خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

بعضی شب ها کابوس میبینم
کابوس های شبیه هم
۵تا کابوس تکرار شونده دارم
یکیش کابوس بدون روسری بودنمه
به سن تکلیف که رسیدم مامان بهم سخت میگرفت.تا چندسال بعدش حجاب درستی نداشتم.یادم میرفت روسری بپوشم.حتی زمستون ها مدرسه میرفتم،کلاه که میذاشتم یادم میرفت مقنعمو بپوشم.مامانم که میفهمید تهدیدم میکرد اگه یه بار دیگه یادم بره مجبورم میکنه همه جا مقنعه بپوشم!
دقیقا یادم نیست تا کی، اما یه زمانی رسید که خودم هم خجالتم میشد بدون روسری بیام بیرون
ظهرهای گرم تابستون منو باقر همیشه از در مغازه ی قاسم آویزون بودیم
عادت داشتیم باهمون لباسای رنگی رنگی توخونه ایمون دمپایی که معمولا آبی بودن رو بپوشیم و بعدِ نهار بدوعیم طرف مغازه قاسم
مامانم دیگه‌نمیذاشت بدون حجاب برم تو کوچه وبا بچه های همسایمون بازی کنم.موهام تقریبا بلند بود و عذاب میکشیم وقتی شال آبی بلندِ خواهرمو میپیچید دور سرم.
مدرسه که برامون جشن‌تکلیف گرفت نه مامانم اومد و نه بابام.رسیدم خونه لج کردم و گفتم حجاب نمیذارم.فقط یه عکس از جشن تکلیفم دارم که داداش زهره با دوربینش ازم گرفته

در حالی که چشام قرمزه و گلِ یاس تو سرم تا روی پیشونیم جلو اومده و چنان زیر چادرم تنگه که نفس نمیتونم بکشم اما دارم لبخند میزنم!
اداره ی بابام هم برامون جشن تکلیف گرفت .با عمم رفته بودم.بهمون ساندیس موزی با تی تاب دادن.من زدم زیر گریه که چون ساندیس دادن چادرمو نمیپوشم.عمم در کمال بی رحمی نیشگون گرفت که "بشین سرجات بچه" و ساندیسمو گذاشت تو کیفشو برد برای شوهر عمه ام!!
روسری سر کردنمو یادم نیست اما هنوز کابوس اون روزی رو که برای آخرین بار بدون حجاب رفتم بیرون باهام مونده
وسط راه یادم اومد حجاب ندارم
نمیدونستم برم یا برگردم
از مامانم میترسیدم
بستنی رو که خریدم مثل مار از گوشه ی کوچه مون خزیدم تو خونه
مامانم نفهمید
اماترس اون روز هنوز باهام مونده
ترسی که یک لحظه بود
ولی یک عمر باهامه
یدک میکشمش
نمیدونم چرا نزدم کنار و پیادش نکردم که با خیال راحت به مسیرم ادامه بدم.
مثل ۴کابوس دیگه ام.

۱۵ نظر ۲۶ دی ۹۷ ، ۱۶:۵۱
مریــــ ـــــم

_بخت آدم باید بلند باشه،مو چه اهمیتی داره مادر من!
نگاه میکنه به فاطمه میگه بهش بگو من راضی نیستم موهاتو کوتاه کنی!
میگم خب به خودم بگو :|
میگه اینقد خون به جیگرم نکن،موتو میخوای کوتاه کنی که چی بشه؟شاید همین روزا یه خری پیدا شد!
میگم بلند باشه که چی بشه؟کوووو تا خری پیدا شه،بشه هم کلاه گیس میذارم (اصلا خوشم نمیاد به شوهر فرضی من میگن خر!)
میگه موی خود آدم یه چیز دیگست!تو صبح روز بعد عروسیت برو سرتو با ماشین ۴ بزن من اگه چیزی گفتم
میگم اگه عروس منم من مو نمیخوام!برای موی خودمم نمیتونم تصمیم بگیرم؟
فاطمه میگه:بدبختی اینه بعد عقد هم یکی دیگه نمیذاره!
امیدوارم اون دنیا دیگه خودم برای بلندی و کوتاهی موهای خودم تصمیم بگیرم!بعضی وقتا فکرمیکنم برم ازدواج کنم بعد طلاق بگیرم تا زندگیم بیوفته دست‌خودم!همینقد جدی!
میدونستین من با پولشون میتونستم چه ها که نکنم؟!
اتمام حجت کردم با مامانم تا عید اومد که اومد نیمد هم میرم کچل میکنم!

