خورشید شب

خورشید شب

هر انسانی به خاطر همه کارهای بدی که انجام نداده است درستکار است...

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با موضوع «وقتی که مریم 50بود» ثبت شده است

هی میکشم بالا
هی میاد پایین
با تمام‌وجودم میکشم بالا
ولی برعکس سریع تر‌میاد پایین
دماغمو میگم

نمیدونم سرماخوردم یا آلرژیه
هرچی هست از دیشب یه تنه یک جعبه دستمال کاغذی به آشغالای جهان اضافه کردم
جالب اینه همون سوراخی که شکسته خشکِ خشکِ و از اون یکی سوراخه که نشکسته هی آب میاد
قاعدتا باید اون نشتی میداد
مامانم میگه دلیل این‌همه آلرژی من به خاک،آفتاب، گل،بابونه، آویشن و کلا همه ی گیاهان معطر شیر خشکی بودنمه!
حتی دلیل اینکه با یه مشت بینیم میشکنه هم شیرخشکی بودنمه
یا آشفته بودنو بی خیال بودنم و کلا همه ی اخلاقای بد منو یا از عمه هام میدونه یا از شیرخشکِ نان!
یه جوری هم میگه چون تو شیرخشک خوردی که انگار خودم میخواستم یا خودم تو یک ماهگی تصمیم گرفتم مامانم دیگه شیر نداشته باشه و شیرخشک بریزه تو حلقم!
سر همین قضیه منکه تا اول دبیرستان ۳۱کیلو بودم با قد ۵۰ مامانم تصمیم میگره هرچی شیر گاو و گوسفند دم دستشه بریزه تو حلق دخترکش
همینطوری میشه که بابام ورشکست میشه و تا مدت ها دلیل ورشکستگیشو من میدونسته
اما خب شیر گاو تاثیر بسزایی در رشد طولی و عرضی من داشت
درسته بعد ورشکستگی بابام به فنا رفتیم اما حداقلش اینه من الان جز دخترای رعنا حساب میشم(الکی)
من حتی معتقدم بعضی اخلاقای غیر آدمیم نتیجه همین شیر گاو و گوسفند خوردنه!
از نظر مامان و خواهرم اینکه من میخوام کاراته رو ادامه بدم هم جزئی از گاو بودنمه
و با توضیح اینکه هر تصمیمی که میگیرم یه بهائی داره و اگه همه میخواستن با یه اتفاق جا بزنن هیچ آدمی موفق نبود دهن کج میکننو کله تکون میدن!
خواهش میکنم فکر نکنین فقط من خودمو گاو میدونم
یادمه یه بار که تو سلف نشسته و منتظر بودیم مهلا و وجیهه غذا شونو بگیرن تا ۶تا یی ۲تا استانبولی بخوریم میز کناری که یادشون رفته بود قاشق بیارن یکیشون با صدای بلند اظهار داشت چقد گاون و بقیه هم تصدیق کردن ،اون وسط منو فائزه بودیم که استانبولی قاطی سالاد شیرازی از بینی هامون زده بود بیرون و من الان به این نکته فکرمیکنم چه بینی خوبی داشتمو قدرشو ندونستم!
هیچ آدمی ذاتن گاو نیست فقط یکی مثل من که شیر گاو خورده انتخاب میکنه بعضی جاها گاو باشه
استاد اخلاقی که هر هفته یه روی جدید از شخصیت منو به جامعه کوچیک کلاس معرفی میکرد و منم با قضاوت هاش به ابعاد پنهان شخصیت اون پی میبردم
معتقد بود  من از ۷سالگی به بعد با هیچ عروسکی بازی نکردم !و منم هیچ تلاشی نکردم که بگم حتی مدرک شخصیت شناسیت به درد ساختن موشک هم نمیخوره
منی که تا سال اول دبیرستان عروسکامو مجبور میکردم شبای قدر احیا نگه دارن و هنوزم بلند بلند باهاشون حرف میزنم(به ندرت) ترجیح دادم از یه جایی به بعد گاو باشم و فقط نگاش کنم و سر تکون بدم تا به خزعبلاتش ادامه بده
عاطفه چند وقت بود هی پی ام میفرستاد و تا میومدم ببینم پاک میکرد،بهش گفتم فحشم میدی که هی تند تند پاک میکنی؟!
گفت:میخوام دیگه مثل خودت شم، ‪بیشعور شم
دیگه نمیخوام ادم باشم میخوام یه گاو شم عین تو
اون موقع بود که فهمیدم عاطفه هم ،با مامان و خواهرم هم عقیدست
در انتها من ترجیح میدم خودم گاو باشم ولی بقیه رو گاو فرض‌نکنم!

