از حالا به پراید توهین کنید ناراحت می‌شم!

رئیسم خیلی آدم انگیزشیِ هست. کتابخونه‌اش پر از کتابای اون کچله، اون خوشگله و اون چاقه است. هی به من می‌گفت مریم جون تصویرسازی کن و خودتو تو ماشینت ببین. جونم براتون بگه عید ۹۸ بعد از دو سال تسلیم شدم و شروع کردم به تصویر سازی. خودم رو توی مزدا۳، ماشین مورد علاقه‌ام می‌دیدم و مثل اسب کار می‌کردم. بعد از یه مدت بهم گفت ماشینت چه رنگیه؟ خلاصه میون اون همه رنگ نایس مزدا۳ مشکی رو انتخاب کردم. عید ۹۸ تو دفترم نوشتم ۹۸ رو سال ماشین نام‌گذاری می‌کنم. بله دوستان ماشین خریدم. نه اسفند ۹۸ بلکه اردیبهشت ۹۹. نه مزدا‌۳ مشکی بلکه زشت ترین نوع پراید این قبر‌متحرک. بنابراین هرچی کتاب انگیزشی تو کتابخونه تون دارید آتیش بزنید و تف کنید به حرکت من و پولاتونو بردارید و برید از ایران، این بیشه‌‌ی کفتاران، این مهد دزدان.

*
دیگه آزادتون‌ می‌ذارم منو نگیرید. چونکه اگه جونم برای خودم مهم بود پراید نمی‌گرفتم که.(به یاد اون جکه)

*
به بابام میگم:
عادت ندارم بوق روی فرمون باشه
_پرایده دیگه
+چرا درش صدا میده؟
_پرایده دیگه
+چرا تکیه میدم بهش احساس میکنم داره چپ میشه
-پرایده دیگه
+چرا فاطی قلنبست؟
_پرایده دیگه
+چی؟
_پرایده دیگه
+کجا؟
_پرایده دیگه
+چگونه؟
_پرایده دیگه
وا بده مرد من.


و در آخر مرثیه را اینچنین تمام میکنم؛
مریم که همه عمر فحش میدادی به پراید
دیدی که چگونه پراید گرفتی؟!

؟

نظر شما چیه؟!

یک مسلمون معتقد!

