خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

۲۲ مطلب با موضوع «مامان و بابا» ثبت شده است

مامانم بهم میگه تحمل کردنت سخته،باشی میخوام زود بری

ولی نمیدونم چیه که داری میری میخوام بیشتر بمونی و وقتی نیستی دلم میخواد باشی!

بزرگوار همیشه اینطوری بهم محبت کرده

زیبا نیست؟؟

:)

۲۱ نظر ۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۷
مریــــ ـــــم

شنبه هایی که نباید برم سرکار رو دوست دارم
خیلی دوست دارم
از باقر و چیپس هم بیشتر دوسشون دارم
عصر جمعه ها اصلا دوسداشتنی نیستن
نه بخاطر نبودن یارِغار
فقط و فقط بخاطر آماده شدن برای شنبه صبح ها
تقریبا هر شب لباسای روز بعدم رو اتو،کیفم رو اماده و اگه قرار باشه نهار ببرم درست میکنم
اما هیچکدومشون به اندازه جمعه شب تلخ نیستن
تلخیش از تلخی شکلات ۹۸%هم گزنده تره
دیشب شب خوبی بود
نگران دیر بیدار شدن و نرسیدن به اتوبوس نبودم و تا سه بیدار بودم وحرف زدم و هوشنگ مرادی کرمانی خوندم و کیف کردم
امروز صبح مامانم دوتا تخمرغ برام درست کردصبحانه
و بهم گفت اگه هردوتارو بخورم شب برام پیتزا درست میکنه
مامانم همیشه منواینجوری گول میزنه
اگه این دمنوش رو بخوری برات پفک میخرم
اگه این اسفناج ها و سبزی هارو بخوری برات پاستیل کِرمی میخرم
اگه کاچی رو بخوری فردا برات قرمه سبزی درست میکنم
اگه سوار اسنپ نشی مابه التفاوتش رو بهت میدم
اگه کلاس کاراته نری nتومن پول بهت میدم
اگه دور فلان دوستتو خط بکشی فلان میکنم و ...
اینجور مواقع حس وقتایی که دبستانی بودم و مامانم میخواست خرم کنه که مثلا این عرق نعنارو بخوری عصر میبرمت پارک بهم دست میده!
بااینکه یکی از تخمرغ هارو خوردم و بعد هم بخاطر حالت تهوع کلی غر زدم اما داره برام پیتزا درست میکنه!

با من مثل مامانم مهربون باشین لطفا!

هرچی بهش گفتم دستتو تکون نده میخوام عکس بگیرم قبول نکرد و چندتا فحش هم روانه ی اینستاگرام کرد!

اینستاگرام بیچاره !

کاش تمام روزای هفته کنار مامانم بودم و باهم به این فکرمیکردیم نهار چی درست کنیم!

۱۹ نظر ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۸
مریــــ ـــــم

این هفته خونه بودم
مامانم میرفت چپ
میومد راست یک سر انواع آش ها و غذاهایی که دوس داشتم و نداشتم رو میکرد تو حلقم
طوری که احساس میکنم ۲تا هندونه رو با قطر ۱۰ و ارتفاع ۲۴نیم سانتی متر درسته قورت دادم و ۶ ماه طول میکشه تا جذب شن!چه برسه به آب کردنشون!
خوابیدن روی تشکی که تمام رازها و خطاهای نوجونیمو میدونه
و اتاقی که زمانی گوشه ی اَمنم بود که هنوز خنده های منو زهره و شیما و فهیمه و هانیه رو تو دل خودش نگه داشته!
سوراخای دیواری که نشون از ساعت و تابلوی شیراز آورده زهره رو داره که هنوز هیچی جاشون رو پر نکرده
رانندگی تو خیابونی که قدم به قدمش خاطره های مدرسم رو برام زنده میکرد
از دبستان تا دبیرستان
بوی بارونش
بوی دیوارای گلی خیس خوردش
درختای بلند چنارش
همشون‌دم مسیحایی دارن
پامو که میذارم گلباف تمام غمای عالم میاد رو دلم
ولی وقتی تمام غمای عالم میاد رو دلم
دلم میخواد برم گلباف
برم خونمون
برم‌اتاق ته خونمون زیر تختِ تشکای انبار شده ی مهمون ها
قبل کلاس نقاشی پناهگاهم بود وقتایی که مامانم دعوام میکرد، میخزیدم زیر این تخت،کنار لباسای اِحرام مامان و بابام
دلم میخواد برم باغمون
برم کنار درخت آلوچه ی قد کشیدمون
یادم بیاد با مهلا ،باقر،سهراب، صادق،امین چه شبایی تو این درخت نشستیمو از اجنه برای هم گفتیم
برم گاوداری که حالا متروکه شده
گاوداری که همش به بابام التماس میکردم منو ببره باخودش تا بتونم برم تو نی زار کنارشو به صدای نی گوش کنم
برم خیابون بلندشو نفس بکشم
برم مدرسمو از دور تماشا کنم و یاد روزایی بیفتم که بابام قول میداد بیاد دنبالم ولی همیشه یادش‌میرفت و دیگه عادت کرده بودم‌به دیر اومدنش به نیومدنش!
برم یادم بیاد ریشه ام تو این شهره
شهری که توش قد کشیدم!
من خوشحالم که پناهگاهم اندازه یه شهره
یه شهرِ پر از خاطره ی خوب و بد با یه آسمون آبی!


۱۱ آبان ۹۷ ، ۲۱:۰۶
مریــــ ـــــم

همینطور که هم میزدم،میخوندم به سوووی تو 

به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم...
مامانم گفت همین کارارو میکنی تو زندگیت هیچی نشدی
باقر گفت البته هیچ عنی!
گفتم مامان منظور و معشوقِ من خودِ امام حسینه نه یه مذکر دراز
سر دیگ رو که برداشتیم
چیز خاصی نبود
درحال قولیدن بودن
هیشکی هیچ تفسیری ارائه نداد
ولی نظر باقر این بود که این قل قل کردن نشون میده تو اون دنیا گداخته ی داغِ در حال قولیدن میریزن تو حلق هممون
مامانمم تا همین الان گیر داده همش تقصیره توعه که سر دیگ امام حسین ترانه میخونی!
حالا کیه بیاد مامانمو راضی کنه من اون لحظه منظورم معشوق آسمانی بود
والا!
آرفه از نذری امسالمون پرسیدکه بلاخره یاحسین دیدیم روی شله زردا یانه؟
گفتم به شمام بگم.

۱۶ نظر ۱۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۸
مریــــ ـــــم
وی و خانواده اش 
از خرد تا کلان
بسیار مختار میبینند
سال ۹۰ دیدند
سال ۹۱ دیدند
سال ۹۲دیدند
سال ۹۳ دیدند
سال۹۴ دیدند
سال ۹۵ دیدند
سال ۹۶ دیدند
و سال ۹۷ شب و ظهر میبینند
و اگر خدا عمری دهد باز هم میبینیم!
هر سال هم بر سر افتادن وقایع دعوا دارند!
مادر خانواده میگوید اول فلان شد بعد فلان شد
پسر خرد خانواده معتقد است فلان قبل از فلان شد!
بنده هم با صدای بلند اعلام میدارم خاموش ضعیفه(رو به پسر خرد) هر دو نفر اشتباه میگویید! اصلا فلان اتفاق در این برهه نبوده!
و درآخر پدر خانواده به جمع بندی درستی میرسد و جلوی خون و خون ریزی خانوادگی و برادر، خواهر و فرزند کشان را میگیرد!
و در نتیجه اینجانب تمام دیالوگ ها را حفظ بوده و با جناب امیر مختار تکرار میکند!
بابام که دیگه نیازی نیست بگم زندگی کچلش کرده!
۲۵ نظر ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۱:۴۱
مریــــ ـــــم

