خورشید شب

خورشید شب

هر انسانی به خاطر همه کارهای بدی که انجام نداده است درستکار است...

طبقه بندی موضوعی

۱۸ مطلب با موضوع «مامان و بابا» ثبت شده است

وی و خانواده اش 
از خرد تا کلان
بسیار مختار میبینند
سال ۹۰ دیدند
سال ۹۱ دیدند
سال ۹۲دیدند
سال ۹۳ دیدند
سال۹۴ دیدند
سال ۹۵ دیدند
سال ۹۶ دیدند
و سال ۹۷ شب و ظهر میبینند
و اگر خدا عمری دهد باز هم میبینیم!
هر سال هم بر سر افتادن وقایع دعوا دارند!
مادر خانواده میگوید اول فلان شد بعد فلان شد
پسر خرد خانواده معتقد است فلان قبل از فلان شد!
بنده هم با صدای بلند اعلام میدارم خاموش ضعیفه(رو به پسر خرد) هر دو نفر اشتباه میگویید! اصلا فلان اتفاق در این برهه نبوده!
و درآخر پدر خانواده به جمع بندی درستی میرسد و جلوی خون و خون ریزی خانوادگی و برادر، خواهر و فرزند کشان را میگیرد!
و در نتیجه اینجانب تمام دیالوگ ها را حفظ بوده و با جناب امیر مختار تکرار میکند!
بابام که دیگه نیازی نیست بگم زندگی کچلش کرده!
۲۲ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۱:۴۱
مریــــ ـــــم

همیشه سفر با خانواده رو دوس داشتم
ینی مجبور بودم دوس داشته باشم،مثلا اگه دوست نداشتم میخواستم چیکارکنم؟مامان من ادمیه که اجازه بده تنها برم سفر؟یا با دوستم؟قطعا شیر ندادشو حلالم نمیکنه!
گرچه به دفعات با مدرسه و دانشگاه رفتیم‌مشهد، قم ،همدان و اهواز
اونم به هزار دروغ و دغل
فکرکنم واسه همینه تو زندگیم هیچی نشدم
تاثیر همون شیرِ حرومه!درسته شیر از مامانم نبوده ولی پولشو که بابام داده!
سر اهواز رفتنمون مامانم تا دقیقه ۹۰ راضی نشد
منم دیگه بی خیالش شده بودم
دقیقه های اخر مهلا شماره مامانمو گرفت و خودشو زد جای رئیس بسیج واحد خواهران دانشگاه و مامانمو تهدید کرد 

اگه اجازه نده من برم شلمچه ۲نمره از معدلم کم میکنن!!مامانمم بنده خدا هی میگفت اخه چه ربطی به معدل داره
مهلا هم میگفت:گلم(تیکه کلامشه)!! دختر شما جای یک نفرو گرفته،میتونست زودتر بگه تا حق بقیه ضایع نشه!
که دراخر خودمم نفهمیدم چطور مهلا رضایت گرفت!
قدرت اقناع مهلا صدم بر ثانیست!
هنوز که هنوزه به مامانم نگفتم،گذاشتم بعد ازدواجم،همینقد اعتمادی بهم داره از بین میره تازه اگه حکم قصاصمو در قبال اعتمادش صادر نکنه!
خلاصه هر دفعه رفتنِ من ،دوسه تا تار مو از من سفید کرد دوسه تا از مامانم!
با خودشون‌هم که بری از نشستن تو ماشینی که مجبورت میکنن وسط بشینی و ظرف بشوری بگذریم میرسیم به 
عدم توجه به نظر تو در همه ی ابعاد و زاویه ها
چه آهنگ پخش شده ازضبط 
چه وقت نهار و نوع نهار ،وقت و جای خواب ،مکان و مقصد
انگار نه انگار ماهم دوپاییم
گذشته از اون به دلیل دارا بودن لنگای دراز با معظل اضافه بودن لنگات و اینو جمع کن و یه جا بذار رو به رو میشی!انگار مثلا همشون پاهاشونو گذاشتن تو صندوق عقب فقط منم که با خودم آوردمش تو ماشین!لبته این مشکلمون خونوادگیه!
اینا همه هییچ اونجایی که مامانت گیر میده به آهنگ خدا ی حمید هیراد وهی پلی میکنه مجبور میشی با باقر شریکی یه هندزفری رو بچپونین تو گوشتون و قمیشی رو پلی و فحش نثار لک لک نامبرده کنین!
همشون به تنهایی قابلیت اینو داره که تو دلت بگی من غلط بکنم دفه بعد با شماها بیام
ولی متاسفانه غلطو میکنی و دفه بعد هم میری!
فقط اونجایی که مامانت برمیگرده به بابات‌میگه دیگه دفه بعد اینارو(منظور منم و باقر) نمیاریم!
لحنش یه طوریه که آدم همون لحظه میتونه شرط ببنده بازم مارو میبرن و حتی اگه نخوان به زور خودمونو جا میدیم!
این پاهم که مشاهده میکنین پای باقر که تو حلق منه
و اون هم پای منه که همش جاش اونجاست و به کررات از طرف جواد مورد حمله قرار میگیره و اگه زود نجنبم جورابمو میکنه و از شیشه میندازه بیرون!
اینا همش بر خواسته از سندرمی هست که سالیان سال نتونستم درمانش کنم!

۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۱:۱۹
مریــــ ـــــم

تو خونه ی ما اینطوریه که سعی کن مریض نشی! مریض هم شدی باید بمیری!دکتر بی دکتر!
"چیزی نیست !تو سن‌رشدی!"
جمله ایه که حداقل ۱۵ساله دارم از مامان و بابام میشنوم،درخت هم بودم تاالان رشدم باید متوقف شده بود!
تو ۱۳ سالگی دستم که شکست بابام‌میگفت چیزی نیست‌تو سن‌رشدی خودش خوب میشه.بعدِ یه روز که دیگه با دستم نمیتونستم کاری انجام‌بدم و فقط اشک میریختم راضی شدن‌بریم دکتر.تو لحظه ی آخر‌هم‌بابام‌برای اینکه مطمعن‌شه فیلمم نیست یهو دستمو گرفت و برد بالا و ول کرد
وقتی‌نتونستم کنترلش کنم و به ضرب اومد پایین و چند بار جلو عقب رفت دیگه مطمعن شد شکسته.
بدون شک حتی اگه نشکسته بودهم با حرکت بابام‌ کنده شد!
و بماند که بعد یک ماه نذاشت برم‌دکتر و خودش دستمو باز کرد!
یا تو والیبال که پای یکی از بچه ها اومد روی انگشتم
مدتها با درد راه میرفتم 
استخون بیرون زدشو هم که نشون‌مامانم میدادم میگفت:تو سن رشدی خوب میشی!
حالا زانوم کبود میشد 
یا آرنجم ورم میکرد
یا گردن‌درد،قلب درد،معده درد هم میشدم وضعیت همین بود!
ماه رمضون ۳سال پیش بعد افطار مثل سفره ماهی  باید حرکت میکردم از شدت معده درد
استثنا اینجارو میگفتن کمتر بخور 
کمتر میخوردم
میگفتن میوه نخور
میوه نمیخوردم میگفتن سبزی نخور
سبزی نمیخوردم میگفتن سالاد نخور
سالاد نمیخوردم میگفتن ترشی نخور
۲۸روز همین منوال بود
تاراضی شدن بریم دکتر و مشخص شد زخم معده داشتم
ینی اگه سرطان مرطانی داشتم تو اون ۲۸ روز دار فانی رو داع میگفتم
اون موقع ها که پاییزا پاییز بودن اول پاییز سرمامیخوردم تا خود بهار سرماخورده بودم
زلف ۶ماه اینور سال گره‌خورده بود با فین فین من
اینقد سرماخوردگیم کهنه میشد که دیگه خودش کم کم خجالت میکشید و بساطشو جمع میکرد و میرفت
قبل رفتنشم میزد رو شونم و میگفت "داداش مارفتیم ولی بدون خیلی گنایی بگرد دنبال مامان و بابای واقعیت!"
از همون بچگی به آویشن وبادرنج حساسیت داشتم
حالا اگه یه جایی اینا بودن و منم بودم کی میتونست جلوی عطسه های منو بگیره؟
میمردم رسما ولی تجویز مامان و بابام برام خواب بود و بخور آب :|
احتمالا هر وقت دستشونو گذاشتن روی رگ گردنم و نبضی رو احساس نکردن رضایت به دکتر‌رفتنم بدن
بابام که هنوز معتقده من الکی خودمو اتاق عمل‌بردم و خود به خود خوب میشده بینیم چون ورزشکارم
فرق مامان و بابای من تو ریشه یابی بیماری خلاصه میشه جای چای نبات دادن
مامانم هر بیماری منو چه گلو دردام و چه شکستن بینی و دردای بعدشو دلیل تنها بودنم میدونه و بغضایی که تو گلوم گیر کردن
بابامم معتقده من ابودردم و همش بخاطر اینه که لباس درست نمیپوشم و خودمو گرم نمیگیرم و همش در حال آشغال خوردنم!
میزنم به سلامتیه روزی که ریشه ی دشمنی دیرینه ی مامان و بابامو با دکتر بفهمم :|

۲۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۶
مریــــ ـــــم

اینو یادتونه؟

مامانم این دفعه تو این بطری های تلقی فرستاده 

زنگ زد و گفت :ببینم اینو دیگه چه جوری میخواین بریزین!

۱۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۴
مریــــ ـــــم


اخرین خاطره ای که از خونه تکونی دارم برمیگرده به سوم دبیرستان

۲۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۱۴
مریــــ ـــــم

_حاجی آباد ،حاجی آباد

پیاده با نیشخند روشو میگردونه

۲۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۴
مریــــ ـــــم