خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

الهی همتون باهم پیر شین

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۵۴ ب.ظ

زن دایی مامانم بهم گفت الهی پیر شی دختر

کوچیک بودم

شاید ۷سال داشتم

ناراحت شدم

پیش خودم گفتم این چه دعایی دیگه

داییم که تو سن۳۱سالگی مرد فهمیدم،زیادم دعای بدی نیست،اتفاقا ته دعاهای خوبه

خواهرم اون هفته درجواب دوستش که پرسیده بود آتنا بزرگ شده گفته اره،همینجور که بچه ها بزرگ میشن ماهم پیر میشیم

آتنا شنیده و حالا پیر شدن مامانش شده بزرگ ترین غم

طی چند روز گذشته نزدیک ۱۰ بار نشسته کنارمو با بغض گفته ینی مامانم پیر میشه؟!

حالا من هرچی توضیح بدم که خیلی هم خوبه مامانت پیر شه که باور نمیکنه

هی بگم تو بزرگ میشی خانوم میشی بعد مامانت پیر میشه فایده نداره

میگم منم پیر میشم توهم پیر میشی گریه میکنه و میگه باباجون مگه دخترا پیر میشن؟بابامم توضیح میده بزرگ میشن.مامان میشن ،مامان جون میشن ،بعد پیر میشن

دوباره گریه میکنه میره پیش مامانش میگه مامان شما پیر میشی؟مامانشم مستاصل به ما نگا میکنه

نمیدونه ۲۰سال دیگه بزرگترین آرزوش خلاصه میشه تو همین پیر شدنه

مامانم بهش میگه الهی مامان بابات پیر شن ،نه اینکه پیرشون بکنی

باز گریه میکنه،درسته هیچیش به من نرفته ولی این دم به دم گریه کردنشو از خودم به ارث برده

بچه مامانشو تو همین حالت میخواد

بهش قول دادم تافت بزنم به مامانش تا همینجوری بمونه

۹۷/۰۳/۱۸
مریــــ ـــــم

کامنتدونی  (۳۳)

ای جانم منو یاد خواهرزاده خودم انداخت... دقیقا همین جوری آدمو دچار چالش می‌کنه یه وجبی 😁
جوابِ مریم:)
دقیقا
بعضی وقتا سوالایی میکنه که من با 22سال سن هیچوقت بهشون فکرنکرده بودم
ینی در واقع به مغزمم خطور نکرده بودن
منم بچیام این مشکل رو با مرگ داشتم. اولین بار وقتی فهمیدم همه می‌میرند مدت‌ها از ترسش خوابم نمی‌برد.
جوابِ مریم:)
اصلا اولین رویاروی با مرگ یادم نمیاد
:|
شاید 18سالگی وقتی داییم مرد
همینقد ادم بی خودی بودم
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۴ بهارنارنج :)
چقدر بچگی خوبه:)
جوابِ مریم:)
خدا قسمتت کنه
:)
اصلا ادم با بزرگ شدن بچه ها متوجه بزرگ و بزرگتر شدن خودش میشه..

جوابِ مریم:)
روزگاره دیگه
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۴ علی زیرایی
عالیییی لایک داره ممنون
ای جوووونم ^_^
من بچه بودم به مامان و بابام سپرده‌بودم صبر کنن من که ۱۸سالم شد، پیر شن :|
جوابِ مریم:)
:))))))
اونام صبر کردن؟
وچقدر سخته قانع کردن بچه های کوچیک ....
جوابِ مریم:)
اصلا چیزی به اسم قانع شدن تو وجودشون نیست
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۴ آقای سر به هوا :)
خدا بیامرزه ایشون رو
منم باید یه تافت به خودم بزنم
احساس میکنم این روزها شیرینیم کم شده :/
جوابِ مریم:)
خدا رفتگان شماروهم بیامرزه
شما خونواده ای زرزرواید؟!
من یه بار به زهرا(برادرزاده ام) گفتم: تو بچه مامان بابای منی، منم بچه مامان بابا تو در واقع تو عمه منی چون وقتی تو دنیا اومدی مامان بابات پیر بودن منو تو رو با هم عوض کردن :| طفلی بچه اینقدر گریه کرد صداش گرفت قیافه اش کبود شده بود، با اون سن کمش از خونه زده بود بیرون :| تا یه هفته افسرده شده بود.
الان که دیگه سیزده سالشه بهم میگه: عمه جان خیلی بیشعوری. البته ناگفته نمونه که موقع هایی که ازم عصبیه و دعوامون میشه عمه میگه، در حالت های عادی با اسم صدام میزنه.
جوابِ مریم:)
:)))
بی تربیت
این کارو با بچه نمیکردی تعجب میکردم
پری؟!
این حجم از خباثت چطور در تو مجتمع شده؟ :)))
جوابِ مریم:)
به سختی!
@هلما
خیلی بیشوووری 😂
کرم داشتیا 😑



انگاری این قضیه الهی پیر بشی و اینا کابوس بچگی همه مونه! :|
جوابِ مریم:)
@هلما
موافقم باهاش
:))

یکی باید به این زن دایی های مامانا بفهمونه روی بچه های زیر 9سال به کار نبره این کلمه رو
سارا میرفت مهدکودک معلم دیوونه شون گفته بود همه یه روز میمیرن مامان و باباتون هم یه روز میمیرن، بچه اومده بود خونه و تا چند روز گریه میکرد و غذا نمی‌خورد میگفت شما میخواید منو تنها بذارید، هی به داداشم میگفت بابا اونجا بهتون غذا میدن؟ منم میبرین و از این حرفها؛ هر چی هم باباش میگفت بابا منظورش الان نبوده و ما جایی نمیریم میگفت نه دروغ میگید میخواید برید و منم نمی‌برید و باز گریه میکرد:|

منم بچه بودم کسی میگفت مامانت پیر میشه یا پیر شده گریه میکردم و کلی هم باهاشون دعوا میکردم، هنوزم بدم میاد کسی به مامانم بگه پیر شدی.
جوابِ مریم:)
باید سر تعظیم جلوی شعور این معلم فرود اورد
:|
اون پیر شدنه با این پیرشده فرق میکنه
واقعا باید حواسمون به حرف زدنمون باشه هااا من یکبار اشتباهی یکی از همکارام رو تو مدرسه تکرار کردم که گفت به بچه هات بگو اگه زلزله بیاد و فقط بتونید یکی رو نجات بدید اون یک نفر کیه؟ دیگه اکثر بچه ها گریه کردن. بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم :|
@پری
به جان خودم اینجوری به منم گفته بودی گریپاچ میکردم داغون کردی طفلک رو :///
جوابِ مریم:)
:)))
بچه های این دوره چقد نازنازی شدن
بنظرم دیدن گریه دسته جمعی بچه های لذت بخش باشه
منم بچگی با پیر شدن مشکل داشتم. فکر مییکردم یه جور مرض ناجوره‌‌... وقتیم برام توضیح میدادن فکر میکردم میخوان گولم بزنن :|
خلاصه که بچه ها نمیتونن اینا رو درک کنن...
جوابِ مریم:)
خداروشکر من کلا اون دوره های به هیچی فکرنمیکردم که بخوام دچار یاس فلسفی بشم
سلام
با توجه به عنوان
بقول مادرم خدایا اونقدر پیرم نکن که از دست و پا بیافتم !
اتفاقا با خوندن این پستت یاد یکی از خاطرات شیرین بچگیم افتادم که بدلیل درد شدید پام اون خاطره رو تعریف نمیکنم :)


@
هلما
تو دیگه کی هستی ؟:)))

جوابِ مریم:)
خدا مامانتو رحمت کنه
درد شدید پا چه ربطی به انگشتان دست داره؟
:))

@هلما
بابا تو دیگه کی هستی؟

ازاون تافتی که به فاطمه میزنی بیابه مامان بابای منم بزن لطفا
وبه من
جوابِ مریم:)
میارم برات
:|
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۲۰ میرزا مهدی
تافت؟ :)))))))
دِق دادین بچه رو با این استدلالتون....
ببین بچه از پیر بودن چه تصویر وحشتناکی پسِ ذهنش داره.... خدا لعنتت کنه مریم که انقدر بچه رو حرص میدی...
جوابِ مریم:)
میخوای ژل بزنم؟؟
تصویر تو ذهنش باباپنجعلیه :))
اصلا بچه هایی امروزی به چه جیزایی دقت میکنن ماها بچه بودیم اصلا تو این فازا نبودیم البته بزرگترها اینچیزارو یادشون میدن ولزومی نداره از الان به اینچیزا فکر کنن
جوابِ مریم:)
میدونی بااین حجم اطلاعاتی که دوروبرشونه این حرفا ازشون بعید نیست

پست منسجمی بود.
خیلی روش فکر کرده بودی؟
جوابِ مریم:)
واااای
تویی دچار
:|

نپرس کیه ببین چه داره میگه !
جوابِ مریم:)
قطعا همیشه بهت میگم دچار
:|
میرما :|
جوابِ مریم:)
خونه جدید؟
:دی
@فروزان
باید یه روز هم از خباثت هام بنویسم.

@ محبوب و مریم و آقای دال
بچه رو نباید سوسول بار آوردم، گفتم بعدترها با زندگی راحتتر مواجه شه. :))

@واران
دست شیطونو بستی :))
جوابِ مریم:)
:|
اعوذ و بقیش
مرسی سلامت باشی :)

درد شدید باعث میشه مغز اونجور که دوس داری کار نکنه :)
تمرکز بیشتری میطلبه که ندارم :)



@
هلما
دقیقا همون که گفتی ؛)



جوابِ مریم:)
امیدوارم پات خوب شده باشه
:)
مریم میگم با کامنت من خودت و پست رفتی حاشیه توجه کردی؟!

راستی جان من تو بیست و دو سالته؟!
جوابِ مریم:)
هلما خدابگم چیکارت نکنه
همین چند دقیقه پیش داشتم زیر لب فحشت میدادم
:))))
حالا یه سال پایین بالا که فرقی نداره
اینقدر کیف میده زیرآبی و آروم میزنم نقشه های بقیه رو نقش برآب میکنم. :))
جوابِ مریم:)
تو این کارو نکنی کی این کارو بکنه؟؟
ینی هر روز اون تصور اولم ازت کم کم بیشتر میریزه پایین
:))
هلما@

ادامه بده من ازت حمایت میکنم شدید :)
جوابِ مریم:)
:/
تو حمایت نکنی کی حمایت بکنه
یه بار هم شلوار اتو میزدم بریم عروسی، همین زهرامونم لباس پوشیده و لاک زده و شیک و پیک آماده بود، هی فضولی کرد اتو چیه چطوره چطوری صاف میکنه لباس رو، گفتم گرمه قبول نکرد گفتم دست بزن، چهارتا انگشت دست راستش خیلی مجلسی سوخت :| به زور مامانش رو راضی کرده بود با ما بره عروسی.
جوابِ مریم:)
هلما خیلی بدی
چه جوری دلت اومد
:|
ینی باقر ما با اون همه خباثت ازاینکارا نمیکنه
برو 
برو خودتو اصللاح کن
@مرتضا دِ
فقط بخاطر شما :))
جوابِ مریم:)
:/
با استفاده از امکانات ویرایش بیخیال این قسمت میشم :)
شما هم بیخیال بشین :دی 
مرسی 



+

خوب که هیچ نشده با همین پا باید با یه چمدون گنده خودمو برسونم ترمینال اونم تنهایی :'(
جوابِ مریم:)
چی شد الان؟؟
:|




چیرا اخر!!
ادم برادر برای همین روزا میخواد دیگه
:)
تصور اولت چی بود؟! :)

واقعا دست خودم نبود یه لحظه حس کردم لازمه تجربه اش کنه. :|
جوابِ مریم:)
نمیگم تا از خودت ناامید نشی
:))

من این حرکت تورو محکوم میکنم
ولی همین زهرا خیلی بامرامه دوست روزهای سختمه انصافا :)
جوابِ مریم:)
و عجیبه همینایی که بیشترین صدمه و اذیت از ما میبینن بیشتر به طرفمون کشش دارن
یه جورایی انگار خودشون کرم دارن
:))
الهی نوبتی نشی ننه
جوابِ مریم:)
عجب دعایی بود
مو به تنم سیخ شد

ینی اگه حرف آخرو نمیزدی شک میکردم خودتی:)))
اگه یه روزی این خاطراتتو چاپ کنی خودم پایه ثابت کتاباتم:)
جوابِ مریم:)
با امضا میفرستم برات
:))

در نظربازی ما بیخبران حیرانند!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی