باید اعتراف کنم تمام این دو سال دلم برای ایران تنگ بود. همهی لحظهها آرزو میکردم کاش ایران بودم. منکر زیبایی و آزادی اینجا نیستم. ولی ایران برام خونهست. گاهی حتی دلم برای زندگی قبلیم تنگ میشه. برای سرکار رفتنم. برای کافهگردیهام با عارفه. برای دوران پرشور وبلاگ. برای غمی. برای میوه خوردن با بابام. برای غیبت کردن با مامانم. برای اخبار دیدن با شوهرخالهم. دو سال و یک ماه گذشت ولی هنوز اینجا برام خونه نشده. وحید سخت تلاش میکنه احساسم نسبت به اینجا تغییر کنه. ولی مگه یک نفر آدم چقدر زور داره؟
پ.ن: ایران توی ذهن من هنوزم همون ایرانی هست که ترکش کردم.
مریــــ ـــــم چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۱۴ ق.ظ
محبوبه شب:
۱۶ بهمن ۰۴، ۰۹:۰۷
مریم 🥲
خوشحالم ستارتو روشن دیدم

بیا بغلم.
محبوبه شب:
۱۶ بهمن ۰۴، ۰۹:۱۱
راستی
غمی دیگه چرا نیست؟
از کی دیگه نوشتنو ترک کرد؟
چند بار اسمشو تو یادداشتای بچهها دیدم، اتفاقی افتاده؟؟
قضیه چیه؟

هیچکدومشرو نمیدونم.
نوشا ...:
۱۶ بهمن ۰۴، ۱۲:۴۰
برای من خیلی قابل درکه
منم قصد مهاجرت داشتم خانواده گفتن قبل از مهاجرت کامل یه مدت امتحانی برو ببین اصلا میخواهی یا سرابه و وقتی رفتم دیدم خیلی خوبه خیلی باحاله خوبیای خیلی زیادی داره ولی لعنتی دلتنگی آخر شبا همه چیو کوفت میکنه برگشتم خانواده گفتن اگه تنها مشکلت دلتنگیه درست میشه برو عادت میکنی که یهو سر و کله یار پیدا شد و کلا دیگه برنامه رو عوض کردم چون زندگی بدون عشق و عزیزان واقعا به نظرم بیفایده بود

آدم تا آدم فرق میکنه. خیلیهارو من میشناسم که مهاجرت رودر آغوش گرفتن و هر روز میبوسنش.
کامو ...:
۱۶ بهمن ۰۴، ۱۷:۵۶
«ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشهها میشد با خود ببرد هر جا که خواست»

خانوادهم و دوستام رو.
بهارنارنج :):
۱۷ بهمن ۰۴، ۱۴:۱۷
:)حق داری ولی دم وحیدآقا گرم..
ادم میتونه ایران هم باشه مثل بی وطن و بی پناها باشه

موافقم. ولی برای من این شکلی بود هر چقدر که خانواهای تشکیل دادم قشنگ بود ولی باعث نشد جای خالی خانوادهای که داشتم رو بگیره.
Amirreza ...:
۱۸ بهمن ۰۴، ۲۳:۰۳
میشه بپرسم کدوم کشورید؟

بنز و بی ام و.
نوشا ...:
۲۰ بهمن ۰۴، ۱۱:۴۸
اونا قویترن
حوراء:
۲۰ بهمن ۰۴، ۱۳:۳۸
غمی توی بلاگاسپات داره مینویسه.

ممنونم. آدرسش رو داری؟
بهارنارنج :):
۲۱ بهمن ۰۴، ۱۸:۲۴
قطعا که نمیگیره هرکسی جای خودش