خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با موضوع «وقتی که مریم 50بود» ثبت شده است

بابابزرگم‌یه خر داشت
میتونم شرط ببندم از‌نصف بچه هاش بیشتر دوسش داشت
سوار شدن روش یه امتیاز بود که فقط نصیب منو خواهرم میشد چون نوه های مورد علاقه ی بابابزرگم بودیم
همین باعث حسادت تمام دخترعموها و عمه هام به ما شده بود
اخه یه خر ارزش این همه کینه و حسادت رو داشت؟!
من به بابای بابام نمیگفتم بابابزرگ
آغ بابا صداش میزدم
وقتی که مرد همه گریه میکردن
منم گریه میکردم
دوم دبستان بودم
گریه میکردم چون میدونستم دیگه کسی نیست منو روی خر سوار کنه و بچرخونتم
گریه میکردم چون میدونستم تلافی‌همه ی سالهایی که حسرت به دل خر سواری موندن رو از سر خر بیچاره در‌میارن و هیشکی نیست با ترکه انار دنبالشون کنه
هیچکس تاکید میکنم هیچکس حق نداشت ۱۰متری این خرِ خاکستری بپلکه وقتی بابابزرگم زنده بود
بعد فوت بابابزرگم بابام بخشیدتش به یک پیرمرد بدونِ خرِ خر نیاز!
از بچگی تو گاو، گوسفند، مرغ ،خروس ،جوجه و سگ بزرگ شدم
دوتا سگ داشتیم
قهوه ای و مشکی
مثل الانا نبود که سگا اسم داشته باشن
دیگه تهش میخواستیم در‌مورد یکیشون حرف بزنیم
سی یاهو
و
قهوه ای یو
صداشون میزدیم
قهوه ای یو یادم نیست چی شد
از خاطرات دبستانم به این ور دیگه نیست
اما سی یاهو بود
تا زمانی گاوداریمون بود بود
اما یه جایی به بعد دیگه نبود
و حدس میزنم از چشمش کرم زد و مرد
ما هیچکدوممون حق نداشتیم دست بزنیم بهشون
مامانم نصفمون میکرد اگه میفهمید
بابام و داداش بزرگم چند بار که جلوی من دست کشیدن روی سرشون و منم مثل دهن لقا دوون دوون رفتم و به مامانم گفتم و مجبور شدن برن حموم از سرانگشت پاشون تا مرکزی ترین نقطه ی کلشونو بسابن دیگه منو باخودشون نمیبردن گاوداری!
و چون سی یاهو به عنوان یه سگ باعث شده بود من دیگه نرم گاوداری تاتو نی زار پشتش بچرخم و بازی کنم و حسرتش بمونه رو دلم
دل خوشی ازش نداشتم
فکرکنم اخر سرهم نفرینای من گرفتتش و مرد
وقتی که مرد داداشم اشک میریخت
بابا بزرگم که مرد من به شخصه اشک داداشمو ندیدم
سی یاهو که مرد دیگه گاوداریمون گاوداری نشد!
منم دیگه نی زار نرفتم
وهنوز هم به هیچ سگ دیگه ای دست نزدم!
این نه سی یاهو اِ و نه قهوه ای یو
ولی منو یادشون انداخت.
۱۸ نظر ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۱
مریــــ ـــــم

هی میکشم بالا
هی میاد پایین
با تمام‌وجودم میکشم بالا
ولی برعکس سریع تر‌میاد پایین
دماغمو میگم

