خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

۲۰ مطلب با موضوع «مامان و بابا» ثبت شده است

اینکه مامان من از یکی خوشش میومدِ که همیشه کت شلواری بوده و مرموزانه دیدش میزده و اینکه بابامم یکیو میخواسته(که فکرمیکنم دیدشم میزده) خواهرم میگه خواستگاری هم رفته بودن اما مامانم همچین اعتقادی نداره،چیزیو عوض نمیکنه

۴۲ نظر ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۲
مریــــ ـــــم

لذت پیچوندن مامان و بابا از شنیدن 'پیتزا گرفتم دارم میام خونه 'هم بیشتره 

موافقین؟

۴۶ نظر ۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۰
مریــــ ـــــم

ساعت 6 هژده دقیقه گوشیم زنگ خورد,

برام مهم نبود اونوقت صبح کیه و چیکارم داره 

ساعت 9 با صدای غرغر مامانم از خواب بیدار شدم

۱۸ نظر ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۶
مریــــ ـــــم

مامانم سرماخورده

بعد، ظهر ۲بار تو صورت من عطسه کرد

میگم مامان جلو دهنتو بگیر،خیسم کردی

میگه حساسیتِ

عصر گلو درد شدم

به مامانم میگم ویروستو اخرش کردی تو حلق من ها

میگه من که حساسیت داشتم

:|

نشسته کنارم هی میکشه بالا

یه دستمال میدم بهش و میگم مامان جان اگه بالا جا بود نمیومد پایین


**

۳۷ نظر ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۰
مریــــ ـــــم

مامان_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.



بابا_بوق..بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...ببوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق..او او ایت


*****

۳۵ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۱۰
مریــــ ـــــم
همیشه فکر میکنم دوران میانسالی و کهنسالی جذابی داشته باشم
اگه جوونی محدودی داشتم تاالان دوره های بعدی زندگیم جذاب ترن و اکثر ارزوهام تو همون دوران محقق میشن
عاشق سفر کردنم به هرجا
لزوما نه یه جای دور
مثلا همین کوه های صاحب زمان کرمان یا گلچین و کیک برفی گلباف
همش فکر میکنم تمام میانسالی و پیریم به بالا رفتن از کوها و تپه ها و پیمودن جاده و ها و کشورها میگذره
اصلا برای همین دارم زندگی میکنم که اون دورانو ببینم
قطعا اگه میتونستم اون دورانو از همین امروز شروع میکردم
اما خب یه سری خط قرمزا برام تعریف شده که فعلا باید صبر کنم تا یه روزی شکسته شن
پدر مادر من زیاد دوران میانسالی به کهنسالی جذابی رو سپری نمیکنن
مشکلات زیاده 
و هیچ وقتی برای خودشون ندارن
زندگیشون شده رفع مشکل اون پسرشون و غصه خوردن برای اون یکی پسرشون
من عاشقشونم
اما هیچوقت نتونستم بهشون بگم
درسته همه چی تو زندگیم نداشتم و حسرت خیلی چیزا موند باهام اما همین الان حاضر از هرجی که برای من اماده میکنن یا خرج میکنن بگذرم و بهشون بگم برای خودتون خرج کنین،منو بی خیال شین
برین زندگی کنین بقیه عمرتونو
یه جورایی من بیشتر از شماها وقت دارم
اما خب هربار که گفتم مامان و بابام فقط یه لبخند تلخ زدن
شاید یه روز بیشتر توضیح دادم


۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۹
مریــــ ـــــم