خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

۲۳ مطلب با موضوع «مامان و بابا» ثبت شده است

_بخت آدم باید بلند باشه،مو چه اهمیتی داره مادر من!
نگاه میکنه به فاطمه میگه بهش بگو من راضی نیستم موهاتو کوتاه کنی!
میگم خب به خودم بگو :|
میگه اینقد خون به جیگرم نکن،موتو میخوای کوتاه کنی که چی بشه؟شاید همین روزا یه خری پیدا شد!
میگم بلند باشه که چی بشه؟کوووو تا خری پیدا شه،بشه هم کلاه گیس میذارم (اصلا خوشم نمیاد به شوهر فرضی من میگن خر!)
میگه موی خود آدم یه چیز دیگست!تو صبح روز بعد عروسیت برو سرتو با ماشین ۴ بزن من اگه چیزی گفتم
میگم اگه عروس منم من مو نمیخوام!برای موی خودمم نمیتونم تصمیم بگیرم؟
فاطمه میگه:بدبختی اینه بعد عقد هم یکی دیگه نمیذاره!
امیدوارم اون دنیا دیگه خودم برای بلندی و کوتاهی موهای خودم تصمیم بگیرم!بعضی وقتا فکرمیکنم برم ازدواج کنم بعد طلاق بگیرم تا زندگیم بیوفته دست‌خودم!همینقد جدی!
میدونستین من با پولشون میتونستم چه ها که نکنم؟!
اتمام حجت کردم با مامانم تا عید اومد که اومد نیمد هم میرم کچل میکنم!

۲۱ نظر ۲۴ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۳
مریــــ ـــــم

مامانم بهم میگه تحمل کردنت سخته،باشی میخوام زود بری

ولی نمیدونم چیه که داری میری میخوام بیشتر بمونی و وقتی نیستی دلم میخواد باشی!

بزرگوار همیشه اینطوری بهم محبت کرده

زیبا نیست؟؟

:)

۲۱ نظر ۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۷
مریــــ ـــــم

شنبه هایی که نباید برم سرکار رو دوست دارم
خیلی دوست دارم
از باقر و چیپس هم بیشتر دوسشون دارم
عصر جمعه ها اصلا دوسداشتنی نیستن
نه بخاطر نبودن یارِغار
فقط و فقط بخاطر آماده شدن برای شنبه صبح ها
تقریبا هر شب لباسای روز بعدم رو اتو،کیفم رو اماده و اگه قرار باشه نهار ببرم درست میکنم
اما هیچکدومشون به اندازه جمعه شب تلخ نیستن
تلخیش از تلخی شکلات ۹۸%هم گزنده تره
دیشب شب خوبی بود
نگران دیر بیدار شدن و نرسیدن به اتوبوس نبودم و تا سه بیدار بودم وحرف زدم و هوشنگ مرادی کرمانی خوندم و کیف کردم
امروز صبح مامانم دوتا تخمرغ برام درست کردصبحانه
و بهم گفت اگه هردوتارو بخورم شب برام پیتزا درست میکنه
مامانم همیشه منواینجوری گول میزنه
اگه این دمنوش رو بخوری برات پفک میخرم
اگه این اسفناج ها و سبزی هارو بخوری برات پاستیل کِرمی میخرم
اگه کاچی رو بخوری فردا برات قرمه سبزی درست میکنم
اگه سوار اسنپ نشی مابه التفاوتش رو بهت میدم
اگه کلاس کاراته نری nتومن پول بهت میدم
اگه دور فلان دوستتو خط بکشی فلان میکنم و ...
اینجور مواقع حس وقتایی که دبستانی بودم و مامانم میخواست خرم کنه که مثلا این عرق نعنارو بخوری عصر میبرمت پارک بهم دست میده!
بااینکه یکی از تخمرغ هارو خوردم و بعد هم بخاطر حالت تهوع کلی غر زدم اما داره برام پیتزا درست میکنه!

با من مثل مامانم مهربون باشین لطفا!

هرچی بهش گفتم دستتو تکون نده میخوام عکس بگیرم قبول نکرد و چندتا فحش هم روانه ی اینستاگرام کرد!

اینستاگرام بیچاره !

کاش تمام روزای هفته کنار مامانم بودم و باهم به این فکرمیکردیم نهار چی درست کنیم!