پارسال مثل این روزا اولین کاری که کردم کندن موهای دماغم بود. منظورم همکارم یا طبقه شیشی‌ها یا حتی پسره‌ی چندش سوپرمارکتی نیست. از همونا که واقعا تو دماغ زندگی میکنن حرف میزنم. موی واقعی. این کارو کردم و حتی نمیدونم چرا. ولی فهمیدم یه دماغ هم میتونه به اون صافی و نرمی باشه. بنظرم دیگه کافیه. حالا میتونین دماغ و سوراخش رو از تصورتون بزنید کنار.
دومین کار راضی کردن مامانم بود برای کاری که به شدت مخالفش بود. زمان خوبی برای پست و استوری گذاشتن و نالیدن از جنسیت و ایران و ایرانی و تهش هم فحش دادن به ترامپ بود. که متاسفانه مثل خیلی از فرصت های زندگیم قدر ندونستم، مثل اون روزایی که بینم رو عمل کرده بودم و مامانم ۲ ماه باهام واقعا مهربون بود و میتونستم هر روز چیپس درخواست کنم یا روزی که مهندس رو تنها تو آسانسور دیدم و جای خوابوندن وسط پاش خیلی روشن‌فکرانه و شبه احمقانه بهش لبخند زدم. بگذریم. باور کنید راضی کردن مامانم برام از هرکاری سخت‌تره. از پاک کردن ۱۰ کیلو سبزی آش، از شستن دستشویی با مسواک، از ۲۴ ساعت کامل نگه‌داری از دوتا بچه‌ی کوچولوی بامزه‌ی زبون‌نفهم حتی. یک هفته تمام با مامانم جنگیدم که مادر‌من قرار نیست ۲ روز برم و بیام و برات نوه آورده باشم. حتی اگه بر اساس علم‌ پزشکی هم این کار شدنی باشه من یه مسلمون معتقدم و یه مسلمون معتقد که از این کارا نمیکنه. بله ۲ روز. من برای ۲ روز نبودن چه خون‌دلها‌ خوردم. تمام هدفم هم رونق بخشیدن به اجاق کتاب بود. فقط برای اینکه چرخ کتاب بچرخه ۱۰۰۰ تا دروغ سر هم کردم و هزاروخردی کیلومتر رو با ۵ تا آدم وحشتناک تو یه کوپه گذروندم. چرا سایت علی بابا نباید اینقدر شعور داشته باشه که منو با ۳ تا عزب تو یه کوپه نندازه؟ باید یادم باشه اگه ۲ هزار سال دیگه باز ده‌ها هزاران دروغ به مامانم گفتم و راهی دیاری شدم تیک کوپه خواهران رو صد باره چک کنم.
راستش کار رو خیلی تمیز در آوردم
به مامانم دروغ گفتم
به خواهرم راستش رو گفتم
به مامانم دوباره دورغ گفتم که به خواهرم دروغ گفتم.
و به خواهرم گفتم به تو راستش رو گفتم و به مامان دروغ گفتم و از هر دونفر خواستم به روی اون یکی نیاره که راست رو به اون گفتم و اصل قضیه چیه! خوشحالم دو طرف رو راضی نگه داشتم و مجبور نشدم به هر دونفر دروغ‌ بگم. قضیه خیلی پیچیده‌ست. شاید بعدا با رسم شکل براتون توضیح دادم. البته ۱۰۰۰ تا دروغم فقط برای راضی کردن مامانم نبود. پروسه از راضی کردن تا اجازه دادن و رفتن و برگشتن و تمام جزئیات از شام و نهار تا کجا خوابیدن و با کی بودن رو شامل میشد. تو هر کاری خوب نباشم تو پیچوندن آدما استادم و این تواناییم رو مدیون مادرم هستم. میدونم یه مسلمون معتقد این کارارو نمیکنه. تنها شبی که تا ۱۲ نیم شب بیرون بودم و هیچوقت مامانم نفهمید رو همین مسلمون معتقدتون رقم زد. مامانم فکر میکرد دختری که ۲۴ سال از جوونیش رو پای تربیتش گذاشته ۹نیم شب کوکو سبزی با خیارشور سلف دانشگاه تهران رو خورده و ۱۰نیم شب روی یکی از تختای دانشگاه تهران با ملافه ای که تو کوله‌اش گذاشته به خوابی عمیق فرورفته. در واقع ۲نیم شب بعد از کلی شنیدن چیزای خارج از تصور مامانم و حتی خودم بدون باز کردن تای ملافه روی تخت دوست دبیرستانم که مامانم به خونش تشنه است (اگه بفهمه منم اونجا بودم به خون منم تشنه میشه) توی یک خوابگاه آزاد ولی نزدیک واقعا نزدیکِ دانشگاه تهران ولو شدم. تو راه برگشت تمام شب خودم رو آماده کرده بودم تا طبق معمول زهرمارم کنه و پشیمون از رفتن. اما خیلی خوب برخورد کرد و واقعا ازش توقع نداشتم. احساس میکنم اینجارو کوتاهی کرد تو گیر دادن بهم. اگه نذاشته بود این مسلمون معتقدش تنها زندگی کنه و ور دل خودش نگهش داشته بود حتما این قسمت جذاب از مادرانگیش رو از دست نمیداد. خب دیگه بد آموزی بسه و بحث رو همینجا جمع‌میکنم؛ اگه دوست دارید کاری رو که خیلی دوست دارید انجام بدید
فقط انجامش بدید
مامانتون و هر آدم دیگه ای رو که باید بپیچونید
بپیچونید
چه یه مسلمون معتقد باشید
چه نباشید
به من اعتماد کنید.