۲۱ نظر ۲۴ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۳
مریــــ ـــــم

خواهرم مدت طولانی که تو آفتاب بمونه خون دماغ میشه
خیلی وقتا از مدرسه زنگ میزدن مقنعش خونی شده براش مقنعه ببریم
بابام هیچوقت ماشین رو تو آفتاب پارک نمیکرد
پیاده روی اغلب شبها میرفتیم یا دم دمای غروب!
همیشه‌خیلی زود خون دماغ میشد
اما من هیچوقت اینطوری نبودم
انگشتمو تا ته هم میکردم تو سوراخ دماغم فایده نداشت
خیلی وقتا تو عالم بچگی دوس داشتم خون دماغ میشدم
تو حیاطمون درخت توت سیاه داریم
با آب توت سیاه‌برای خودم رد خون میساختم از بینیم
کم کم تبدیل شد به یک اتفاق خوشایند برام
بزرگ تر که شدم،تصور میکردم اگه وسط محوطه ی دانشگاهشون خون دماغ شه با ری اکشنی که از ادمای اطرافش‌میبینه میتونه بفهمه کی روش کراش داره!
دقیقا ۱۵ تیر روزی که خواهرمو از بیمارستان‌با نی نیش اوردیم خونه
تو اشپزخونه با خواهر شوهرش سالاد درست میکردم
دستش کبود بود
گفتم چی شده
گفت سِرُم زده.مسموم شده بود!
خندیدم و گفتم" یکی از فانتزی های زندگی من سرم‌زدنه!باید چیز جذابی باشه!"
به فاصله ی ۱۴ روز هم سرم زدم
هم دستم کبود شد
هم هنوز که هنوزه خون میاد از بینیم
ناگفته نماند۴تا آرزوی دیگه‌این شکلی هم دارم که امیدوارم خداوند منان و متعال نادیده بگیرتشون و آرزوهای آشکار و بی خطر من رو جدی بگیره
گفتم که بگم حواستون به خواسته های یواشکی که تو دلتون دارین باشه فرزندانم!
مثلا دقیقا مشخص کنین حتما نباید بینیتون بشکنه و به خاک اوزما بیوفتین که مثلا به فانتزی چکیدن خون از بینیتون برسین!
با یه انگشت ساده هم میشه این مهم اتفاق بیوفته!
میترسم فانتزی بعدیم که شکستن پام هست با زیر هیجده چرخ رفتن به واقعیت بپیونده!
خلاصه حواستون باشه!آرزوهاتونم با دستورالعمل محقق شدنشون برای خدا پست کنین!

برای زنده موندن من هم دعا کنین!

۲۵ نظر ۲۰ دی ۹۷ ، ۱۹:۳۳
مریــــ ـــــم


حجم کارایی که باید این پنج شنبه وجمعه انجام بدم اینقدر زیاده که ترجیح میدم بمیرم و هرگز پنجشنبه و جمعه رو نبینم!


+ملزومات شب های بلند و سردِ زمستونی کرمون!بذارم گوشه لوپم تا آب بره ، نازک شه و سوراخ!

۲۰ نظر ۱۷ دی ۹۷ ، ۱۳:۰۲
مریــــ ـــــم

اینکه میبینم کاراته برام تو بیست و سه سالگیم تموم شد غم انگیزه!
خیلی غم‌انگیزه!

مثلا فرض کن یه دونه رو با هزارویک امید میکاری ،آبش میدی، روز و شب مواظب شی،تو ذهنت یه درخت تنومند تجسمش میکنی،قربون صدقش میری،ماچش میکنی،به میوه هاش فکر میکنی و به سایه اش!

بعد یه روز میای میبینی دست پلیدِ دختره رفسنجونی :))  از ریشه نهال نوپاتو در آورده!

دوتا راه وجود داره

نهال رو دوباره بکاری با همه ی ناتوانیش و دوبرابر وقت بذاری پاش تا دو دست دختره رو از کتف قطع کنی

یااینکه بشینی یه گوشه و شیرچشاتو باز کنی و به زمین و زمان کلمات نامودبانه روانه داری!

