خورشید شب

درباره بلاگ
خورشید شب

بخشی از آنچه که در گذشته من گذشته است...

طبقه بندی موضوعی
۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۴

خُنک نباشیم!


یه شب چندوقت پیشا با سه تا پسر نوجوون باهم وارد یه کوچه شدیم

 کوچه هه تاریک بود 

من سعی کردم سریع تر حرکت کنم که جلوتر ازاونا بیوفتم

یهو یکی از اون سه تا گفت بچه ها وایسین

اون یکیه گفت واسه چی؟

اون گفت صبر کن دیگه

(احساس کردم دستشونو گرفته)

تقریبا ۳متر ازشون دورشده بودم

که اون یکیه گفت ولم کن بابا


مریــــ ـــــم
۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۳۹

اندرپیچ و خم این کوچه

الان تو برحه ای از زندگیم قرار دارم که دوس دارم هیچ انسان دوپایی دوروبرم حتی نفس نکشه

هیشکیو نبینم 

و هیشکی نخواد باهام حرف بزنه


گوشیمم پرت کنم تو حوض وسط پارک روبه روی محل کارم و بعد قدم زنان برم خونه

(هیشکی خونه نباشه)

یه چیزی بخورم(مثلا پیتزا،حالا اگه خورش بادمجونم باشه قبوله)

 بعد برم زیر پتوم بخوابمو ...بخوابمو ...بخوابم.....


یه جمله کلیشه ای هم تقدیم کنم:

و به هیچی فکر نکنم...هیچی




مریــــ ـــــم