۱۹ نظر ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۸
مریــــ ـــــم

این هفته خونه بودم
مامانم میرفت چپ
میومد راست یک سر انواع آش ها و غذاهایی که دوس داشتم و نداشتم رو میکرد تو حلقم
طوری که احساس میکنم ۲تا هندونه رو با قطر ۱۰ و ارتفاع ۲۴نیم سانتی متر درسته قورت دادم و ۶ ماه طول میکشه تا جذب شن!چه برسه به آب کردنشون!
خوابیدن روی تشکی که تمام رازها و خطاهای نوجونیمو میدونه
و اتاقی که زمانی گوشه ی اَمنم بود که هنوز خنده های منو زهره و شیما و فهیمه و هانیه رو تو دل خودش نگه داشته!
سوراخای دیواری که نشون از ساعت و تابلوی شیراز آورده زهره رو داره که هنوز هیچی جاشون رو پر نکرده
رانندگی تو خیابونی که قدم به قدمش خاطره های مدرسم رو برام زنده میکرد
از دبستان تا دبیرستان
بوی بارونش
بوی دیوارای گلی خیس خوردش
درختای بلند چنارش
همشون‌دم مسیحایی دارن
پامو که میذارم گلباف تمام غمای عالم میاد رو دلم
ولی وقتی تمام غمای عالم میاد رو دلم
دلم میخواد برم گلباف
برم خونمون
برم‌اتاق ته خونمون زیر تختِ تشکای انبار شده ی مهمون ها
قبل کلاس نقاشی پناهگاهم بود وقتایی که مامانم دعوام میکرد، میخزیدم زیر این تخت،کنار لباسای اِحرام مامان و بابام
دلم میخواد برم باغمون
برم کنار درخت آلوچه ی قد کشیدمون
یادم بیاد با مهلا ،باقر،سهراب، صادق،امین چه شبایی تو این درخت نشستیمو از اجنه برای هم گفتیم
برم گاوداری که حالا متروکه شده
گاوداری که همش به بابام التماس میکردم منو ببره باخودش تا بتونم برم تو نی زار کنارشو به صدای نی گوش کنم
برم خیابون بلندشو نفس بکشم
برم مدرسمو از دور تماشا کنم و یاد روزایی بیفتم که بابام قول میداد بیاد دنبالم ولی همیشه یادش‌میرفت و دیگه عادت کرده بودم‌به دیر اومدنش به نیومدنش!
برم یادم بیاد ریشه ام تو این شهره
شهری که توش قد کشیدم!
من خوشحالم که پناهگاهم اندازه یه شهره
یه شهرِ پر از خاطره ی خوب و بد با یه آسمون آبی!


۱۱ آبان ۹۷ ، ۲۱:۰۶
مریــــ ـــــم

همینطور که هم میزدم،میخوندم به سوووی تو 

به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم...
مامانم گفت همین کارارو میکنی تو زندگیت هیچی نشدی
باقر گفت البته هیچ عنی!
گفتم مامان منظور و معشوقِ من خودِ امام حسینه نه یه مذکر دراز
سر دیگ رو که برداشتیم
چیز خاصی نبود
درحال قولیدن بودن
هیشکی هیچ تفسیری ارائه نداد
ولی نظر باقر این بود که این قل قل کردن نشون میده تو اون دنیا گداخته ی داغِ در حال قولیدن میریزن تو حلق هممون
مامانمم تا همین الان گیر داده همش تقصیره توعه که سر دیگ امام حسین ترانه میخونی!
حالا کیه بیاد مامانمو راضی کنه من اون لحظه منظورم معشوق آسمانی بود
والا!
آرفه از نذری امسالمون پرسیدکه بلاخره یاحسین دیدیم روی شله زردا یانه؟
گفتم به شمام بگم.

۱۶ نظر ۱۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۸
مریــــ ـــــم
وی و خانواده اش 
از خرد تا کلان
بسیار مختار میبینند
سال ۹۰ دیدند
سال ۹۱ دیدند
سال ۹۲دیدند
سال ۹۳ دیدند
سال۹۴ دیدند
سال ۹۵ دیدند
سال ۹۶ دیدند
و سال ۹۷ شب و ظهر میبینند
و اگر خدا عمری دهد باز هم میبینیم!
هر سال هم بر سر افتادن وقایع دعوا دارند!
مادر خانواده میگوید اول فلان شد بعد فلان شد
پسر خرد خانواده معتقد است فلان قبل از فلان شد!
بنده هم با صدای بلند اعلام میدارم خاموش ضعیفه(رو به پسر خرد) هر دو نفر اشتباه میگویید! اصلا فلان اتفاق در این برهه نبوده!
و درآخر پدر خانواده به جمع بندی درستی میرسد و جلوی خون و خون ریزی خانوادگی و برادر، خواهر و فرزند کشان را میگیرد!
و در نتیجه اینجانب تمام دیالوگ ها را حفظ بوده و با جناب امیر مختار تکرار میکند!
بابام که دیگه نیازی نیست بگم زندگی کچلش کرده!
۲۵ نظر ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۱:۴۱
مریــــ ـــــم