رفتم طرفش که دوباره بکارمش،مامانم نذاشت

منم که فرزند صالح و خلف!

قایمکی کاشتمش!

مامانم زنگ زدو گفت اگه قدمی برای آب دادنش برداری راضی نیستم!

دیگه دستودلم قرص نبود

تنها بودم

هیشکی نزد رو شونم و هولم نداد طرفش

همه محکم گرفتنم که این راه روشن نیست!درست نیست!این نهال درخت بشو نیست!

گفتم "باشه"!

گفتم "باشه" و نشستم و شیرچشامو باز کردم

این" باشه" غم انگیز ترین باشه ای بود که به خونوادم گفته بودم

اندازه غم نبودن داییم میتونه اشک منو در بیاره!

اینکه پنجشنبه عصر باشه و دوتا تیکه لباس رو با دستم بشورم و اتاقمو مرتب کنم بعد دست درد شم میتونه منو ناراحت تر کنه!

یعنی به فاصله ۳ ماه برگشتم به حالت کارخونه؟!

البته دختره رفسنجونی واقعا عددی نبود!

هیچوقت تو این بیست و سه سال از یه آدم به این اندازه و ابعاد متنفر نبودم حتی برادرزن داییم!

و اینکه میفهمم اونقدام آدم قوی ای نبودم اوضاع رو برام بدتر میکنه!

بیست و سه سالگی یه شوک بزرگ بود!

بهرحال تقصیر اون نیست که  این "باشه"افتاد وسط بیست و سه سالگیم 

و البته که دوسش دارم در هر صورت!

۱۳ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۳
مریــــ ـــــم

امروز اخرین روز بیست و سه سالگیمه
چقد غریبانه!
من کی وقت کردم اینقد بزرگ شم؟!
میخوام اعتراف کنم از دل سیاه ترین اتفاقات بیست و سه سالگیم جونه های امیدی بیرون زد که امیدوارم تبدیل به درخت تنومندی شن!
بیست سه سالگیم درسته کُتِ واز (اصلاح کرمانی اشاره به گرفتاری های متعدد)زیاد داشت ولی عوضش حسای خوب زیادی هم بهم هدیه داد!
مثلا واقعنی از بدو تولدم‌تونستم یه کراش واقعی بزنم و هی خدا خدا میکردم اونم کراش زده باشه
که اگه‌امروز تولدمو تبریک بگه یعنی اونم کراش زده و همتون شام مهمون جیبتون هستین!
میخوام اعتراف کنم تو بیست سه سالگیم خیلی بهم خوش گذشت با همه ی اون اتفاقات سیاهش!
میتونم بیست و سه سالگیمو سال انقلاب آرزوهام نام گذاری کنم!
یا حتی سرویس شدن دهنم،آسفالت شدن،صاف شدن و از این دست جمله ها!
تصمیم های جدی زیادی گرفتم برای بیست چهار سالگیم
مثلا:
از جمله ی" گوه نخور "فقط ۱۰ بار در هفته استفاده کنم
به هر لقمه ی غذام نمک نزنم!
( تصمیم جدی دارم بیشتر از ۳۰ سال عمر کن!اون هفته که مامانم اومده بود پیشم تمام نمکدون هامو جمع کرد و ازم قول گرفت اینقد نمک کوفت نکنم!قول دادم و فرداش یه بسته نمک خریدمو تو کابینت بالایی گذاشتم که فقط خودم جاشو بدونم)
تصمیم گرفتم با پس اندازم دوچرخه بخرم و حالا که اگه کاراته رو ادامه بدم مامانم شیر ندادشو حلالم نمیکنه بزنم به دوچرخه سواری و کوهنوردی!
البته وقتی پیشنهاد دوچرخه رو دادم فکرکنم زیاد خوششون نیمد که مامانم پازل خوارزادمو پرت کرد طرفم!

میخوام تو بیست و چهارسالگیم تمام کتابای هوشنگ مرادی کرمانی رو بخونم
بیشتر بخوابم ،دروغ کمتر بگم ،بیشتر از جمله ی گوربابای دنیا استفاده کنم و مامان بابامو بیشتر ماچ کنم
بیست و چهارسال خیلی زیاد نیست؟!


۶۵ نظر ۰۹ دی ۹۷ ، ۰۹:۱۴
مریــــ ـــــم