خورشید شب

لباسها دل ندارند!

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۲۸ ب.ظ


داشتن ۳تا داداش این اجازه رو به من نداد تا کودکی دخترونه ای داشته باشم

وقتی هم که وسطیشون باشی میشی همبازیشون و ناخوداگاه رفتارای پسرونه ازت سرمیزنه

و اونوقته که بزرگترین حسرتت میشه داشتن یه عکس با لباسای گل گلی دخترونه

عکس زیادی از اون دوران ندارم اما همون۲/۳تاعکس هم در نهایت پسرونه بودن گرفته شدن

اولین لباس واقعا دخترونه ای که یادم میاد برمیگرده به مراسم عروسی خالم که فکرمیکنم اولای دبستان بودم

یه سارافون نسکافه ای ساده که چندتا گل قهوه ای دور یقش داشت 

با یه زیرسارافونی شیری

اونموقع یه لباس رویایی برام بود

یادمه حتی زمانی که برام کوتاه شده بود بازهم اصرار به پوشیدنش داشتم

این اولین لباسی بود که عاشقش شده بودم

*

 یه تیشرت نارنجی داشتم که عکس یه سگ روش بود(فکرکنم یه شخصیت کارتونی بود)یادمه سرانجام خوشی نداشت

اینقد پوشیده بودمش که سوراخ سوراخ شده بود اما حاضرنبودم بندازمش دور

ته کمدم نگهش داشته بودم

بهش سرنمیزدم ولی پیش خودم میگفتم جاش امنه

تایه روز مامانمو درحال دستمال کشیدن دیدم با یه پارچه نارنجی خوشرنگ

واقعا ناراحت شدم

حتی میتونم بگم قلبم شکست

هنوز تلخی اون صحنه رو یادمه

**

مامانم اینا که رفتن مکه من راهنمایی بودم

ازمیون همه سوغاتی هام یه بلوز شلوارصورتی رنگ بود که دوباره عشق به لباسو در من برانگیخت بعد تیشرت نارنجیم

یه شلوار کوتاه صورتی پررنگ بود که سرهردوتاپاچش دوتا گل صورتی خوش رنگ تر دست دوزی شده بود

یه تیشرت ملایم صورتی داشت که یه پیراهن استین کوتاه مردونه مانندی میومد روش رنگش یه چیزی بین تیشرت و شلوارش بود با دکمه های بلوری صورتی

یه برچسب گل هم روی تیشرته بود

نمیدونین چه حلوای قندی بود!

همون اولا تیشرتشو هیچوقت نتونستم بپوشم

اما شلوار و پیراهن روش و تا تونستم هی پوشدم و پوشیدم ....

شلوارشو که برام شلوارک شده بود و تا همین سه سال پیش میپوشیدم

یادم نیست سرچی اما یادمه که با داداش اخریه به سمت درخونه یورش بردیم همزمان

اون برای اینکه خودش زودتربرسه یقه ی پیراهنمو  از پشت گرفت و کشید

هیچی دیگه تا پایین جر خورد و اونم به تاریخ پیوست

بعد این لباسم دیگه هیچوقت عاشق هیچ لباسی نشدم!

هرسه دفعه که عاشق لباسام شدم به طرز عجیبی خودمو وابسته به اونا میدونستم

اون موقع ها هنوز نمیفهمیدم لباسا مث ما ادما دل ندارن،وابسته نمیشن،براشون مهم نیست اصلا کی میپوشدشون،فقط براشون مهمه پوشیده بشن

بعضی وقتا فکرمیکردم چطور دلشون اومد با اون همه خاطره و عکسی که باهم داشتیم اینقد راحت برن

انگار یه طرفه بود


قصه ی لباسای من شبیه قصه ی بعضی ادماست

  • موافقین ۶ مخالفین ۱
  • يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۲۸ ب.ظ
  • مریــــ ـــــم

نظرات  (۲۰)

  • دل‌آرام محمودی
  • من یه زمانی یه سایتی داشتم تو حوزه‌ی مد و لباس که فیلتر شد، حال نداشتم برم دنبال کارهاش در نتیجه پروژه‌ش ناتمام بسته شد. وگرنه می‌تونستم به عنوان مشتری وفادار تور ت کنم :دی
    پاسخ:
    :))
    حیف شد
    خوب بود دوست عزیز.
    پاسخ:
    :)
    چه جالب نوشتید ! خانم ها واقعا با احساس هستند !
    پاسخ:
    ما ساده از کنار چیزی رد نمیشیم
    حالا میخواد هرچی باشه!
    :)
  • آقای سر به هوا
  • لباس!
    در مورد لباس ها تا حالا فکر نکردم

