عنوان۱

واقعیتش من فکر نمی‌کردم هنوز کسی وبلاگ بخونه یا حتی بنویسه. برام مثل این می‌موند که آدم‌ها گوشی هوشمند رو بذارن کنار و از‌ جوب آب بیارن. چیزهای قدیمی خوبن. دوستی‌ها. وسایل. راه‌های ارتباطی. قدیم ولی خیلی قدیم نه. مثلا نامه قشنگه ولی اینکه تنها راه باشه نه. گاری قشنگه ولی تفریحیش. نمی‌دونم. خیلی روح انسان امروزی توم رفته. ولی از اینکه اینجا هنوز یک رگه‌هایی از ارتباطات وجود داره خوشم اومد. انگار در سرزمین دیگه‌ای زندگی می‌کنید. یا اینکه در سرزمین اصلی زندگی می‌کنید و مثل بقیه کوچ نکردید. عارفه وبلاگش رو پاک کرد. خیلی ناراحتم. آدم نباید اینجوری پا بزنه به گذشته‌ش. فکر می‌کنم قدیما روح‌ زندگی بیشتر توم بود. حالا یک سوالی دارم؟ سکه‌ی تلفن سکه‌ای‌تون رو از کجا میارید؟ می‌دونم. می‌دونم. بامزگی‌م‌رو از دست دادم.

عنوان

باید اعتراف کنم تمام این‌ دو سال دلم برای ایران تنگ بود. همه‌ی لحظه‌ها آرزو می‌کردم کاش ایران بودم. منکر زیبایی و آزادی اینجا نیستم. ولی ایران برام خونه‌ست. گاهی حتی دلم برای زندگی قبلیم تنگ میشه. برای سرکار رفتنم. برای کافه‌گردی‌هام با عارفه. برای دوران پرشور وبلاگ. برای غمی. برای میوه خوردن با بابام. برای غیبت کردن با مامانم. برای اخبار دیدن با شوهرخاله‌م. دو سال و یک ماه گذشت ولی هنوز اینجا برام خونه نشده. وحید سخت تلاش می‌کنه احساسم نسبت به اینجا تغییر کنه. ولی مگه یک نفر آدم چقدر زور داره؟ 

 

 

پ.ن: ایران توی ذهن من هنوزم همون ایرانی هست که ترکش کردم.

میان گنبد و ایفل

نک دماغم را که می‌گرفتی، به برج ایفل می‌رسیدی. نشسته بودم روبه‌روی برج ایفل. گروهی از عرب‌ها و آفریقایی‌ها می‌رقصیدند، سیگار دود می‌کردند و ساعت‌هایشان را نگاه می‌کردند. دو نخ سیگار خریده بودیم تا یک مراسم کوچک برای خداحافظی با بیست‌ونه‌سالگی‌ام، میان غربت باشد. فردای آن روز دیگر بیست‌ونه‌ساله نبودم. ساعت که چهار صفر را نشان می‌داد، سی‌ساله‌ای بودم، دور از وطن. میان آدم‌هایی که تنها شباهتمان غریبه بودن بود.

 

حالا گوشه‌ای در شهری غریب و سرد نشسته بودم، پاهایم را بغل کرده بودم و به عادت مادر و خاله‌هایم و احتمالاً اجدادم، خودم را به جلو و عقب تاب می‌دادم و با آدم‌های خیلی زیاد دیگری منتظر بودیم سال نو شود که خیالم رفت به ایران. به اینکه در تمام این سال‌ها چند شب توانسته بودم تا این موقع شب بیرون بوده باشم. شب‌های ایران همیشه کوتاه‌تر بود، نه برای ساعت، که برای دخترهایی مثل من. برای ما شب بیرون ماندن همیشه داستانی داشت؛ مادری، پدری، یا برادری که نگران بود. برای من همیشه مادرم بود.

 

حالا من نشسته بودم روبه‌روی ایفل و به سیگارهایی که در هتل جا گذاشته بودیم فکر می‌کردم و به مادرم. آخرین بار که سیگار کشیدم، مشهد بودم. مادرم مشهد را امن‌ترین جایی می‌دانست که می‌توانستم بروم. فکر می‌کرد مشهد لایه‌های حفاظتی قوی‌ای دارد و قرار است دخترش در آنجا امن و امان باشد. رفته بودم امام رضا و چند رفیقم را ببینم. البته به مادرم فقط گفته بودم می‌روم امام رضا را ببینم. رفیقم سیگار خریده بود و آورده بود. هنوز ته آن سیگار را دارم. گذاشتم توی چمدانم و آوردمش به این سمت زندگی‌ام.

 

ته آن سیگار از مشهد برایم یادگار یک شب آزاد است. در آن شب، مادرم فکر می‌کرد در هتل خوابیده‌ام، ولی در خیابان‌های مشهد قدم می‌زدیم و سیگار دود می‌کردیم. آن شب هم سرد بود. حالا هم شب سردی‌ست. آن شب به هر نقطه که می‌رسیدم و ته نگاهم به گنبد ختم می‌شد، می‌ایستادم و خیره می‌شدم. نگاه کردن به گنبد را دوست دارم. نگاهش که می‌کردم، دیگر مهم نبود چه اتفاقی افتاده یا قرار است چه اتفاقی بیفتد.

