دعوت شدگانیم به چالش!


                           




در واقع زندگی شخصی و اجتماعی من تحت شعاع وجود ایناست

ینی زیست من در روی کره زمین به اینا بستگی داره

سراون لپ تاپه چه دعواها که نشده چه خون ها که برزمین جاری نشده و چه یقه ها که دریده نشده

و هنوزم که هنوزه بعد گذشته سالها نتونسته اعلام استقلال کنه،ـ

اون تسبیح ام البنین هم که میبینید تابستون گذشته یه روز تو قم از داداش وسطی یه کش رفتم و از اون روز به بعد شد جز وسایل شخصی من که احساس تعلق عجیبی بهش میکنم،

اونم گیره موهامه که عاشقانه دوسش دارم و سال ۹۳ ۵هزارتمن از خیابون پشت بازار امام رضا با پول خودم خریدمش(با۵هزازتمن اون موقع میشد ۳تا ساندویچ فلافل خرید)وچه شب ها که با یادش خوابیدم و چه صبحها که به شوق دیدارش چشم باز کردم ،

درتمام طول زندگیم علاقه خاصی به جامدادی داشتم و تصویری که از اخرین جامدادی دارم که باهاش حال میکردم برمیگرده به ۴دبستانم که ۲طبقه بود،تمام سال چهارمم به تمیز کردن این جامدادی گذشت هیچوقتم درش درست بسته نمیشد،

و همینطور محتویات داخل جامدادی :اتود ،مداد،پاک کن،خودکار رنگی (که همیشه دوس داشتم ۲۴رنگشو داشته باشم اما هیچوقت از ۵تارنگ تجاور نکرد )از مغازه های مورد علاقه ای که میرم توش و نمیخوام بیام بیرون بعد ترشی فروشی لوازم تحریرهاست

و در اخر رونمایی میشود از یارو یاورام ،پر کننده ی تنهایی هام ، حال خوب کنام و تموم کننده ی پولام 

وسایل نقاشیم

که همشونو نتونستم جا بدم

فقط محبوب ترین هاشو گذاشتم 

پالتمم ۴هفتست کثیفه

یه مسلمون پیدا نمیشه تمیزش کنه؟؟

راستی اون تیله رو یادم رفت،از شامپو گلرنگ خواهر زادم برش داشتم،خیلی نامحسوس چونکه نباید میفهمید!!!

از اونجایی که من خیلی کودکی نباتی داشتم 

میتونم بگم تنهاقسمت هیجان انگیزش بازی با همین تیله ها بود

البته هیچوقت بخاطر وسواس مامانم نتونستم لذت بازی خاکیشو بچشم

اینکه یه داداش تیله باز داشته باشی کمک میکنه ک توهم دلت بخواد پا به پاش بری

اماخب همونجور ک گفتم به دلیل کودکی نباتی هیچوقت تیله مختص به خودم نداشتم اگه هم داشتم زشت ترین و بی ریخت ترینش بوده که همیشه خدا غربو با شرق جنوبو با شمال اشتباه میگرفته

خلاصه که از تو شامپوش ۳تا برداشتم که در حال حاضر یکیش مونده برام 

اونارو مجبورم کرد پس بدم ب خودش تازه فکرمیکنه این یکی گم شده والا اینم میگرفت بسکه به من علاقه داره

:)

یه عینک هم دارم که در واقع زیست من بیشتر از همه به اون بستگی داره

یه جورایی چش ماست

:)

بعدا نوشت:

رااااااستیییییی کرم!!!کرم مرطوب کننده!

ینی وااقعااا من بدون کرم مرطوب کننده میمیرم

زندگی را از من بگیرید کرم مرطوب کننده را نه!

تاره داره خیلی چیزا یادم میاد

مثلا خیلی از خوراکی ها که من بدونشون میمیرم!!

بنظرم باید یه چالش مختص به خوراکی ها راه بندازن

:)

غمی

این غم انگیز ترین حالت غمگین شدنست...

اخرین باری که غمو با تمام وجودم حس کردم و فهمیدم زندگی میتونه چقدد تلخ باشه

به نامردی دنیا پی بردم و حتی دیگه گفتن گور بابای دنیا هم ارومم نکرد

وقتی که زل زدم تو چشای داداشم و غمو تو چشای اونم دیدم شاید برای بار دوم بود که چشای خوشگلش پر از غم میشد (اولین بار فوت داییم بود)

وقتی که حتی دلداری های مامانمم ارومم نمیکرد

وقتی که حس کردم قسمتی از وجودم شکست و رفت...و نمیتونستم هیییچ کاری کنم

وقتی که از تهههه دلم ارزو کردم زمان برگرده عقب و بتونم جلوی این اتفاقا بگیرم

دیشب بود

ساعتای 12نیم

وقتی که محمد باقر تشنش شد و رفت سر یخچال تا اب بخوره اما نمییدونم چه طوری درو باز کرد که شیشه شربت البالو افتاااد وسط اشپزخونه و نیستو نابود شد.دوتاییمون به مدت 2دقیقه فقط به شربتی نگاه میکردیم که در میان خرده شیشه ها راه خودشو داشت پیدا میکردو میرفت....

