :):
۱۵ فروردين ۰۴، ۱۶:۵۶

بابا مریم بیا یکم بیشتر باش دلمون تنگ شده


چشم. خودم هم خیلی دوست دارم. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">