نمیدونم سرماخوردم یا آلرژیه
هرچی هست از دیشب یه تنه یک جعبه دستمال کاغذی به آشغالای جهان اضافه کردم
جالب اینه همون سوراخی که شکسته خشکِ خشکِ و از اون یکی سوراخه که نشکسته هی آب میاد
قاعدتا باید اون نشتی میداد
مامانم میگه دلیل این‌همه آلرژی من به خاک،آفتاب، گل،بابونه، آویشن و کلا همه ی گیاهان معطر شیر خشکی بودنمه!
حتی دلیل اینکه با یه مشت بینیم میشکنه هم شیرخشکی بودنمه
یا آشفته بودنو بی خیال بودنم و کلا همه ی اخلاقای بد منو یا از عمه هام میدونه یا از شیرخشکِ نان!
یه جوری هم میگه چون تو شیرخشک خوردی که انگار خودم میخواستم یا خودم تو یک ماهگی تصمیم گرفتم مامانم دیگه شیر نداشته باشه و شیرخشک بریزه تو حلقم!
سر همین قضیه منکه تا اول دبیرستان ۳۱کیلو بودم با قد ۵۰ مامانم تصمیم میگره هرچی شیر گاو و گوسفند دم دستشه بریزه تو حلق دخترکش
همینطوری میشه که بابام ورشکست میشه و تا مدت ها دلیل ورشکستگیشو من میدونسته
اما خب شیر گاو تاثیر بسزایی در رشد طولی و عرضی من داشت
درسته بعد ورشکستگی بابام به فنا رفتیم اما حداقلش اینه من الان جز دخترای رعنا حساب میشم(الکی)
من حتی معتقدم بعضی اخلاقای غیر آدمیم نتیجه همین شیر گاو و گوسفند خوردنه!
از نظر مامان و خواهرم اینکه من میخوام کاراته رو ادامه بدم هم جزئی از گاو بودنمه
و با توضیح اینکه هر تصمیمی که میگیرم یه بهائی داره و اگه همه میخواستن با یه اتفاق جا بزنن هیچ آدمی موفق نبود دهن کج میکننو کله تکون میدن!
خواهش میکنم فکر نکنین فقط من خودمو گاو میدونم
یادمه یه بار که تو سلف نشسته و منتظر بودیم مهلا و وجیهه غذا شونو بگیرن تا ۶تا یی ۲تا استانبولی بخوریم میز کناری که یادشون رفته بود قاشق بیارن یکیشون با صدای بلند اظهار داشت چقد گاون و بقیه هم تصدیق کردن ،اون وسط منو فائزه بودیم که استانبولی قاطی سالاد شیرازی از بینی هامون زده بود بیرون و من الان به این نکته فکرمیکنم چه بینی خوبی داشتمو قدرشو ندونستم!
هیچ آدمی ذاتن گاو نیست فقط یکی مثل من که شیر گاو خورده انتخاب میکنه بعضی جاها گاو باشه
استاد اخلاقی که هر هفته یه روی جدید از شخصیت منو به جامعه کوچیک کلاس معرفی میکرد و منم با قضاوت هاش به ابعاد پنهان شخصیت اون پی میبردم
معتقد بود  من از ۷سالگی به بعد با هیچ عروسکی بازی نکردم !و منم هیچ تلاشی نکردم که بگم حتی مدرک شخصیت شناسیت به درد ساختن موشک هم نمیخوره
منی که تا سال اول دبیرستان عروسکامو مجبور میکردم شبای قدر احیا نگه دارن و هنوزم بلند بلند باهاشون حرف میزنم(به ندرت) ترجیح دادم از یه جایی به بعد گاو باشم و فقط نگاش کنم و سر تکون بدم تا به خزعبلاتش ادامه بده
عاطفه چند وقت بود هی پی ام میفرستاد و تا میومدم ببینم پاک میکرد،بهش گفتم فحشم میدی که هی تند تند پاک میکنی؟!
گفت:میخوام دیگه مثل خودت شم، ‪بیشعور شم
دیگه نمیخوام ادم باشم میخوام یه گاو شم عین تو
اون موقع بود که فهمیدم عاطفه هم ،با مامان و خواهرم هم عقیدست
در انتها من ترجیح میدم خودم گاو باشم ولی بقیه رو گاو فرض‌نکنم!

۲۷ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۳
مریــــ ـــــم

دبستان که بودم شب ۲۲ بهمن بابام منو میذاشت رو کولشو میرفتیم روی حیاط و بلند داد میزدیم الله اکبر

۲۱ نظر ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۳
مریــــ ـــــم

فاصله سنی منو باقر تقریبا ۲ سال و چند ماهه

۲۲ نظر ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۵
مریــــ ـــــم

میرفتم سر یخچال و هر چی از سحری دیشب مونده بود و برمیداشتمو پشت پرده گَنجه ی تو انباریمون  تند تند لقمه میگرفتمو میخوردم

۲۶ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۴۱
مریــــ ـــــم

بنظرم تا زمانی یه فکری به حال ما عینکیا تو بارون و برف نکردن ،علم هیچم پیشرفت نکرده

:/

۲۴ نظر ۱۸ دی ۹۶ ، ۰۸:۵۸
مریــــ ـــــم