خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

لبخند بزن فرزندم یا نیقو کن عامو :)

خورشیدِ شب

مامانم همیشه بهم میگه'مریم تو دیگه‌بزرگ شدی'
من یک مریم هستم که شدیدا در مقابل بزرگ شدن مقاومت میکنه!

طبقه بندی موضوعی

۲۶ مطلب با موضوع «چالش طور» ثبت شده است

مامانم که میفهمه منو بارداره هیچم خوشحال نمیشه
و کمر همت میبنه که منو از دیدن این دنیا محروم کنه و خودشو راحت
اما تلاش هاش در جهت نابودی من مثمره ثمر نبودن و من با قدرت و سماجت هرچه بیشتر این دنیارو مزین میکنم به قدوم مبارکم
میخوام بگم مامان من که مامانم بود اولش نمیخواست منو دیگه از بقیه چه توقعی میتونم داشته باشم؟!
و در آخر میخوام نتیجه گیری کنم اینکه مامانم موفق نبوده در عملیات نابودی من جای شکر داره دیگه!
علاوه بر اینکه خودم باید برای بودنم شکر گزار باشم عارفه باید باشه چرا که اگه من نبودم تو مهمونیاخودش باید تنهایی ظرفارو میشست!
یا معین اگه من نبودم کی باهاش میرفت نهار بخوره؟!
یا باقر از کی میخواست پول قرض بگیره؟!
اصلا خود شماها!با عدم وجود من دنیای وبلاگ نویسی تا همیشه احساس خلع میکرد :|
گذشته از اون درسته زندگی آسونی ندارم و مثل میدون جنگه میمونه برام
ولی واقعا خوشحالم از بودنم!

۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۲
مریــــ ـــــم

امشب جواد بهم گفت رقص‌بهش یاد بدم رقص آخرِ شب!
نامزدش ازش خواسته برای عروسیشون‌تمرین کنه
منم اصول و قواعد رقص تانگو که فکرمیکنم منظور جواد از آخر شب همون‌بوده یادش دادم
صحنه صحنه ی سکانس رقص پروفسور مک گونگال با رون ویزلی بود!
شکرگزاریش کجاست؟!
اونجا که حال جواد خوبه!

۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۳
مریــــ ـــــم

دیروز بچه ها این عکسارو فرستادن برام
میگن یادش بخیر چقد وحشی بودی!
"چقد وحشی بودی" یه تعریفه بین‌ماها !
بعدِ وقفه ی ۸ساله ای که افتاد همیشه آرزوم شنیدن دوباره ی اسمم از بلندگو برای رفتن روی تاتمی بود
مامانم مخالف اصلی بود
دوم دبیرستان به بعد نذاشت برم
میگفت تو سن رشدی،قدت کوتاه میمونه،اون همه شیری که بهت دادم حیف میشه!
بابرنامه ریزی ۶ماهه نکه مامانم راضی شه ولی دیگه مخالفت نکرد و من تونستم کاراته رو از سر بگیرم
بعد ۸سال بلاخره برگشتم‌روی تاتمی
تمام مدتی که عکسارو میدیدم خداروشکرمیکردم برای اینکه تونسته بودم برگردم به کاراته
من هیچوقت تو اون مدت بخاطر برگشتم شکرگزار نبودم
درسته نشد اونچه که انتظارشو داشتم ولی حداقل برای‌مدت هرچندکوتاهی به آرزوم‌رسیده بودم
و الان لذت اون روزا میچربه به تلخی آخرین روز

مگه چند بار تو زندگیم دقیقا همونجایی ام که دوست دارم!

برای همه اون روزا شکرگزارم.روزایی که تا اخر عمرم مطمعنم هر زمان و هرمکان یادش بیوفتم قلبم میخنده!
میدونم عکسام برای شما جذابیتی نداره
ولی برای خودم که داره

۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۱
مریــــ ـــــم

مامان و بابا
باید بهشون بگم
خب،شما که باشین
بقیه رو میخوام چیکار؟
گور بابای هرکسی که منو نخواست که پشت پا زد به من
گور بابای خواستنا و نرسیدنا
گور بابای تلاشای بی نتیجه
گور بابای هند و بینی و گلس شکسته
گور بابای گرونی و 

چندین گور بابای دیگه

البته برای اینکه حساسشون نکنم و گیر ندن کی بوده طرف فعلا بهشون‌نمیگم!


۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۶
مریــــ ـــــم

شالگردن که دور سرم میپیچیدم جلوی دهنمو میگرفت و باعث میشد بخار بزنه به شیشه ی عینکم و مکافات بعدش
همیشه آرزو به دلِ پیچیدنِ درستِ شالگردن مونده بودم
بنظرم این زمستونِ بدون عینک بتونم شالگردن بپیچم بدون غم شیشه ی بخار گرفته ی عینک
الان یادش افتادم و فکرکردم شاید سزاوار شکرگزاریه!

۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۴
مریــــ ـــــم

یخچال چند وقتیه صدای جوشکاری نمیده
تلویزیون صداش خوب شده
و خوابیدن به پهلوی چپ برام راحت تر شده
زشت شدم اما‌خودمو قبول و دوست دارم
دماغمو پذیرفتم
و تصمیمای جدیدی قراره بگیرم
عارفه رفته سرکار و مطمعنم روزای خوبی در انتظارشه


۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۰:۰۵
مریــــ ـــــم