همیشه سفر با خانواده رو دوس داشتم
ینی مجبور بودم دوس داشته باشم،مثلا اگه دوست نداشتم میخواستم چیکارکنم؟مامان من ادمیه که اجازه بده تنها برم سفر؟یا با دوستم؟قطعا شیر ندادشو حلالم نمیکنه!
گرچه به دفعات با مدرسه و دانشگاه رفتیم‌مشهد، قم ،همدان و اهواز
اونم به هزار دروغ و دغل
فکرکنم واسه همینه تو زندگیم هیچی نشدم
تاثیر همون شیرِ حرومه!درسته شیر از مامانم نبوده ولی پولشو که بابام داده!
سر اهواز رفتنمون مامانم تا دقیقه ۹۰ راضی نشد
منم دیگه بی خیالش شده بودم
دقیقه های اخر مهلا شماره مامانمو گرفت و خودشو زد جای رئیس بسیج واحد خواهران دانشگاه و مامانمو تهدید کرد 

اگه اجازه نده من برم شلمچه ۲نمره از معدلم کم میکنن!!مامانمم بنده خدا هی میگفت اخه چه ربطی به معدل داره
مهلا هم میگفت:گلم(تیکه کلامشه)!! دختر شما جای یک نفرو گرفته،میتونست زودتر بگه تا حق بقیه ضایع نشه!
که دراخر خودمم نفهمیدم چطور مهلا رضایت گرفت!
قدرت اقناع مهلا صدم بر ثانیست!
هنوز که هنوزه به مامانم نگفتم،گذاشتم بعد ازدواجم،همینقد اعتمادی بهم داره از بین میره تازه اگه حکم قصاصمو در قبال اعتمادش صادر نکنه!
خلاصه هر دفعه رفتنِ من ،دوسه تا تار مو از من سفید کرد دوسه تا از مامانم!
با خودشون‌هم که بری از نشستن تو ماشینی که مجبورت میکنن وسط بشینی و ظرف بشوری بگذریم میرسیم به 
عدم توجه به نظر تو در همه ی ابعاد و زاویه ها
چه آهنگ پخش شده ازضبط 
چه وقت نهار و نوع نهار ،وقت و جای خواب ،مکان و مقصد
انگار نه انگار ماهم دوپاییم
گذشته از اون به دلیل دارا بودن لنگای دراز با معظل اضافه بودن لنگات و اینو جمع کن و یه جا بذار رو به رو میشی!انگار مثلا همشون پاهاشونو گذاشتن تو صندوق عقب فقط منم که با خودم آوردمش تو ماشین!لبته این مشکلمون خونوادگیه!
اینا همه هییچ اونجایی که مامانت گیر میده به آهنگ خدا ی حمید هیراد وهی پلی میکنه مجبور میشی با باقر شریکی یه هندزفری رو بچپونین تو گوشتون و قمیشی رو پلی و فحش نثار لک لک نامبرده کنین!
همشون به تنهایی قابلیت اینو داره که تو دلت بگی من غلط بکنم دفه بعد با شماها بیام
ولی متاسفانه غلطو میکنی و دفه بعد هم میری!
فقط اونجایی که مامانت برمیگرده به بابات‌میگه دیگه دفه بعد اینارو(منظور منم و باقر) نمیاریم!
لحنش یه طوریه که آدم همون لحظه میتونه شرط ببنده بازم مارو میبرن و حتی اگه نخوان به زور خودمونو جا میدیم!
این پاهم که مشاهده میکنین پای باقر که تو حلق منه
و اون هم پای منه که همش جاش اونجاست و به کررات از طرف جواد مورد حمله قرار میگیره و اگه زود نجنبم جورابمو میکنه و از شیشه میندازه بیرون!
اینا همش بر خواسته از سندرمی هست که سالیان سال نتونستم درمانش کنم!

۲۸ نظر ۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۱:۱۹
مریــــ ـــــم