من و دورکاری!

 هنوز خونه‌ام و خوشبختانه زنده هم هستم. مامانم خیلی تلاش کرد چندتا از جونامو کم کنه ولی به یاری هندزفری و خدا موفق نبود. تو انباری خونه، وسط مهمون خونه، تو رختخوابم و کلا هر جایی که دسترسی مامانم کمتر باشه دورکاری می‌کنم. از رئیس همیشگی و اولم خواستم پروژه‌ی در خدمت خانه و خانواده بودن رو برای چهارساعت در روز کنسل کنه و بذاره پای مرخصی ساعتی تا کار رئیس دومم رو راه بندازم و اول سال جدیدی کمی نون در بیارم. رئیس همیشگیم خیلی خوش باوره. دورکاری بهانه خوبیه برای شنیدن صدای علی بندری و خوندن کتاب و مجله و فکرکردن به امید. هم امید واقعی و هم امید داداش وجیهه. نزدیک ۴۰ روزه اینجام و تا الان ۲ تا کرایه دادم. آش نخورده و دهن سوخته منم، من. وضعیت الانم میتونه یه سوژه باشه برای بچه‌های صدا و سیما تا یه پویش خوشگل از توش در بیارن. واقعا مستعد داشتن کمپین هستم.
کمک کنید تا مریم دریده نشود.
یا
همه باهم در کنار مریم.
یا
نگذاریم شاشیده شود در زندگی‌اش!
البته یه مدت طول کشید تا مامانم سینی سبزی به دست نیاد بشینه کنارم و در دورکاری ساختگیم خلل ایجاد کنه. حالا دیگه با بشقاب میوه میاد روبه روم میشنه و باهم میوه میخوریم و از عمه ی ضحاکم میشنوم. تو همین دورکاریا بهم فهموند اینکه هرچند سال یک بار زنگ میزنه و میگه"عمه(با کش و تاکید بخوانید)دلم برات تنگ شده" در واقعا نقشه‌شه تا به دامم‌ بندازه و مغزمو بده مارهای روی شونه‌اش بخورن. من الان دایره المعارف چگونه یک عمه ی خونوار بسازیم هستم. تمام گذشته رو شخم زدیم و تمام اتفاقا ۸۰۰ سال پیش رو گوش دادم. فهمیدم پدربزرگ پدریم، مادربزرگ مادریم رو دوست داشته ولی دایی رجایی راضی نبوده. یا مثلا دیشب مامانم یادش اومده بود ۲ قرن پیش بابام باعث شد استعفا بده، بابام انگشترشو گم کرد، بابام اون زمین رو نخرید، بابام اون حرف رو زد و اصلا بابام اومد گرفتتش. من واقعا مجبورم دورکاری رو بهانه‌ کنم در غیر اینصورت مجبورم گناه‌های بیشتری از عمه‌ام پاک کنم و گناه های بیشتری به رزومه مادرم اضافه کنم. من خیلی ناراحت میشم‌ مامانم وسط دور کاری بیدارم میکنه میگه بیا سبزی پاک کن. خب نکن مادرمن. بذار خونه همون جایی باشه که در هر شرایطی بهش پناه میاریم. نذار به دام درنده‌های اون بیرون بیوفتم. کاری‌ نکن وقتی به خونه فکر میکنم یه عالمه عمه و ظرف کثیف بیاد جلو چشام. ۸ صبح نیا بالا سرمن که پاشو مگه نباید کار کنی؟
حالا من هر چقدر نماز بخونم یا روزه بگیرم با این حرفایی که پشت سر عمه‌ام و مامانم میزنم قهرخدا میگیرتم. میدونم. یه روزی بچه‌ی داداشم اگه نره جایی و چیزی هم نگه یا ننویسه بچه‌ی خودم اسممو تو گوشیش سیو میکنه "سلیطه" و انتقام این‌ پست رو میگیره.

