خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

لذتی که بود...بود...بود...

پنجشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ب.ظ

اینکه میبینم کاراته برام تو بیست و سه سالگیم تموم شد غم انگیزه!
خیلی غم‌انگیزه!

مثلا فرض کن یه دونه رو با هزارویک امید میکاری ،آبش میدی، روز و شب مواظب شی،تو ذهنت یه درخت تنومند تجسمش میکنی،قربون صدقش میری،ماچش میکنی،به میوه هاش فکر میکنی و به سایه اش!

بعد یه روز میای میبینی دست پلیدِ دختره رفسنجونی :))  از ریشه نهال نوپاتو در آورده!

دوتا راه وجود داره

نهال رو دوباره بکاری با همه ی ناتوانیش و دوبرابر وقت بذاری پاش تا دو دست دختره رو از کتف قطع کنی

یااینکه بشینی یه گوشه و شیرچشاتو باز کنی و به زمین و زمان کلمات نامودبانه روانه داری!

رفتم طرفش که دوباره بکارمش،مامانم نذاشت

منم که فرزند صالح و خلف!

قایمکی کاشتمش!

مامانم زنگ زدو گفت اگه قدمی برای آب دادنش برداری راضی نیستم!

دیگه دستودلم قرص نبود

تنها بودم

هیشکی نزد رو شونم و هولم نداد طرفش

همه محکم گرفتنم که این راه روشن نیست!درست نیست!این نهال درخت بشو نیست!

گفتم "باشه"!

گفتم "باشه" و نشستم و شیرچشامو باز کردم

این" باشه" غم انگیز ترین باشه ای بود که به خونوادم گفته بودم

اندازه غم نبودن داییم میتونه اشک منو در بیاره!

اینکه پنجشنبه عصر باشه و دوتا تیکه لباس رو با دستم بشورم و اتاقمو مرتب کنم بعد دست درد شم میتونه منو ناراحت تر کنه!

یعنی به فاصله ۳ ماه برگشتم به حالت کارخونه؟!

البته دختره رفسنجونی واقعا عددی نبود!

هیچوقت تو این بیست و سه سال از یه آدم به این اندازه و ابعاد متنفر نبودم حتی برادرزن داییم!

و اینکه میفهمم اونقدام آدم قوی ای نبودم اوضاع رو برام بدتر میکنه!

بیست و سه سالگی یه شوک بزرگ بود!

بهرحال تقصیر اون نیست که  این "باشه"افتاد وسط بیست و سه سالگیم 

و البته که دوسش دارم در هر صورت!

۹۷/۱۰/۱۳
مریــــ ـــــم