    حرفی نیست
    پاسخ:
    ازحلا فکرکن
    :)
  • علیـ ــر ضــا
  • 😂😂😂 چقدر پسرونه شیک‌‌ ومجلسی 
    ما هم از این داستان ها داشتیم منتها از ما دیگه خاصتر بود دختریم وسط نمی پلکید ! 😂😂 
    بعدا یکی از این افسانه هارو تو وب درج بنمایم 
    پاسخ:
    بنما
    :)
  • مهیار حریری
  • جالبه !
    من تاحالا این شدت از علاقه به لباسی خاص رو تجربه نکردم
    ولی بودن لباسایی که کهنه شدنشون ناخرسندم کرد

    پاسخ:
    شدت علاقه ی شما به ریشه
    ما به لباس
    :)
    گاهی وقتا با خودم می گم کاش مامانم لباسای بچگیمو نگه می داشت! :| 

    جالب نوشتی! :)
    پاسخ:
    من دارم چندتاشو
    اینقدددم زشتو بدرنگن 
    :)
  • من الله التوفیق
  • لباس ...

    جالب توصیف کردی ...
    پاسخ:
    :)
    وای مریم چه حس خوبی داد
    پاسخ:
    جدی؟
    :))
  • علیرضا امیدیان نسب
  • برام جالب بود واقعا
    کاش دوران بچگیمون تمدم نمیشد
    پاسخ:
    :)
  • من الله التوفیق
  • منم یه عکس از بچگی هام، حدودا یه سال و نیم ، دارم که مادرم عزیزم یه لباس صورتی گل دار دخترونه به من پوشونده ...

    نمی‌دونم دختر زیاد دوس داشته یا لباس رو می‌خواسته استفاده کنه !!! که البته اون لباس رو هنوز هم داره و به داداشام هم پوشونده و عکس گرفته ولی خدا قسمت نکرد به صاحب حقیقی اون برسه ، یعنی متاسفانه ما از داشتن خواهر محروم شدیم.
    پاسخ:
    وااای
    :)))
    الهییی دلشون دختر میخواسته
    لباسرو نگهش دار تن دخترخودت بکن  بعد یه عکس بگیر مامانتو به ارزوشون برسون
    :)
    من که دختر نیستم الان میخوام لباس صورتی دخترونه بپوشم :/

    +شااید دل دارن از کجا معلوم...
    پاسخ:
    الان میخوای لباس صورتی دخترونه بپوشی؟؟؟
    :)


    _نمیدونم...شاید...
    ای جووونممم خیلی قشنگ نوشته بودی .....
    منم همینطور بودم، وااایی تمموم خاطراتمم زنده شد:)))
    مرسی مریم جونم

    پاسخ:
    :))
    مریم از دیدن شدت ذوق زدگی نفس دچار ذوق مرگی میشود
    :)
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • کلا درمورد لباس هیچوقت تو زندگیم نظری نداشتم.
    پاسخ:
    حتی زمانی ازدواج کردی؟
    اگه یه روز ببینمت قول میدم برات یه پیرهن گل گلی دخترونه هدیه بدم :)
    عجب دل پُری داری...
    معلومه که برات خیلی مهم بوده که همش یادته..
    پاسخ:
    :))))
    حتی فکرکردن بهش هیجان انگیزه!

    توهم اگه همش لباسای پسرونه تنت میکردن داشتن یه لباس دخترونه برات مهم میشد
    :)
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • حتی وقتی ازدواج کردم.
    پاسخ:
    عجیبه
    :))
    عوضش همیشه موهام پسرونه بود. جدیدا بلند نگه میدارم.
    پاسخ:
    منم 
    :)اما خب من مو کوتاهو دوس دارم و داشتم
    اومدم پیشت کلی لباس گلگلی میارم برااات😍
    پاسخ:
    :))
    خوشومدی فاطمه جااااانمممم
    ای جانم چقد قشنگ نوشتی :)
    منم مث تو یکم طول کشید بفهمم من می تونم با داداشم فرق داشته باشم
    پاسخ:
    قوربون شوما
    :)
    خوبیه مااینه که هم طعم پسربودنو چشیدیم هم دختر بودنو
    :))
    من به یه خرگوش عروسکی دل بسته بودم. دندونای عروسک نارنجی شده بود از بس بهش آبگوشت داده بودم! شب و روز با هم بودیم. حتی حمام!

    آخر پدرم بردن انداختنش سطل آشغال! و به این رابطه نا مقبول پایان دادن!
    پاسخ:
    :))))
    شما چقد لطیف
    باباتون چقد خشن!!!

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی