خورشید شب

اختلال شخصیت مرزی

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۴ ق.ظ


اخرین خاطره ای که از خونه تکونی دارم برمیگرده به سوم دبیرستان
یادمه مامانم حسابی غیرتمو به جوش و خروش اورده بود
منم تصمیم گرفتم حرصمو سر سرامیکای اشپزخونمون خالی کردم
به سه روش شستم
یکی سرکه و جوش شیرین
یکی دستمال وایتکس
یکی تی
دوباره همون تی
به سه روش انجام دادم
یکی با تی و فاب شستم
یکی تی اب کشیدم
یکی تی حوله ای خشک کردم
تا بالاخره باخودم کناراومدم سرامیکا لک نداره
در واقع اخرین و اولین بارم بود
اینقد انرژی ازم گرفت که هنوز هم یادش میوفتم کمرم تیر میکشه
اصلا فکر نکنین که مامانم اومد ازم تشکر کرد
جاش برگشت بهم گفت چرا زورخرکی میزنی؟؟
مامانم هیشوقت به اعتقادات من احترام نذاشت
این اعتقاد قلبی منه که زندگی اونقد کوتاهه که ارزش خونه تکونی رو نداره
تمیزکاری در حدی که یه ظرف باشه توش غذا بخوری یه دومتر جا باشه که بتونی بخوابی و یه مسیر که توش حرکت کنی کفایت میکنه
وحتی زندگی بی ارزش تر از اونیه که وقتی میشه هسته خرما رو با پا سر داد زیر مبل خم شی و برش داری
یااینکه وقتی دوباره شب میشه و مجبوری بخوابی چرا باید جامو جمع کنم؟
اما مامانم هیچوقت نخواست به این اعتقادات من احترام بذاره،نه تنها مامانم بلکه هیچکس روش زندگی منو تایید نکرد
تنها کمک موثری که هرسال به مامانم میکنم اعلام وضعیت هوا طی ۱۰ روز آیندست
اسفند ماه همیشه تنها ماهی بود که باعلاقه و عشق میرفتم مدرسه،و بابام مجبور نبود از ۶صبح باهام سروکله بزنه تا ۱۰دقیقه به ۷
هر ظهر که از مدرسه برمیگشتم شاهد کن فیکون شدن یه قسمتی از خونه بودم
اینکه یه جا نباشه بشینی بخوابی و... به کنار قسمت درداورش نداشتن نهار بود و اینکه میدونستی تا فرداش ساعت ۷ هیچ عذر و بهانه برای کارنکردن وجود نداره
الان که فکر میکنم میبینم هیچوقت به خاطر ماهیت خود نوروز و عید خوشحال نبودم ،همیشه خوشحالیم از تموم شدن پروسه خونه تکونی مامانم بوده
.
درسته ماه رمضونه و عملا موضوع به زمان هیچ ربطی نداره اما دلم خواست متفاوت باشم :/

  • موافقین ۱۳ مخالفین ۰
  • دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۴ ق.ظ
  • مریــــ ـــــم

نظرات  (۲۵)