 

هنوز هم دوست دارم در تاریکی شب‌های شهرهای جهان قدم بزنم. هنوز هم قدم‌های آن شب‌ها را در پاهایم حس می‌کنم. حالا نشسته‌ام روبه‌روی برج ایفل، با همه‌ی فاصله‌ها از گذشته‌ام. اما تهِ دلم هنوز در خیابان‌های مشهد قدم می‌زنم. من نیمه‌شب‌های زیادی در زندگی‌ام بیرون نبوده‌ام. اما هر چند تا که بوده، همه‌اش مشهد بوده. چون مادرم فکر می‌کرد مشهد تنها نقطه‌ی امن جهان هست.

 

هنوز گاهی نگاهم به گنبد ذهنم گره می‌خورد. شاید آدم هیچ‌وقت کاملاً آزاد نباشد؛ نه آنجا که قانون‌ها سخت می‌گیرند، و نه اینجا که هیچ قانونی نمی‌گوید چه باید کرد. آزادی، انگار همیشه چیزی‌ست میان رویاها و باورهای مادرم و سیگارهای نیمه‌سوخته‌ای که از گذشته آورده‌ام.

 

 

 

پ.ن: شب سال نوی میلادی نوشته شده.

 

درب یخچال، درب زندگی

یکی از طبقه‌های در یخچالمان، جایگاه نصف ساندویچ‌ها و نیمه‌های باقی‌مانده‌ی غذاهاست. هر وقت بی‌حوصله، خسته یا گرسنه‌ایم، درِ یخچال مشکل‌گشای ماست. دراز کشیده‌ای و ناراحتی، که یکهو یادت می‌آید آخر هفته‌ی پیش، نصف آن شکلات توت‌فرنگی را در درِ یخچال گذاشتی. همان تکه‌ی کوچک کافی است تا حس کنی هنوز چیزی در این دنیا برایت باقی مانده. گاهی فکر می‌کنم درِ یخچال فقط یک در نیست. یک قول نانوشته است که می‌گوید: «هر وقت آمدی، چیزی برایت دارم.» گاهی درِ یخچال، پناهگاهی است که در آن نه فقط غذا، که تکه‌هایی از زندگی‌ات را ذخیره کرده‌ای—خاطره‌ای در شیشه‌ی مربا، انتظاری در ظرف ماستی که یادت رفته تمامش کنی، شادی کوچکی در بسته‌ی شکلاتی که فکر می‌کردی تمام شده، اما هنوز آن گوشه نشسته است.

 

چرا آدم نباید در زندگی‌اش چند تا از این درهای یخچال داشته باشد؟ درهایی که هر وقت سر بزنی، چیزی برای خوب کردن حالت داشته باشند. مثل یک آهنگ قدیمی، یک خیابان آشنا، یک کتاب، یک دوست و یا یک خواهر…یک خواهر که همیشه چیزی برایت نگه داشته، حتی اگر فقط یک تکه‌ی کوچک از خودش باشد.

زیبایی

 

زیبایی ببینید.

عاشق بشید، ازدواج کنید، بخندید و از این حرفای زرد. 

نیمرو و تمام‌رو

صبح روزی که وحید برای سورپرایز کردن من بعد از جا موندن از پرواز و رانندگی کردن تا صبح و دو روز نخوابیدن و پشت سر گذاشتن چند طوفان و سونامی و خشک‌سالی رسید کرمان برام نیمرو درست کرد. درسته وحید فکر می‌کنه با ناگهان اومدنش من رو سورپرایز کرد ولی در واقع غافلگیری اصلی نیمروش بود. وقتی که برای اولین بار دستپختش رو با نیمرو تست کردم دو روز بعد در مراسم ساده عقدمون بهش بله گفتم. از من بله گرفتن در اون مراسم ساده بعید بود ولی نیمروی وحید حجت رو بر من تموم کرده بود. نیمروی وحید وحشتناک بود. بدمزه و بدشکل. شاید با خودتون بگید یک نیمرو دقیقا چطور میتونه بد باشه؟ ترکیب تخمرغ و روغن قراره چه چیز زشتی رو تولید کنه؟ باید بگم خوشبختانه و احتمالا بابای شما نیمروهای خوبی درست میکنه. نیمروی وحید دقیقا عین نیمروهای بابا بود. بابا و وحید احتمالا تنها آدم‌های این کره‌ی خاکی هستند که نیمرو رو بدمزه و زشت درست می‌کنند. نیمرویی که سفیده‌های خامش روی زرده‌های زیادی پخته شده شمارو یاد چیز دلپذیری نمی‌اندازه. شباهت کاردست وحید و بابا من رو در دادن جواب بله مصمم کرد. من از تموم دنیا چی می‌خواستم؟ مردی شبیه بابا. با همون لبخند و قلب و مهربونی و نیمرو. همینکه وحید بعد از مدت‌ها ندیدنش با اولین حرکتش نشون داد چقدر شبیه باباست برای بله گفتن در اون مراسم ساده برای من بس بود.

  ۱     ۲   . . .   ۵۰     ۵۱