۲۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۳
مریــــ ـــــم

دبستان که بودم شب ۲۲ بهمن بابام منو میذاشت رو کولشو میرفتیم روی حیاط و بلند داد میزدیم الله اکبر

۲۱ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۳
مریــــ ـــــم

فاصله سنی منو باقر تقریبا ۲ سال و چند ماهه

۲۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۵
مریــــ ـــــم

میرفتم سر یخچال و هر چی از سحری دیشب مونده بود و برمیداشتمو پشت پرده گَنجه ی تو انباریمون  تند تند لقمه میگرفتمو میخوردم

۲۶ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۴۱
مریــــ ـــــم

بنظرم تا زمانی یه فکری به حال ما عینکیا تو بارون و برف نکردن ،علم هیچم پیشرفت نکرده

:/

۲۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۰۸:۵۸
مریــــ ـــــم


یادمه سال اول راهنمایی بودیم

مدرسه مون فاصله زیادی تا خونمون داشت

عصرا کلاسICDL برامون گذاشته بودن

یه عصر ،مامان یکی از بچه ها قراربود مارو برگردونه،نمیدونم چی شده بود که مامانش نیمد و ما مجبور شدیم پیاده حرکت کنیم

چون ۵/۶نفرهم بودیم تقریبا متوجه مسیر طولانی نشدیم و یکی یکی رسیدیم خونه هامون

شاید نزدیک ۱۰کیلومتر پیاده رفتیم

همچین که رسیدم خونه مامانم گفت که هوس پشمک کرده!قرار براین شد شب بعد نماز مغرب عشابریم بیرون که پشمک بخریم،(اولین دفعه بود که مامانم هوس پشمک میکرد)نزدیکای اذان بود که یکی زنگ زد به گوشی بابام و خبر داد بابابزرگم (پدربزرگ مادری)فوت کرده

همه هوس مامانمو فراموش کردیم و رفتیم خونه باباجان آغَلی ای که دیگه نبود...

یادمه یک هفته مدرسه نرفتم

بعد یه هفته بابام مجبورم کرد اماده شم تا برسونتم مدرسه

مانتوشلوارمو پوشیدم و رفتم سراغ کیفم که کتابامو بذارم توش

انگار آب شده بود رفته بود تو زمین

اینورو بگرد اونورو نگا کن نبود که نبود 

یادمه یه کوله ی پسته ای رنگ بود

بدون کیف رفتم مدرسه

زنگ اول ریاضی داشتیم که معلممون مامان یکی ازدوستام هم بود تا منو دید گفت:خانومم کو کیفت؟

کلاس رفت رو هوا

من هنگ بودم

نفهمیدم بدون کیف رفتن من اینقد خنده داره؟

گفتم نمیدونم خانوم 

زهره ازته کلاس از تو نیمکتمون بلند شد و گفت پیش منه مریم،اون عصر تو کلاس جا گذاشته بودیش،فرداش ک امدیم مدرسه من بردمش خونمون

معلم ریاضیمون برگشت بهم گفت خوبه خودتو جا نذاشتی !!

:|

و دوباره کلاس رفت رو هوا

و اون موقع بود که معنی خنده بچه هارو فهمیدم

انتظار برخورد بهتری رو از دوستام و معلمم داشتم

فکر کنم هیچکدومشون مفهومی از تسلیت و همدردی نداشتن

:|

هنوز بعد سالها بعضی وقتا فکرمیکنم چرا اون روز من متوجه نبود کیفم نشدم و حتی دوستامم نفهمیده بودن

مگه همچین چیزی ممکنه؟

هنوز باورنکردم و مطمعنم اون روز عصر من با کیف امدم خونه اما یه چیزی مثل اجنه ای ،پری ای ،روحی ...کیف منو برگردونده مدرسه 

و بعد اون عصر مامانم دیگه هیچوقت هوس پشمک نکرد...




خلاصه خواستم بگم همچین حافظه ای دارم 

:)

به قول عارفه به جلبک گفتم برو من جات هستم

۲۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۸
مریــــ ـــــم