کاملاً موافقم... با تک تک جملات این پست موافقم و اینکه یاد هسته‌های خرما و آلویی افتادم که همشو هل دادم زیر کابینت ها و همچنین یاد شکر ونمک‌هایی که روی فرش ریخته می‌شد و من با پخش پلا کردنش رو فرش باعث دیده نشدنشون می‌شدم و خلاص :)
پاسخ:
خوشم میاد هممون عین همیم
:))
با خرما موافق نیستم:))))) اما با جمع نکردن ..درواقع مرتب نکردن پتو روی تخت خیلی موافقم-__-
هشتگ نه به خونه تکونی:دی
پاسخ:
بزن قدش
:|
فک می کردم خودم خیلی گشادم
من اینقد حال ندارم
بعضی وقتا زورم میاد یکی صدام می کنه جواب بدم
پاسخ:
دقیقا
مخصوصا وقتی تازه از خواب پا شده باشم
میدونی یاد چی افتادم؟؟
یه برنامه کودک هست به اسم قصه ما مثل شد
بقیشو دیگه حوصله ندارم تعریف کنم
:|
ما هر وقت خونه تکونی داریم میگن‌ ما کاری به تو نداریم، درسی چیزی داری برو بخون ولی خب اخرش بیشتر از همه از من کار می‌کشن!:))
@احسان ◇
اون پخش کردن شکر و نمک شیوه‌ی کاربردی همه‌ی ماست:))
پاسخ:
یاد مامانم زمان کنکور افتادم
دقیقا همین حرفو بهم میزد ولی متاسفانه همیشه منو عین گاری میدید
  • آقای سر به هوا :)
  • دست کم هیچوقت واسه مدرسه رفتن مشکل نداشتم:/
    پاسخ:
    تمام مشکل من با خواب بود
    :|

    زندگی کوتاهه ولی بهتره که با نظافت لذت بخش ترش کرد
    شما یه لحظه به هسته خرماهای جمع شده زیر کابینت و سوسک و مورچه هایی که سرش عروسی دارن فکر کن... این که نمیشه زندگی.... حالا اونقدرم وسواسی نه ولی دیگه در این خسته بودن هم یکم خوب نیست:))
    پاسخ:
    اول اینکه اسمتو خیلی دوس دارم
    دوم اینکه دقیقااا از ترس همین سوسک دس به تغییرات اساسی زدم.مخصوصا تو تابستون
    کاش خدا این موجودو خلق نمیکرد.باز دنیا جای قابل تحمل تری برام میشد
  • بهارنارنج :)
  • مامان منم:|
    مریم نه بزار الان واتس اپ میگمت:دی
    پاسخ:
    مامانا کارشون همینه
    :)
    اسم منم شمارو دوست داره مریم خانوم^^
    بازم خدا خیر به این موجود بده:))
    هیچ چیز خدا بی حکمت نیست ولی خب موافقم:D

    +دنبال شدید
    پاسخ:
    :)
    حالا برای اینکه نظم هستی به هم نخوره میشد از یه موجود بهترم استفاده کرد
  • میرزا مهدی
  • مریم تو متفاوتی...
    بیا صفحه ی اراسال مطلبتو باز کن یه چی بنویس ارسالش کن و بعد حذفش کن. ستاره ها که روشن بشه، بدون ورود به وبلاگت، تفاوت حس میشه.
    مریم تو متفاوتی....
    تو تنها مریمی هستی که اسمش را روی یک پسر نهاده اند. یک مرد. یک جوش و خروش یک غیرتمند. یک قهرمان. یک دلاوران، به نام یزدان پیروز باشیــــــــــــــــد..ریم لالالی...لای لا لاییی..(یادم رفته بقیه ش رو)
    پاسخ:
    ععع
    چقد باحال
    بهش فکرنکرده بودم تاحالا
    :|
    متفاوت بودن را از من بخواهید
    :دی
    تاهمینجاشم قبوله
    ولی منو با اعتقاداتم پذیرفتن که هیچ هم جالب نیست :|
    مامانی که یه زمانی برا مرتب نبودن تختم دعوام میکرد الان رختخوابم کنار در اتاق همیشه پهنه و هیچی نمیگه.! خیلی بده اینجوری.!
    پاسخ:
    قدر نعمتی که بهت عطا شده رو بدان فرزندم
    :|
    @فرشته
    پس چرا من تا حالا فکر می‌کردم من اینجوریم :| خداروشکر که فهمیدم تنها نیستم :)
    پاسخ:
    همینکارارو میکنیم که وضع مملکت اینه
    :|
    هم دردیم
    پاسخ:
    هعی
    بوی پیری می آید از این حرفا :))

    پروسه رو درست کن
    پاسخ:
    پیری زود رس که میگن همینه
    :))