پ.ن: درجهت تلطیف چهره‌ی مادر عزیزم باید بگم در اولین روز عید مخم رو زد و مجبورم کرد به عمه‌هام تبریک بگم. که در روز دوم عید مقاومتم شکست و زنگ زدم.

بازمانده ۹۸ و چندی خواب!

ما در سال ۹۸ بود که توانستیم در اولین مهمانی خانوادگی ظرف نشوییم. در واقع این تاریخ، تاریخ مهمی‌ست در زندگی مجری ما. یلدای ۹۸ تنها یلدا و تنها مهمانی خانوادگی ای بود در ۲۵ سال اخیر مثل گاری از ما کار نکشیدند و ما خدا را بخاطر این موهبت بزرگ شکرگزاریم. ولله.
یکی از مهم‌ترین اتفاقات ۹۸ بود که هم من و هم عارفه یادمون رفت( میتونیم دستاورد بدونیمش).

*

دیگه زحمت کشیدید تا اینجا‌ اومدید، حیفم‌ اومد‌ چندتا از خواب‌هام رو تعریف نکنم. یه چندتا خواب با کیفیت فول اچ دی و رنگی براتون آوردم.


۱) پنج شب پیش با نامزدم که خیلی هم بی اعصاب، خشن ، مغرور و از خود راضی بود تو یک بالون بودیم، اصرار داشت نگم بالون و بگم هواگرد(فکرکنم کمی بیشتر از زیاد فریدالدین حدادعادل بود) ازاونجایی که خیلی گستاخ هم بود دعوامون شد و روی میدون آزادی کرمان فرود اومدیم. یه لباس دکُلته زرد رنگ پوشیده بودم، چون خیلی برام مهمه موهام همیشه پوشیده باشه پریدم تو یکی از پاساژها و یه روسری سبز سرم کردم(دیگه تصورش با خودتون) خوشم میاد فقط هم مو برام مهم بود. بگذریم، یهو متوجه شدیم شهر به دست داعش افتاده، با سرعت نور بالون رو دوباره بلند کردیم و این بار افغانستان فرود اومدیم. قشنگ شیر تو شیر بود.شبیه طاووس شده بودم تو خوابم.


۲) دیشب شاید کمی هرمانیون بودم. از هری مواظبت میکردم و تند تند چوبم رو تکون میدادم و مرگخوارهارو آش و لاش میکردم. تو قطار بودیم به سمت هاگوارتز که برای نماز پیاده شدیم. هری در به در دنبال وضو خونه بود و خب مرگخوارها وضو خونه رو از دید ما ناپدید کرده بودن که از قطار جا بمونیم. من و هری تو کوچه ها دنبال وضو خونه میگشتیم و رون هم دنبال یه مغازه که نون خامه ای ترش داشته باشه. تمام طول خواب استرس داشتم نمازم قضاشه. که در آخر هم من از خودگذشتی کردم و با مرگخوارها مبارزه میکردم و هری نماز میخوند.‌ قسمت عجیب یه سکانسی بود که عکس های خونوادگیمون دست هری بود. مادرجانم، دخترخالم، بچگی‌های خودم، خاله وسطیم، بابابزرگم.


۳) چهار شب پیش پرنده شده بودم. فکرکنم کلاغ بودم. اونی که بهم پرواز یاد میداد همش میگفت بپر. از این بالکن بپر به اون بالکن. یهو وسط تمرینام یه جوون خوشتیپ وارد صحنه شد و تشویقم کرد پرواز کنم و پرواز هم کردم. بااینکه میدونستم کلاغم و تو خواب، باز روی طرف کراش زدم. آخه خیلی مربی قشنگی بود. قشنگ‌تر از اون پرواز بود.


۴) سه شب پیش خواب دیدم بابام شاه شده و من پرنسس. اینو مطمئنم تحت تاثیر مستندی بودم که از دایانا عروس ملکه انگلیس و ثریا زن ممدرضا دیده بودم. قشنگ دایانایی شده بودم برای خودم. فقط لباس پوشیدنم به سبک سارا و فلیسیتی بود. ولی محبوب، دوسداشتنی، زیبا، گل. تازه برای خودم یه کاخ داشتم و خیلی خوشحال بودم که نباید اجاره خونه بدم.

آنچه در ۹۸ گذشت...

یکُم: تنهای تنها، مرغی در میان آب‌ها رفتم سفر. اولین سفر مجردیم در اردیبهشت سال ۹۸ بود.

 

دوم: تصمیم گرفتم کوهنوردی رو حرفه ای شروع کنم و بلاخره ۱۰ تیر ماه زدم به دل کوه.

 

سوم: مهندس(معرف حضورتون هست) تو جف چشای خمارِ عسلیم نگاه کرد و گفت ازم خوشش میاد، حس خوبی بهش میدم، روزی که من رو میبینه حالش خیلی خوبه و کلی شعر دیگه. ازم درخواست کرد برم بیرون و ببینمش. بعد از مشورت گرفتن از خواهرم، مامانم، عارفه، معین،‌ مرجان، هانیه :)))) تصمیم بر این شد برم ببینمش و خب آقا نیومدن و کلا بیایین بهش فکر نکنیم ادامه‌ش‌ چی شد.

 

چهارم: بچه ی زهره به دنیا اومد و قاطعانه تصمیم گرفتم بچه نداشته باشم هیچوقت. :))

 


پنجم: سر جابه‌جایی خونه خیلی زجر کشیدم. کلی خونه دیدم، کلی تحقیر شدم، کلی گریه کردم، کلی فحش دادم و درانتها در بدترین خونه چندسال اخیر سُکنا گزیدم.

 

ششم:چندین دفعه تو برف و بارون تنها از شرکت تا خونه پیاده رفتم. (حدود ۴ ساعت پیاده روی) 

 

هفتم: فاطمه دوستم عروس شد و من بیش از پیش خداروشکر کردم این مهندسه نیمد منو ببینه و بهم بگه بیا بامن ازدواج کن و منم خر شم و برم باهاش ازدواج کنم و بعد دهن دوستام رو سرویس کنم و از این مشاور به اون مشاور برم.(وقتی طرف شوهرت نباشه با۴تا فحش قضیه حل میشه.)

 

هشتم: بابام‌ چند ماه پیش جاده شلوغ و پر از پیچ و گدار رو داد من برونم. گفت ترست بریزه برای وقتایی که تنهایی و میخوای بیای و بری(قشنگ‌ امیدشون رو ازدست دادن برای عروس کردن من) و واقعا هم ترسم ریخت.

 

نهم: تا نزدیکای مرگ‌ رفتم و یه تاچ کردم برگشتم‌ عقب. از خدا برگشته هستم. 


دهم: هی پیشنهاد کاری بهم شد، هی پیشنهاد کاری شد :))) من هی پیشنهاد کاری دریافت میکردم و هی قدم‌ بلندتر میشد. هی، هی ها.

 

یازدهم: در تمام طول ۲۵ سال زندگیم فقط امسال بود که پول قرض دادم و تقریبا سال پر از پولی برام بود. ممکنه الان برای عارفه سوال پیش بیاد پس چرا هی ازش پول قرض میگرفتم؟ باید بگم چون بلد نیستم دخل و خرجم رو یکی کنم.

 

دوازدهم: بعد از ۴ سال دل از موهام کندم و کچل کردم. آبشار طلاییم رو ریختم پایین. 

 

سیزدهم: گریه کردم.

 

چهاردهم: خندیدم‌.

 

*دیگه ببخشید اتفاقات ۹۸ از هیجان کافی برخوردار نبود و با کشتی سفر نکردم و عروس ملکه انگلیس نشدم. توانم در همین حد بود. ولی قول میدم ۹۹ یه کم جربزه نشون بدم و عاشق شم.
*اگه عکس ها تکراری بودن، به تکرای نبودن خودم ببخشید.

 

       ۱     ۲     ۳     ۴   . . .   ۴۹     ۵۰