شدت فاجعه اینقد عمیق بود که حتی نتونستم یه فحش نثارش کنم!

من دیگه بعد دیشب اون ادم سابق نشدم!


البالو خوراش دردمو میفهمن

:|

.

پ.ن:نتیجه اخلاقی :اون که شربت البالو بود راهشو پیدا کردو رفت،دیگه واقعا وقتشه ماهم راهمونو پیدا کنیم

:|

به پایان امد این دفتر...

فردا اخرین امتحان کارشناسیمِ

این ترم کلهم  ترم بی خودی بود، چرا که همه ی رفیقام فارغ التحصیل شده بودن و تنهاا یک رفیق باادب با شخصیت اروم متمدن برام مونده بود.از اون رفیقا که اگه حرف بی ادبی جلوش بزنی دلت میخواد فلفل بربزی تو دهن خودت

حالا نه اینکه چون وجیهه فقط مونده بود ترم بی خودی بود اتفاقا بخوام از نظر وجود وجیهه به قضیه نگاه کنم خیلی هم با خود بود.عصن روایت داریم دوستی که بانک ادم به حساب بیاد گلی ست از گلهای بهشت :)

عوامل موثر در بی خود بودن این ترم رو میتوان یک:فقط یک روز در هفته کلاس داشتن . دو:فراق یاران .سه:ساعات نامناسب کلاسها. چهار:مکان نامناسب کلاسها. پنج:کلاس داشتن با یک موووشت 93یی :/ (که هم من از اونها بیزار بودم وهم اونها از من)این همه تنفر بی سابقست ،برشمورد.

و وجود دختر خاله ، رفیق پولدار و استاد ایرانمنش و استاد توحیدی تا حدودی تسکین غم ترم 8 بود.

سال اولی که وارد دانشگاه شدم هیچ هدفی نداشتم،فقط شوق دیدن محیط دانشگاه بود که منو کشوند اونجا.الان که به چهار سال پیش فکر میکنم پیش خودم میگم شاید اگه برگردم به اون روزا هیچوقت این رشته رو انتخاب نمیکردم اگه هم انتخاب مبکردم خیلی بیشتر درس میخوندم خیلی بیشتر میخندیدم خیلی بیشتر سعی میکردم بهم خوش بگذره خیلی بیشتر سعی میکردم با استادام رفیق شم خیلی بیشتر سعی میکردم برم بوفه و خیلی کارارو نمیکردم و جلوی بعضی از اتفاقارو هم میگرفتم

و الانم که سال اخرم همچنان یه موجود بی هدفم که دارم به زندگی نباتیم هر روز میخندمو و سعیی در تغییرشم نمیکنم


این جکه که میگه تنها فایده رفتن به دانشگاه برای دخترا اینه که ارایشگر خوبی میشن 

برا من یکی همینم نداشت

ولله


باشد که رستگار شوم!


دس دس نکنید!

هاجر میگفت:


اگ باید از یه جایی برید ،دست دست نکنید.

خودتونم گول نزنید.ادم که نمیتونه تو یه مسیر بین راهی اقامت طولانی کنه.

مطمئن باش اتفاقای بهتر و روزهای روشن تری میان.پس شک نکن که راه رفتنی رو باید رفت و در بستنی رو باید لیس زد.



:)

توصیه بهداشتی:هر روز تو اینه زل بزنین به خودتون و بگین 

ته این راه روشن هست

منم مثل تــــــــو میدونم

واسه کندن از این برزخ، گریزی غیر دنیا نیست

منم مثل تــــــــو میدونم

ته این جاده سرسبزه

گفت...

گفت ای موسی ز من می جو پناه

با دهانی که نکردی تو گناه

گفت موسی من ندارم آن دهان

گفت مارا از دهان غیر خوان


من با زبان شما گناه نکردم و شما با زبان من گناه نکردید....معامله پر سودیست اگر دو طرفه باشد.

#التماس_دعا


با غم انگیز ترین حالت امتحان دادن چه کنم؟

با شکمی خالی ،اندیشه ای خالی تر ، چشمانی اشک بار  و کتابی که هنوز تموم نشده اما امیدوار به فضل پروردگار عزیزترازجانم میرم سرجلسه امتحان....باشد که استاد توحیدی عزیزِدوسداشتنی به لطف اون ۲۰ که از انقلابش گرفتم ،تلاشهای مجاهدانه منو در راه کسبِ علم و دانش پاس بدارد و این ترم به دلیل مصادف شدن امتحانات با ماه رمضان مساعد نبودن شرایط اب هوایی و با احتساب به اینکه نامبرده الان کارمند این مملکت است و همچنین دانشجوی ترم اخری ۴واحدیه بیچاره ای که همانا اگه از این درس نمره مقبولی  نگیرد ،فاتحه معدلمش خوندست 

نهایت مساعدت را در حق این بنده علم جو به کار ببندد.

باشد که رستگار شوید.

       ۱     ۲     ۳   . . .   ۴۸     ۴۹     ۵۰