    درست کردم
    تاثیرات پست قبلیه شاید !
    پاسخ:
    خدا زن دایی مامانمو رحمت کنه!
    خدایا شکرت با کیا شدیم ۷۰ /۸۰ میلیون ؟:|:)))


    نوچ نوچ :دی



    سلام :)
    خدایی مریم این خاطراتو چرا تو یه جایی ثبت نمیکنی ؟
    جدی چرا به این موضوع فکر نمیکنی ؟
    خدایی به این موضوع فکر کن مریمی.
    بنویسش و ثبتش کن تو یه کتاب.
    حیفه انصافا اینا رو ثبت نکنی!


    پاسخ:
    :)))
     سلام 
    تو یه درصد فکر کن من حوصله این کارو داشته باشم،ضمن اینکه به درد اینکارم نمیخورم
    همیشه متفاوت بودی و هستی:)))
    پاسخ:
    و شماهم همییشه به من لطف داشتی
    :)
    حالا چرا اونقدر زور خرکی زدی واسه شستن آشپزخونه؟؟؟!!!:)))
    چون خاطره ی بدی داری از اون موقع الان خونه تکونی برات سخته
    پاسخ:
    قضیه آدمو سگ بگیره جو نگیره دیگه
    :))
    میخوای من حوصله ام که اومد سرجاش:))
    بنویسمش کتابش رو چاپ کنیم به اسم خودت ؟:)
    و همکاری خودم ؟:دی
    اگر خواستی هستم :)
    فقط این داستان مالی اش رو باید بپرسم :))
    حله ؟:)
    پاسخ:
    ۷۰من ۳۰تو 
    خوبه؟!
    جدیده؟ :)
    پاسخ:
    زن دایی مامانم؟؟
    :|
    منظورم اینه که تازه گذشته است؟
    پاسخ:
    نه بابا
    زندست هنوز
    :))))
    این مالی رو منظورم نبود :)
    منظورم داستان چاپشه :)


    حله عامو :)
    پاسخ:
    دیگه روزای اخره
    خون به مغزم نمیرسه
    :))
    اصلا نه به خونه تکونی و عید دیدنی
    نه به عید نوروز :|
    پاسخ:
    حالا با عید دیدنی مشکلی ندارم
    اصل قضیه اومدن مهمونه
    کمپین ما بریم بقیه نیان:)
  • یاسین . میم
  • من مهره کلیدی خونه تکونی خونه مونم. اصلا خیلی اوقات خودم خونه رو تمیز می کنم. این قدر که من رو تمیزی خونه حساسم مامانم حساس نیست، معمولا به خاطر من تمیز می کنه خونه رو
    خیلی هم به تمیز بودن محل کارم و منظم بودن همه چی اعتقاد دارم.

    خلاصه که هیچ احساس هم دردی و اشتراکی با این متن نداشتم

    ://
    پاسخ:
    :|
    افرین
    10امتیاز
    :))
    خاب من تایید می‌کنم.
    اما بینِ خودمون بمونه.
    مادر بفهمه، لهم می‌کنه! :|
    پاسخ:
    شماره مامانت چند بود؟
    :))
    درسته که از نظر خانواده من یه دختر شلخته ام ولی واقعا در این حد هم نیستم که هسته ی خرما رو سر بدم زیر مبل:)
    جامم هر روز جمع میکنم خونه تکونی هم هر سال شرکت میکنم
    ولی منم مث تو اعتقادی به این همه بساب و بشور ندارم
    هر موقع جایی کثیف شد خب تمیزش میکنیم دیگه چه نیازی هست خودکشی کنیم هر سال دم عید!
    من عاشق این متفاوت نوشتنت هستم اصلا:)
    پاسخ:
    امتحانش کن ،حال میده
    :))
    برای بعضیا اون خودکشی دم عید ملاکه نه در واقع تمییز کردن
    :|
    ممنون
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">